بسم الله الرحمن الرحیم

وصل الله علی محمد وال الطاهرین

وعجل فرج ال محمد

  غزل ۴۰۲

نکته‌ای دلکش بگويم خال آن مه رو ببين
عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين

عيب دل کردم که وحشی وضع و هرجايی مباش
گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين

حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست
جان صد صاحب دل آن جا بسته يک مو ببين

عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
ای ملامتگو خدا را رو مبين آن رو ببين

زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ره رو حيله هندو ببين

اين که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم
کس نديده‌ست و نبيند مثلش از هر سو ببين

حافظ ار در گوشه محراب می‌نالد رواست
ای نصيحتگو خدا را آن خم ابرو ببين

از مراد شاه منصور ای فلک سر برمتاب
تيزی شمشير بنگر قوت بازو ببين


غزل    ۴۰۳

شراب لعل کش و روی مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين

به زير دلق ملمع کمندها دارند
درازدستی اين کوته آستينان بين

به خرمن دو جهان سر فرو نمی‌آرند
دماغ و کبر گدايان و خوشه چينان بين

بهای نيم کرشمه هزار جان طلبند
نياز اهل دل و ناز نازنينان بين

حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفای صحبت ياران و همنشينان بين

اسير عشق شدن چاره خلاص من است
ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين

کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفای همت پاکان و پاکدينان بين


غزل    ۴۰۴

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از اين
بر در ميکده می کن گذری بهتر از اين

در حق من لبت اين لطف که می‌فرمايد
سخت خوب است وليکن قدری بهتر از اين

آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد
گو در اين کار بفرما نظری بهتر از اين

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از اين

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسری بهتر از اين

من چو گويم که قدح نوش و لب ساقی بوس
بشنو از من که نگويد دگری بهتر از اين

کلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين
که در اين باغ نبينی ثمری بهتر از اين


غزل    ۴۰۵

به جان پير خرابات و حق صحبت او
که نيست در سر من جز هوای خدمت او

بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بيار باده که مستظهرم به همت او

چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او

بر آستانه ميخانه گر سری بينی
مزن به پای که معلوم نيست نيت او

بيا که دوش به مستی سروش عالم غيب
نويد داد که عام است فيض رحمت او

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نيست معصيت و زهد بی مشيت او

نمی‌کند دل من ميل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او

مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او


غزل    ۴۰۶

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو

عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو

مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما
کان جا هزار نافه مشکين به نيم جو

تخم وفا و مهر در اين کهنه کشته زار
آن گه عيان شود که بود موسم درو

ساقی بيار باده که رمزی بگويمت
از سر اختران کهن سير و ماه نو

شکل هلال هر سر مه می‌دهد نشان
از افسر سيامک و ترک کلاه زو

حافظ جناب پير مغان مامن وفاست
درس حديث عشق بر او خوان و ز او شنو


غزل    ۴۰۷

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخفتيدی و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسيحا به فلک
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار
تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصيحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بيدقی راند که برد از مه و خورشيد گرو

آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروين به دو جو

آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو


غزل    ۴۰۸

ای آفتاب آينه دار جمال تو
مشک سياه مجمره گردان خال تو

صحن سرای ديده بشستم ولی چه سود
کاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو

در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
يا رب مباد تا به قيامت زوال تو

مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانويس ابروی مشکين مثال تو

در چين زلفش ای دل مسکين چگونه‌ای
کشفته گفت باد صبا شرح حال تو

برخاست بوی گل ز در آشتی درآی
ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو

تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو

تا پيش بخت بازروم تهنيت کنان
کو مژده‌ای ز مقدم عيد وصال تو

اين نقطه سياه که آمد مدار نور
عکسيست در حديقه بينش ز خال تو

در پيش شاه عرض کدامين جفا کنم
شرح نيازمندی خود يا ملال تو

حافظ در اين کمند سر سرکشان بسيست
سودای کج مپز که نباشد مجال تو


غزل    ۴۰۹

ای خونبهای نافه چين خاک راه تو
خورشيد سايه پرور طرف کلاه تو

نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام
ای من فدای شيوه چشم سياه تو

خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال
از دل نيايدش که نويسد گناه تو

آرام و خواب خلق جهان را سبب تويی
زان شد کنار ديده و دل تکيه گاه تو

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو

ياران همنشين همه از هم جدا شدند
ماييم و آستانه دولت پناه تو

حافظ طمع مبر ز عنايت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو


غزل    ۴۱۰

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زينت تاج و نگين از گوهر والای تو

آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد
از کلاه خسروی رخسار مه سيمای تو

جلوه گاه طاير اقبال باشد هر کجا
سايه‌اندازد همای چتر گردون سای تو

از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته‌ای هرگز نشد فوت از دل دانای تو

آب حيوانش ز منقار بلاغت می‌چکد
طوطی خوش لهجه يعنی کلک شکرخای تو

گر چه خورشيد فلک چشم و چراغ عالم است
روشنايی بخش چشم اوست خاک پای تو

آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو

عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو

خسروا پيرانه سر حافظ جوانی می‌کند
بر اميد عفو جان بخش گنه فرسای تو


غزل    ۴۱۱

تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو
پرده غنچه می‌درد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

دولت عشق بين که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند
اين همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاين سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاهنشين چشم من تکيه گه خيال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو


غزل    ۴۱۲

مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو

هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش
که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو

رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو

روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
که بر طرف سمن زارش همی‌گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی
که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافردل نمی‌بندی نقاب زلف و می‌ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری
به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو


غزل    ۴۱۳

خط عذار يار که بگرفت ماه از او
خوش حلقه‌ايست ليک به در نيست راه از او

ابروی دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او

ای جرعه نوش مجلس جم سينه پاک دار
کيينه‌ايست جام جهان بين که آه از او

کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرست
اين دود بين که نامه من شد سياه از او

سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من برده‌ام به باده فروشان پناه از او

ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبحگاه از او

آبی به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او

حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالی مباد عرصه اين بزمگاه از او

آيا در اين خيال که دارد گدای شهر
روزی بود که ياد کند پادشاه از او


غزل    ۴۱۴

گلبن عيش می‌دمد ساقی گلعذار کو
باد بهار می‌وزد باده خوشگوار کو

هر گل نو ز گلرخی ياد همی‌کند ولی
گوش سخن شنو کجا ديده اعتبار کو

مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست
ای دم صبح خوش نفس نافه زلف يار کو

حسن فروشی گلم نيست تحمل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو

شمع سحرگهی اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو
مردم از اين هوس ولی قدرت و اختيار کو

حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو


غزل    ۴۱۵

ای پيک راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو می‌زد آن سر زلفين مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

هر کس که گفت خاک در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو

آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو

گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجرای گناه گدا بگو

بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان
با اين گدا حکايت آن پادشا بگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک می‌فشاند
بر آن غريب ما چه گذشت ای صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزی برو بپرس حديثی بيا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه می‌دهند
می نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو


غزل    ۴۱۶

خنک نسيم معنبر شمامه‌ای دلخواه
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه

دليل راه شو ای طاير خجسته لقا
که ديده آب شد از شوق خاک آن درگاه

به ياد شخص نزارم که غرق خون دل است
هلال را ز کنار افق کنيد نگاه

منم که بی تو نفس می‌کشم زهی خجلت
مگر تو عفو کنی ور نه چيست عذر گناه

ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم که صبا چاک زد شعار سياه

به عشق روی تو روزی که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گياه

مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله


غزل    ۴۱۷

عيشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند
پيران جاهل شيخان گمراه

از دست زاهد کرديم توبه
و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گويم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبيناد اين غم که ديده‌ست
از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه


غزل    ۴۱۸

گر تيغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهاديم الحکم لله

آيين تقوا ما نيز دانيم
ليکن چه چاره با بخت گمراه

ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم
يا جام باده يا قصه کوتاه

من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله

مهر تو عکسی بر ما نيفکند
آيينه رويا آه از دلت آه

الصبر مر و العمر فان
يا ليت شعری حتام القاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بايدت خورد در گاه و بی‌گاه


غزل    ۴۱۹

وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به

به شمشيرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به

به داغ بندگی مردن بر اين در
به جان او که از ملک جهان به

خدا را از طبيب من بپرسيد
که آخر کی شود اين ناتوان به

گلی کان پايمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که اين سيب زنخ زان بوستان به

دلا دايم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان به

جوانا سر متاب از پند پيران
که رای پير از بخت جوان به

شبی می‌گفت چشم کس نديده‌ست
ز مرواريد گوشم در جهان به

اگر چه زنده رود آب حيات است
ولی شيراز ما از اصفهان به

سخن اندر دهان دوست شکر
وليکن گفته حافظ از آن به


غزل    ۴۲۰

ناگهان پرده برانداخته‌ای يعنی چه
مست از خانه برون تاخته‌ای يعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين با همه درساخته‌ای يعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدايان شده‌ای
قدر اين مرتبه نشناخته‌ای يعنی چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداخته‌ای يعنی چه

سخنت رمز دهان گفت و کمر سر ميان
و از ميان تيغ به ما آخته‌ای يعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باخته‌ای يعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته‌ای يعنی چه


غزل    ۴۲۱

در سرای مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايی به شيخ و شاب زده

سبوکشان همه در بندگيش بسته کمر
ولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده

شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده

عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده

گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پری گلاب زده

ز شور و عربده شاهدان شيرين کار
شکر شکسته سمن ريخته رباب زده

سلام کردم و با من به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب زده

بيا به ميکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

فلک جنيبه کش شاه نصره الدين است
بيا ببين ملکش دست در رکاب زده

خرد که ملهم غيب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده


غزل    ۴۲۲

ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای
فرصتت باد که ديوانه نواز آمده‌ای

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسيدن ارباب نياز آمده‌ای

پيش بالای تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده‌ای

آب و آتش به هم آميخته‌ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده‌ای

آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده‌ای

زهد من با تو چه سنجد که به يغمای دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده‌ست
مگر از مذهب اين طايفه بازآمده‌ای


غزل    ۴۲۳

دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو ای ره رو خواب آلوده

شست و شويی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده

به هوای لب شيرين پسران چند کنی
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده

به طهارت گذران منزل پيری و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبيعت به درآی
که صفايی ندهد آب تراب آلوده

گفتم ای جان جهان دفتر گل عيبی نيست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده

آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده


غزل    ۴۲۴

از من جدا مشو که توام نور ديده‌ای
آرام جان و مونس قلب رميده‌ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان
پيراهن صبوری ايشان دريده‌ای

از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنک
در دلبری به غايت خوبی رسيده‌ای

منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو او را نديده‌ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا کشيده‌ای


غزل    ۴۲۵

دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشيده
صد ماه رو ز رشکش جيب قصب دريده

از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی
چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکيده

لفظی فصيح شيرين قدی بلند چابک
رويی لطيف زيبا چشمی خوش کشيده

ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده

آن لعل دلکشش بين وان خنده دل آشوب
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده

آن آهوی سيه چشم از دام ما برون شد
ياران چه چاره سازم با اين دل رميده

زنهار تا توانی اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد ای نور هر دو ديده

تا کی کشم عتيبت از چشم دلفريبت
روزی کرشمه‌ای کن ای يار برگزيده

گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ
بازآ که توبه کرديم از گفته و شنيده

بس شکر بازگويم در بندگی خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده


غزل    ۴۲۶

از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
انی رايت دهرا من هجرک القيامه

دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عينی هذا لنا العلامه

هر چند کزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسيدم از طبيبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم
و الله ما راينا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شيرين
حتی يذوق منه کاسا من الکرامه


غزل    ۴۲۷

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه

خرد که قيد مجانين عشق می‌فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت ديوانه

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه

من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش
نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه

چه نقشه‌ها که برانگيختيم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه

بر آتش رخ زيبای او به جای سپند
به غير خال سياهش که ديد به دانه

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسيد پروانه

مرا به دور لب دوست هست پيمانی
که بر زبان نبرم جز حديث پيمانه

حديث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای ميخانه


غزل    ۴۲۸

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه

نهادم عقل را ره توشه از می
ز شهر هستيش کردم روانه

نگار می فروشم عشوه‌ای داد
که ايمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنيدم
که ای تير ملامت را نشانه

نبندی زان ميان طرفی کمروار
اگر خود را ببينی در ميانه

برو اين دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشيانه

که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه

نديم و مطرب و ساقی همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه

بده کشتی می تا خوش برانيم
از اين دريای ناپيداکرانه

وجود ما معماييست حافظ
که تحقيقش فسون است و فسانه


غزل    ۴۲۹

ساقی بيا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا به چند و خرافات تا به کی

بگذر ز کبر و ناز که ديده‌ست روزگار
چين قبای قيصر و طرف کلاه کی

هشيار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو که خواب عدم در پی است هی

خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهار
کشفتگی مبادت از آشوب باد دی

بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
ای وای بر کسی که شد ايمن ز مکر وی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست
و امروز نيز ساقی مه روی و جام می

باد صبا ز عهد صبی ياد می‌دهد
جان دارويی که غم ببرد درده ای صبی

حشمت مبين و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زير پی

درده به ياد حاتم طی جام يک منی
تا نامه سياه بخيلان کنيم طی

زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان
بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی

مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است نی

حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ری


غزل    ۴۳۰

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
علاج کی کنمت آخرالدواY الکی

ذخيره‌ای بنه از رنگ و بوی فصل بهار
که می‌رسند ز پی رهزنان بهمن و دی

چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پياله چه می‌کنی هی هی

شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد
ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی

خزينه داری ميراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقی به فتوی دف و نی

زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شيه لا شی

نوشته‌اند بر ايوان جنه الماوی
که هر که عشوه دنيی خريد وای به وی

سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست
بده به شادی روح و روان حاتم طی

بخيل بوی خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و کرم ورز و الضمان علی


غزل    ۴۳۱

لبش می‌بوسم و در می‌کشم می
به آب زندگانی برده‌ام پی

نه رازش می‌توانم گفت با کس
نه کس را می‌توانم ديد با وی

لبش می‌بوسد و خون می‌خورد جام
رخش می‌بيند و گل می‌کند خوی

بده جام می و از جم مکن ياد
که می‌داند که جم کی بود و کی کی

بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی

گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی

چو چشمش مست را مخمور مگذار
به ياد لعلش ای ساقی بده می

نجويد جان از آن قالب جدايی
که باشد خون جامش در رگ و پی

زبانت درکش ای حافظ زمانی
حديث بی زبانان بشنو از نی


غزل    ۴۳۲

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد
مطرب بزن نوايی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت
زين در دگر نراند ما را به هيچ بابی

در انتظار رويت ما و اميدواری
در عشوه وصالت ما و خيال و خوابی

مخمور آن دو چشمم آيا کجاست جامی
بيمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می‌نهی دل تو در خيال خوبان
کی تشنه سير گردد از لمعه سرابی


غزل    ۴۳۳

ای که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختی
لطف کردی سايه‌ای بر آفتاب انداختی

تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حاليا نيرنگ نقشی خوش بر آب انداختی

گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش
جام کيخسرو طلب کافراسياب انداختی

هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان ميان پروانه را در اضطراب انداختی

گنج عشق خود نهادی در دل ويران ما
سايه دولت بر اين کنج خراب انداختی

زينهار از آب آن عارض که شيران را از آن
تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی

خواب بيداران ببستی وان گه از نقش خيال
تهمتی بر شب روان خيل خواب انداختی

پرده از رخ برفکندی يک نظر در جلوه گاه
و از حيا حور و پری را در حجاب انداختی

باده نوش از جام عالم بين که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی

از فريب نرگس مخمور و لعل می پرست
حافظ خلوت نشين را در شراب انداختی

و از برای صيد دل در گردنم زنجير زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی

داور دارا شکوه‌ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظيم بر خاک جناب انداختی

نصره الدين شاه يحيی آن که خصم ملک را
از دم شمشير چون آتش در آب انداختی


غزل    ۴۳۴

ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی
وان گه برو که رستی از نيستی و هستی

گر جان به تن ببينی مشغول کار او شو
هر قبله‌ای که بينی بهتر ز خودپرستی

با ضعف و ناتوانی همچون نسيم خوش باش
بيماری اندر اين ره بهتر ز تندرستی

در مذهب طريقت خامی نشان کفر است
آری طريق دولت چالاکی است و چستی

تا فضل و عقل بينی بی‌معرفت نشينی
يک نکته‌ات بگويم خود را مبين که رستی

در آستان جانان از آسمان مينديش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

صوفی پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
ای کوته آستينان تا کی درازدستی


غزل    ۴۳۵

با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بميرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سياهی چندين درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گويد رموز مستی

آن روز ديده بودم اين فتنه‌ها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از اين کشاکش پنداشتی که جستی


غزل    ۴۳۶

آن غاليه خط گر سوی ما نامه نوشتی
گردون ورق هستی ما درننوشتی

هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاش که اين تخم نکشتی

آمرزش نقد است کسی را که در اين جا
ياريست چو حوری و سرايی چو بهشتی

در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
چون بالش زر نيست بسازيم به خشتی

مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
يک شيشه می و نوش لبی و لب کشتی

تا کی غم دنيای دنی ای دل دانا
حيف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

آلودگی خرقه خرابی جهان است
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی

از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدير چنين بود چه کردی که نهشتی


غزل    ۴۳۷

ای قصه بهشت ز کويت حکايتی
شرح جمال حور ز رويت روايتی

انفاس عيسی از لب لعلت لطيفه‌ای
آب خضر ز نوش لبانت کنايتی

هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
هر سطری از خصال تو و از رحمت آيتی

کی عطرسای مجلس روحانيان شدی
گل را اگر نه بوی تو کردی رعايتی

در آرزوی خاک در يار سوختيم
ياد آور ای صبا که نکردی حمايتی

ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتی و نکردی کفايتی

بوی دل کباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بکند هم سرايتی

در آتش ار خيال رخش دست می‌دهد
ساقی بيا که نيست ز دوزخ شکايتی

دانی مراد حافظ از اين درد و غصه چيست
از تو کرشمه‌ای و ز خسرو عنايتی


غزل    ۴۳۸

سبت سلمی بصدغيها فادی
و روحی کل يوم لی ينادی

نگارا بر من بی‌دل ببخشای
و واصلنی علی رغم الاعادی

حبيبا در غم سودای عشقت
توکلنا علی رب العباد

امن انکرتنی عن عشق سلمی
تزاول آن روی نهکو بوادی

که همچون مت به بوتن دل و ای ره
غريق العشق فی بحر الوداد

به پی ماچان غرامت بسپريمن
غرت يک وی روشتی از امادی

غم اين دل بواتت خورد ناچار
و غر نه او بنی آنچت نشادی

دل حافظ شد اندر چين زلفت
بليل مظلم و الله هادی


غزل    ۴۳۹

ديدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبير رفت يار سفرکرده می‌رسد
ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی

ذکرش به خير ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

خوش بودی ار به خواب بديدی ديار خويش
تا ياد صحبتش سوی ما رهبر آمدی

فيض ازل به زور و زر ار آمدی به دست
آب خضر نصيبه اسکندر آمدی

آن عهد ياد باد که از بام و در مرا
هر دم پيام يار و خط دلبر آمدی

کی يافتی رقيب تو چندين مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريادلی بجوی دليری سرآمدی

آن کو تو را به سنگ دلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی

گر ديگری به شيوه حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی


غزل    ۴۴۰

سحر با باد می‌گفتم حديث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
بدين راه و روش می‌رو که با دلدار پيوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
ورای حد تقرير است شرح آرزومندی

الا ای يوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همايی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی
دريغ آن سايه همت که بر نااهل افکندی

در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی

به شعر حافظ شيراز می‌رقصند و می‌نازند
سيه چشمان کشميری و ترکان سمرقندی


غزل    ۴۴۱

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
که حال ما نه چنين بودی ار چنان بودی

بگفتمی که چه ارزد نسيم طره دوست
گرم به هر سر مويی هزار جان بودی

برات خوشدلی ما چه کم شدی يا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودی

گرم زمانه سرافراز داشتی و عزيز
سرير عزتم آن خاک آستان بودی

ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک
که بر دو ديده ما حکم او روان بودی

اگر نه دايره عشق راه بربستی
چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودی


غزل    ۴۴۲

به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمينه پيشکش بندگانش آن بودی

بگفتمی که بها چيست خاک پايش را
اگر حيات گران مايه جاودان بودی

به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

به خواب نيز نمی‌بينمش چه جای وصال
چو اين نبود و نديديم باری آن بودی

اگر دلم نشدی پايبند طره او
کی اش قرار در اين تيره خاکدان بودی

به رخ چو مهر فلک بی‌نظير آفاق است
به دل دريغ که يک ذره مهربان بودی

درآمدی ز درم کاشکی چو لمعه نور
که بر دو ديده ما حکم او روان بودی

ز پرده ناله حافظ برون کی افتادی
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی


غزل    ۴۴۳

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد ز غيرت روی تو هر گلی خاری

ز کفر زلف تو هر حلقه‌ای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشه‌ای و بيماری

مرو چو بخت من ای چشم مست يار به خواب
که در پی است ز هر سويت آه بيداری

نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
که نيست نقد روان را بر تو مقداری

دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تيره رای شوی کی گشايدت کاری

سرم برفت و زمانی به سر نرفت اين کار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری

چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آی
به خنده گفت که ای حافظ اين چه پرگاری


غزل    ۴۴۴

شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاری
ياران صلای عشق است گر می‌کنيد کاری

چشم فلک نبيند زين طرفه‌تر جوانی
در دست کس نيفتد زين خوبتر نگاری

هرگز که ديده باشد جسمی ز جان مرکب
بر دامنش مبادا زين خاکيان غباری

چون من شکسته‌ای را از پيش خود چه رانی
کم غايت توقع بوسيست يا کناری

می بی‌غش است درياب وقتی خوش است بشتاب
سال دگر که دارد اميد نوبهاری

در بوستان حريفان مانند لاله و گل
هر يک گرفته جامی بر ياد روی ياری

چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم
دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی
مشکل توان نشستن در اين چنين دياری


غزل    ۴۴۵

تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داری

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری

ميان نداری و دارم عجب که هر ساعت
ميان مجمع خوبان کنی ميانداری

بياض روی تو را نيست نقش درخور از آنک
سوادی از خط مشکين بر ارغوان داری

بنوش می که سبکروحی و لطيف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری

مکن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما
مکن هر آن چه توانی که جای آن داری

به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقيبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر يار مهربان داری

به وصل دوست گرت دست می‌دهد يک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری

چو گل به دامن از اين باغ می‌بری حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داری


غزل    ۴۴۶

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
به يادگار بمانی که بوی او داری

دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داری

در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت
جز اين قدر که رقيبان تندخو داری

نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری

به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خم است اين که در سبو داری

به سرکشی خود ای سرو جويبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فروداری

دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داری

قبای حسن فروشی تو را برازد و بس
که همچو گل همه آيين رنگ و بو داری

ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جست و جو داری


غزل    ۴۴۷

بيا با ما مورز اين کينه داری
که حق صحبت ديرينه داری

نصيحت گوش کن کاين در بسی به
از آن گوهر که در گنجينه داری

وليکن کی نمايی رخ به رندان
تو کز خورشيد و مه آيينه داری

بد رندان مگو ای شيخ و هش دار
که با حکم خدايی کينه داری

نمی‌ترسی ز آه آتشينم
تو دانی خرقه پشمينه داری

به فرياد خمار مفلسان رس
خدا را گر می‌دوشينه داری

نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سينه داری


غزل    ۴۴۸

ای که در کوی خرابات مقامی داری
جم وقت خودی ار دست به جامی داری

ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن يار سفرکرده پيامی داری

خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولی
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری

چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود
می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری

نام نيک ار طلبد از تو غريبی چه شود
تويی امروز در اين شهر که نامی داری

بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخيز غلامی داری


غزل    ۴۴۹

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
عاشقان را ز بر خويش جدا می‌داری

تشنه باديه را هم به زلالی درياب
به اميدی که در اين ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حريفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصير خود افتادی از اين در محروم
از که می‌نالی و فرياد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه اميد عطا می‌داری


غزل    ۴۵۰

روزگاريست که ما را نگران می‌داری
مخلصان را نه به وضع دگران می‌داری

گوشه چشم رضايی به منت باز نشد
اين چنين عزت صاحب نظران می‌داری

ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پرهنران می‌داری

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران می‌داری

ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور
چشم سری عجب از بی‌خبران می‌داری

چون تويی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران می‌داری

گوهر جام جم از کان جهانی دگر است
تو تمنا ز گل کوزه گران می‌داری

پدر تجربه ای دل تويی آخر ز چه روی
طمع مهر و وفا زين پسران می‌داری

کيسه سيم و زرت پاک ببايد پرداخت
اين طمع‌ها که تو از سيمبران می‌داری

گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده بر آن می‌داری

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران می‌داری


غزل    ۴۵۱

خوش کرد ياوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدايش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی
تا يک دم از دلم غم دنيا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسيست
آن به کز اين گريوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
درويش و امن خاطر و کنج قلندری

يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است
ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری

نيل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خير و ز توفيق ياوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاين خاک بهتر از عمل کيمياگری


غزل    ۴۵۲

طفيل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيب بی‌هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبی کوش و گريه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار
که در برابر چشمی و غايب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من به حضرت آصف که می‌برد پيغام
که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دری

بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن
که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آيند
صبا به غاليه سايی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نيستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

دعای گوشه نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن
و از اين معامله غافل مشو که حيف خوری

طريق عشق طريقی عجب خطرناک است
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به يمن همت حافظ اميد هست که باز
اری اسامر ليلای ليله القمر


غزل    ۴۵۳

ای که دايم به خويش مغروری
گر تو را عشق نيست معذوری

گرد ديوانگان عشق مگرد
که به عقل عقيله مشهوری

مستی عشق نيست در سر تو
رو که تو مست آب انگوری

روی زرد است و آه دردآلود
عاشقان را دوای رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر می‌طلب که مخموری


غزل    ۴۵۴

ز کوی يار می‌آيد نسيم باد نوروزی
از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بياموزی

چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزی

طريق کام بخشی چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گويم چو گل از غنچه بيرون آی
که بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقی که جاهل را هنيتر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عيدی و نوروزی

جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزی


غزل    ۴۵۵

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می‌ام ده که به پيری برسی

چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده‌اند
شاهبازان طريقت به مقام مگسی

دوش در خيل غلامان درش می‌رفتم
گفت ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی

با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکين نفسی

لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس

کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندين جرسی

بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن
حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی

تا چو مجمر نفسی دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پی خوش نفسی

چند پويد به هوای تو ز هر سو حافظ
يسر الله طريقا بک يا ملتمسی


غزل    ۴۵۶

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همين می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حيف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف
گر شب و روز در اين قصه مشکل باشی

گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی


غزل    ۴۵۷

هزار جهد بکردم که يار من باشی
مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

چراغ ديده شب زنده دار من گردی
انيس خاطر اميدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در ميانه خداوندگار من باشی

از آن عقيق که خونين دلم ز عشوه او
اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند
گرت ز دست برآيد نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آيی
دمی انيس دل سوکوار من باشی

شود غزاله خورشيد صيد لاغر من
گر آهويی چو تو يک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظيفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من اين مراد ببينم به خود که نيم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خويش يار من باشی


غزل    ۴۵۸

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

در ره منزل ليلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دايره بيرون باشی

کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی

تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشی

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشی

حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


غزل    ۴۵۹

زين خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی
خط بر صحيفه گل و گلزار می‌کشی

اشک حرم نشين نهانخانه مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی

کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف
هر دم به قيد سلسله در کار می‌کشی

هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست
از خلوتم به خانه خمار می‌کشی

گفتی سر تو بسته فتراک ما شود
سهل است اگر تو زحمت اين بار می‌کشی

با چشم و ابروی تو چه تدبير دل کنم
وه زين کمان که بر من بيمار می‌کشی

بازآ که چشم بد ز رخت دفع می‌کند
ای تازه گل که دامن از اين خار می‌کشی

حافظ دگر چه می‌طلبی از نعيم دهر
می می‌خوری و طره دلدار می‌کشی


غزل    ۴۶۰

سليمی منذ حلت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی

الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتياقی

خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی

ربيع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله يا عهد التلاقی

بيا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق

جوانی باز می‌آرد به يادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی

می باقی بده تا مست و خوشدل
به ياران برفشانم عمر باقی

درونم خون شد از ناديدن دوست
الا تعسا لايام الفراق

دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عميق من سواقی

دمی با نيکخواهان متفق باش
غنيمت دان امور اتفاقی

بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو
به شعر فارسی صوت عراقی

عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی

مسيحای مجرد را برازد
که با خورشيد سازد هم وثاقی

وصال دوستان روزی ما نيست
بخوان حافظ غزل‌های فراقی


غزل    ۴۶۱

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی
بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی

بسا که گفته‌ام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمی فاين سلماک

عجيب واقعه‌ای و غريب حادثه‌ای
انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی

که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی

ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی

صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه کرم مطيب زاکی

دع التکاسل تغنم فقد جری مثل
که زاد راهروان چستی است و چالاکی

اثر نماند ز من بی شمايلت آری
اری مثر محيای من محياک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدايی ورای ادراکی


غزل    ۴۶۲

يا مبسما يحاکی درجا من اللالی
يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی

حالی خيال وصلت خوش می‌دهد فريبم
تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالی

می ده که گر چه گشتم نامه سياه عالم
نوميد کی توان بود از لطف لايزالی

ساقی بيار جامی و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالی

از چار چيز مگذر گر عاقلی و زيرک
امن و شراب بی‌غش معشوق و جای خالی

چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مکن شکايت تا می خوريم حالی

صافيست جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقنی رحيقا اصفی من الزلال

الملک قد تباهی من جده و جده
يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالی

مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی


غزل    ۴۶۳

سلام الله ما کر الليالی
و جاوبت المثانی و المثالی

علی وادی الاراک و من عليها
و دار باللوی فوق الرمال

دعاگوی غريبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالی

به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لايزالی

منال ای دل که در زنجير زلفش
همه جمعيت است آشفته حالی

ز خطت صد جمال ديگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالی

تو می‌بايد که باشی ور نه سهل است
زيان مايه جاهی و مالی

بر آن نقاش قدرت آفرين باد
که گرد مه کشد خط هلالی

فحبک راحتی فی کل حين
و ذکرک مونسی فی کل حال

سويدای دل من تا قيامت
مباد از شوق و سودای تو خالی

کجا يابم وصال چون تو شاهی
من بدنام رند لاابالی

خدا داند که حافظ را غرض چيست
و علم الله حسبی من سالی


غزل    ۴۶۴

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی

در وهم می‌نگنجد کاندر تصور عقل
آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی

شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی

آن دم که با تو باشم يک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم يک لحظه هست سالی

چون من خيال رويت جانا به خواب بينم
کز خواب می‌نبيند چشمم بجز خيالی

رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باريک چون هلالی

حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی
زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالی


غزل    ۴۶۵

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی

مسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلا
و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلی

می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم
می‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی

گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق
آن را تفضلی نه و اين را تبدلی

چون کرد در دلم اثر آواز عندليب
گشتم چنان که هيچ نماندم تحملی

بس گل شکفته می‌شود اين باغ را ولی
کس بی بلای خار نچيده‌ست از او گلی

حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ
دارد هزار عيب و ندارد تفضلی


غزل    ۴۶۶

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وين دفتر بی‌معنی غرق می ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت انديشی دور است ز درويشی
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی

چون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی


غزل    ۴۶۷

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بياور جامی

روزها رفت که دست من مسکين نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سيم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

يار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

آن حريفی که شب و روز می صاف کشد
بود آيا که کند ياد ز دردآشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی


غزل    ۴۶۸

که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همت عزيزان برسم به نيک نامی

تو که کيميافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداريم و فکنده‌ايم دامی

عجب از وفای جانان که عنايتی نفرمود
نه به نامه پيامی نه به خامه سلامی

اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی

ز رهم ميفکن ای شيخ به دانه‌های تسبيح
که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامی

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی

به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت
که لبت حيات ما بود و نداشتی دوامی

بگشای تير مژگان و بريز خون حافظ
که چنان کشنده‌ای را نکند کس انتقامی


غزل    ۴۶۹

انت رواح رند الحمی و زاد غرامی
فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت
من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

بيا به شام غريبان و آب ديده من بين
به سان باده صافی در آبگينه شامی

اذا تغرد عن ذی الاراک طار خير
فلا تفرد عن روضها انين حمامی

بسی نماند که روز فراق يار سر آيد
رايت من هضبات الحمی قباب خيام

خوشا دمی که درآيی و گويمت به سلامت
قدمت خير قدوم نزلت خير مقام

بعدت منک و قد صرت ذابا کهلال
اگر چه روی چو ماهت نديده‌ام به تمامی

و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد
فما تطيب نفسی و ما استطاب منامی

اميد هست که زودت به بخت نيک ببينم
تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ
که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی


غزل    ۴۷۰

سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی

زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی

خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم
کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی

گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی


غزل    ۴۷۱

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پيک صبا گر همی‌کند کرمی

قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر می‌کشد رقمی

بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده‌هاست
ز مال وقف نبينی به نام من درمی

حديث چون و چرا درد سر دهد ای دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمی

طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسيح دمی

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
به آن که بر در ميخانه برکشم علمی

بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به يک پياله می صاف و صحبت صنمی

دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايی بنوش نيش غمی

نمی‌کنم گله‌ای ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی

چرا به يک نی قندش نمی‌خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی

سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعای شبی و نياز صبحدمی


غزل    ۴۷۲

احمد الله علی معدله السلطان
احمد شيخ اويس حسن ايلخانی

خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می‌زيبد اگر جان جهانش خوانی

ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد
مرحبا ای به چنين لطف خدا ارزانی

ماه اگر بی تو برآيد به دو نيمش بزنند
دولت احمدی و معجزه سبحانی

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی

گر چه دوريم به ياد تو قدح می‌گيريم
بعد منزل نبود در سفر روحانی

از گل پارسيم غنچه عيشی نشکفت
حبذا دجله بغداد و می ريحانی

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

ای نسيم سحری خاک در يار بيار
که کند حافظ از او ديده دل نورانی


غزل    ۴۷۳

وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانی

کام بخشی گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عيش بستانی

باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غير دوست بنشانی

زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کورد پشيمانی

محتسب نمی‌داند اين قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی

با دعای شبخيزان ای شکردهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاين همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی

يوسف عزيزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بينم حال پير کنعانی

پيش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نامحرم حال درد پنهانی

می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ريزد
تيز می‌روی جانا ترسمت فرومانی

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن
ابروی کماندارت می‌برد به پيشانی

جمع کن به احسانی حافظ پريشان را
ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی

گر تو فارغی از ما ای نگار سنگين دل
حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانی


غزل    ۴۷۴

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی
که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی

بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانی

گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی

ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی

دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی

ملول از همرهان بودن طريق کاردانی نيست
بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی

خيال چنبر زلفش فريبت می‌دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی


غزل    ۴۷۵

گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی
چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی

شيرينتر از آنی به شکرخنده که گويم
ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی

تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانی

صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گويی بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار که ديده‌ست بدين سخت کمانی

چون اشک بيندازيش از ديده مردم
آن را که دمی از نظر خويش برانی


غزل    ۴۷۶

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پيک خلوت رازی و ديده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو دانی

من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتی بکش چنان که تو دانی

اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقيقه‌ايست نگارا در آن ميان که تو دانی

يکيست ترکی و تازی در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی


غزل    ۴۷۷

دو يار زيرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی

هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی

بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويی يا به فسق همچو منی

ز تندباد حوادث نمی‌توان ديدن
در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی

ببين در آينه جام نقش بندی غيب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی

از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی

مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی


غزل    ۴۷۸

نوش کن جام شراب يک منی
تا بدان بيخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بيخودی رطلی کشی
کم زنی از خويشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آميزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی

خيز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خويشتن در پای معشوق افکنی


غزل    ۴۷۹

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی
برگ صبوح ساز و بده جام يک منی

در بحر مايی و منی افتاده‌ام بيار
می تا خلاص بخشدم از مايی و منی

خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردنی

ساقی به دست باش که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که می‌زنی

می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحنی

ساقی به بی‌نيازی رندان که می بده
تا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنی


غزل    ۴۸۰

ای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنی
سود و سرمايه بسوزی و محابا نکنی

دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد اين قوم خطا باشد هان تا نکنی

رنج ما را که توان برد به يک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

ديده ما چو به اميد تو درياست چرا
به تفرج گذری بر لب دريا نکنی

نقل هر جور که از خلق کريمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن‌ها نکنی

بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعايی ز سر صدق جز آن جا نکنی


غزل    ۴۸۱

بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی

گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است
عيش با آدمی ای چند پری زاده کنی

تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اجرها باشدت ای خسرو شيرين دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عيش که با بخت خداداده کنی

ای صبا بندگی خواجه جلال الدين کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی


غزل    ۴۸۲

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی
اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

چوگان حکم در کف و گويی نمی‌زنی
باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

اين خون که موج می‌زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

ترسم کز اين چمن نبری آستين گل
کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

در آستين جان تو صد نافه مدرج است
وان را فدای طره ياری نمی‌کنی

ساغر لطيف و دلکش و می افکنی به خاک
و انديشه از بلای خماری نمی‌کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت
گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی


غزل    ۴۸۳

سحرگه ره روی در سرزمينی
همی‌گفت اين معما با قرينی

که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شيشه برآرد اربعينی

خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستينی

مروت گر چه نامی بی‌نشان است
نيازی عرضه کن بر نازنينی

ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چينی

نمی‌بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلی نه درد دينی

درون‌ها تيره شد باشد که از غيب
چراغی برکند خلوت نشينی

گر انگشت سليمانی نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگينی

اگر چه رسم خوبان تندخوييست
چه باشد گر بسازد با غمينی

ره ميخانه بنما تا بپرسم
مال خويش را از پيش بينی

نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقينی


غزل    ۴۸۴

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی
ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی

به خدايی که تويی بنده بگزيده او
که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی

گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست
بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی

ادب و شرم تو را خسرو مه رويان کرد
آفرين بر تو که شايسته صد چندينی

عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار
ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بينی

صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم
عاشقان را نبود چاره بجز مسکينی

باد صبحی به هوايت ز گلستان برخاست
که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرينی

شيشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست
گر بر اين منظر بينش نفسی بنشينی

سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقيقت بينی

نازنينی چو تو پاکيزه دل و پاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد ننشينی

سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد
بلغ الطاقه يا مقله عينی بينی

تو بدين نازکی و سرکشی ای شمع چگل
لايق بندگی خواجه جلال الدينی


غزل    ۴۸۵

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی
من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

بوی يک رنگی از اين نقش نمی‌آيد خيز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن
ای جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوی

شکر آن را که دگربار رسيدی به بهار
بيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجوی

روی جانان طلبی آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی

گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ريا می‌آيد
آفرين بر نفست باد که خوش بردی بوی


غزل    ۴۸۶

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
می‌خواند دوش درس مقامات معنوی

يعنی بيا که آتش موسی نمود گل
تا از درخت نکته توحيد بشنوی

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوی
تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی

جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوی

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت يار به انفاس عيسوی

خوش وقت بوريا و گدايی و خواب امن
کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروی

چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
مخموريت مباد که خوش مست می‌روی

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من بجز از کشته ندروی

ساقی مگر وظيفه حافظ زياده داد
کشفته گشت طره دستار مولوی


غزل    ۴۸۷

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقايق پيش اديب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کيميای عشق بيابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خويش دور کرد
آن گه رسی به خويش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به يک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنياد هستی تو چو زير و زبر شود
در دل مدار هيچ که زير و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا
بايد که خاک درگه اهل هنر شوی


غزل    ۴۸۸

سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی
گفت بازآی که ديرينه اين درگاهی

همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهی

بر در ميکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی

سر ما و در ميخانه که طرف بامش
به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهی

قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی

اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهی

تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی

حافظ خام طمع شرمی از اين قصه بدار
عملت چيست که فردوس برين می‌خواهی


غزل    ۴۸۹

ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده
صد چشمه آب حيوان از قطره سياهی

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی

در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آيين پادشاهی

تيغی که آسمانش از فيض خود دهد آب
تنها جهان بگيرد بی منت سپاهی

کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار
تعويذ جان فزايی افسون عمر کاهی

ای عنصر تو مخلوق از کيميای عزت
و ای دولت تو ايمن از وصمت تباهی

ساقی بيار آبی از چشمه خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی

عمريست پادشاها کز می تهيست جامم
اينک ز بنده دعوی و از محتسب گواهی

گر پرتوی ز تيغت بر کان و معدن افتد
ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی

دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان
گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی

جايی که برق عصيان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی

حافظ چو پادشاهت گه گاه می‌برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی


غزل    ۴۹۰

در همه دير مغان نيست چو من شيدايی
خرقه جايی گرو باده و دفتر جايی

دل که آيينه شاهيست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن رايی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرايی

نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابينايی

شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايی

جوی‌ها بسته‌ام از ديده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالايی

کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايی

سخن غير مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می‌ام نيست به کس پروايی

اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در ميکده‌ای با دف و نی ترسايی

گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردايی


غزل    ۴۹۱

به چشم کرده‌ام ابروی ماه سيمايی
خيال سبزخطی نقش بسته‌ام جايی

اميد هست که منشور عشقبازی من
از آن کمانچه ابرو رسد به طغرايی

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوی سر و چشم مجلس آرايی

مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين که که را می‌کند تماشايی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که می‌رويم به داغ بلندبالايی

زمام دل به کسی داده‌ام من درويش
که نيستش به کس از تاج و تخت پروايی

در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سری اوفتاده در پايی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است
کجا بود به فروغ ستاره پروايی

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
که حيف باشد از او غير او تمنايی

درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار
اگر سفينه حافظ رسد به دريايی


غزل    ۴۹۲

سلامی چو بوی خوش آشنايی
بدان مردم ديده روشنايی

درودی چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايی

نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجايی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشايی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می‌برد شيوه بی‌وفايی

دل خسته من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند
که در تابم از دست زهد ريايی

رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گويی نبوده‌ست خود آشنايی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشايی کنم در گدايی

بياموزمت کيميای سعادت
ز همصحبت بد جدايی جدايی

مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدايی


غزل    ۴۹۳

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی

دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايی

ديشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی

صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند
اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست
کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی

زين دايره مينا خونين جگرم می ده
تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی


غزل    ۴۹۴

ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآيی
هر جا که روی زود پشيمان به درآيی

هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيی

شايد که به آبی فلکت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيی

جان می‌دهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد که چو خورشيد درخشان به درآيی

چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيی

در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآيی

بر رهگذرت بسته‌ام از ديده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيی

حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو
بازآيد و از کلبه احزان به درآيی


غزل    ۴۹۵

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گويی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی

امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجی از مايه نيکويی

چون شمع نکورويی در رهگذر باد است
طرف هنری بربند از شمع نکورويی

آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودی اگر بودی بوييش ز خوش خويی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی حافظ به غزل گويی

پایان دیوان غزلیات حافظ

والحمدوالله رب العالمین

حمید