بسم الله الرحمن ارحیم

وصل الله علی محمد وال الطاهرین

وبی پدری بد دردی است .

ورابط فیض تو وخدای متعال پاره می شودوتو در این غربیستان حالا خود بایدپدر شوی .

واین نقش چه زود بر دوشم نهاده شد.

خیلی جوان بودم ،جوان تر از انکه تصورش بکنی ،تازه اول دبیرستان تمام شده بود وغرور جوانی .

ولی تقدیر چیز دیگری برایم می خواست.

پدر که برود سایه های اعتماد بر خانواده کوتاه وکوتاه تر می شود.وچهره بد وکریه فقر از پنجره زندگی

هی سرک می کشد.خداوند کمک می کند ولی سختی ادمی را مچاله می نماید.

همه کوچک بودند وبزرگشان من بودم ومادرم .صغار که همه تکیه گاهشان من ومادرم بودیم .

زندگی ادامه داشت وپیراهن مشکی که شش ماه زینت بخش هیکل رنجور وغمگینم بود.

وشادابی و جوانی گویی ارام ارام در من فروکش می کرد.

خرادماه ۱۳۵۵این مصیبت بر ما وارد شده بود وتابستان با تمام فعالیتهای کشاورزی گذشت.

وپاییز می بایست به دبیرستان می رفتم .یاد اوری ان روزها وگرفتاریهایش مو بر تن ادمی راست می کند.

چه شبهایی که به تنهایی به خاطر فشار مشکلات وگرفتاریها به  اشک می ریختم

وکسی نمی دانست که من در سینه چه غصه ها دارم .کمکم چهره زشت فقر پدیدار شدوبا انکه پدر متمول بود وسفره دار

ولی به علت ندانستن رموز کارها ومدیریت غلط بهرووری به پایین ترین درصد رسیدولی زنده بودیم

وزندگی جریان داشت .

واولین واقعه زندگی به خانه بخت رفتن خواهر بزرگم بود،بعد از یک سال پرواز پدر به عالم بالا.

وسال ۵۷هم زمان پایان تحصییلات دبرستانی ،زمزمه های شروع انقلاب اسلامی

به گوش می رسید.با تمام گرفتاریها دیپلم علوم تجربی را با موفقیت دریافت کردم ودر کنکور شرکت نمودم

ونمرات بد نبود ولی تقدیر چیز دیگر بود.

***

فشار زندگی واینده بچه ها مرا از دانشگاه باز داشت ودیگر دندان ان را از بیخ کندم و وارد جرگه زندگی

شدم ،وهیجان انقلاب هر روز بیشتر می شد ومانند سیل عظیمی به تمام نقاط ایران سرایت می کرد.

***

والسلام علیکم ورحمت الله وبر کاته

والحمدوالله رب العالمین

حمید