بسم الله الرحمن الرحیم

وصل الله علی محمد وال الطاهرین

ای خرم از فروغ رخت لا له زار عمر

باز ا که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق شدروزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تاکی می صبوح وشکر خواب بامداد

هشیار گردهان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود ونظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف که زخیل حوادث کمین گهیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده ام من واین بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته

والحمدوالله رب العالمین

حمید