بسم الله  الرحمن الرحیم

دوستی عزیزامروزهم صحبتم بود از مومنین پاک باخته.

بساط چای هم جور بود ومجلس بی ریا.

صحبت قضاوت شدوزیرکی قاضی واز این مقولات.

داستانی تعریف کرد واقعی ودلپسند.

گفتم که خوبان وعزیزان هم حظی ببرندوبر لب لحظه ای گل شادی بروید.

او گفت:

قاضی بود دریکی از شهرهای مازندران روحانی خوش مشرب وزیرک.

در اعتراف گرفتن از متهمین خبیر واستاد.

چند قاچاقچی دستگیر شده بودندکه ختم روزگار از نظرخرابی حال وسابقه .

دست اندر کاران بگفتند که ما چه کنیم برای اعتراف گرفتن.

قاضی داستان ما گفت غم مخورید من درست خواهم کرد.

پس چند جلسه برای انها دایر نمود وسوالی وپاسخی .

بعد با هماهنگی یکی از مامورین نگهبان نقشه ای جانانه برای انها پیاده کرد.

تمام مواد به ردیف روی میز قاضی چیده شد.وقاضی سپرد به مامور که بگویدقاضی

به دستشویی رفته است.

ولی قاضی زیرک در داخل میز قضاوت که بزرگ هم بود پنهان شد.

متهمان به داخل امدند وهریک بر جای خود نشستند.

اطاق خالی ومامور با هماهنگی بیرون رفته بود.

درددل متهمان شروع شد.انها با دیدن مواد شروع به صحبت با خود کردن .

یکی گفت وسطی مال من است .دیگری سمت چپی را مال خود دانست .

وسومی طرف راست را صاحب گشت.

قاضی که اعتراف همه را شنیده بود از داخل میز بیرون شد.

وبا خند ه ومزاح گفت :

پسرم وسطی پس از ان توست وکناری مال او وان یکی مال دیگری .

متهمان که کلاه گشادی به سرشان رفته بودبا دهنهای باز او را فقط می نگریستند.

وبعد سرهایشان به پایین افتاد.وبه این سادگی اعتراف کردند.

والحمدوالله رب العالمین

حمید