بسم الله الرحمن الرحیم

گویند:

چون پسر مولانا محتشم در گذشت مرثیه ای در باره اوگفت،

شبی حضرت اسدالله الغالب علی علیه السلام را درخواب دیدفرمود:

ای محتشم برای فرزند خود مرثیه وشعر سرودی ولی چرابرای

قرته العین ونور چشمانم حسین مرثیه نگفتی ؟

صبح که بیدار شددر اندیشه این خواب بود که شبی دیگرباز امیرالمومنین علیه السلام

را در خواب دیدکه فرمود:

برای فرزندم حسین مرثیه ای بگو!

عرض کرد فدایت شوم ،چه بگویم ؟فرمودند بگو:

((باز این چه شورش است که در خلق عالم است ))

بیدار شد مصرع دیگر در خاطرش بود همان ساعت به یمن توجه

شاه اولیاءواز برکت عنایات ان حضرت به سرودن بقیه اشعار ادامه دادتا به این مصرع رسید:

((هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال ))

مصرع دیگر به خاطر او نمی رسید ودر ذهن نمی امد،چند روزی بر

این منوال گذشت شبی حضرت قائم علیه السلام را در خواب دید که فرمودند:

بگو:

((او در دل است وهیچ دلی نیست بی ملال ))

نقل از کتاب ۱۲بند محتشم (حجت الاسلام شیخ محمد لواسانی )(وقایع الایام خیابانی )

والحمدوالله رب العالمین

حمید