شاعر علوی عراقی چگونه شاعر شد؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
در سر کارم با روشن شدن رایانه ،رادیو معارف هم شروع به کار می کند.
در دنیا به نظرم تنها رادیو مفید به حال مردم از دیدگاه ماورایی ،همین رادیو
معارف باشد که مرکز ان در قم مقدس است در جوار حضرت معصومه سلام الله علیه.
وادرس ان اف ام ۹۶۲۰می باشد ودر خارج از کشور با اینتر نت قابل دریافت است .
ورادیو معارف را جستجو بکنید ،ادرس ان می اید.
چند روز پیش یکی از استادان در ضمن مباحث عشق وغیروداستان یک شاعر
عراقی را بازگوکردونحوه شاعر شدنش را که خالی از لطف نیست بخوانید.
شاعر علوی در ابتدا یک فرد عادی بودوحالا قصه اش را از زبان خودش بشنوید:
من عاشق وشیفته دختر عمویم بودم از ان شیفتگی نزدیک به جنون .
تا اینکه به وصال هم دیگر رسیدیم ولی همینطور شیفتگی ادامه داشت واصلا
کم نمی شد.تا اینکه او بعد از مدتی مریضه شد.وبه پزشکان مراجعه نمودیم
واخر الامر اورا مسلول اعلام نمودند.وبرای معالجه اش گفتند مریض را یا باید
به لبنان ببری ویابه ایران .من اورا به ایران اوردم .مدتی به درمان مشغول بودیم .
تا موقعی که دیگر معالجات موثر واقع نشد وعشق من پیش چشمانم مثل یک
گلوله برفی در حال اب شدن بود.هیچ چاره ای نداشتم .وهمیشه چشمم به
چشمانش بود که هر روز بی فروغ تر می شد.رنگ پوستش به زردی می گراییدو
اثار نومیدی در چهره او ومن ارام ارام پدیدار می گشت .لخته های خون سینه اش
که با سرفه هایش به بیرون پخش می شد نشان از وخیم تر شدن وضع او داشت .
پزشکان تمام ترفندهای پزشکی را به کار می بردند ولی ظاهرا پیمانه عمر او پر
شده بود.میکرب سل به تمام نسوج ریه نفوذ کرده بودومثل پشم بید زده ریه را
مضمحل ساخته بود.عاقبت در یک روز غم انگیز خدا ،گل من پیش چشمانم پر پر شد
وطومار زندگیش به سان فرش نفیس خوش نقش جمع شد ودر سرد خانه بیمارستان
به سلک اموات در امد.
من بیچاره شدم ومانند دیوانه ها ویا اهو بچه گم کرده ،در تمام حیاط بیمارستان
دور می زدم ودر کشور غربت معرکه ای شده بودم ولی تمام اینها عشق مرا زنده
نمی کرد.جسد عزیزم را به عراق اوردم وبا مراسم بسیار حزن انگیزی که دل هر
ادمی را اتش می زد دفن کردیم وحالا روزگار بازی اخر را شروع کرد.
دکتر معالج به من گفت :تمام اثار مانده از خانمت را باید بسوزانی !
خدای من چه می شنوم ،اثاری که با دیدن انها دل سوخته ام ارام می گرفت ولی
دکتر معالج گفت این مرض مسری است وشیوع پیدا می کند.
وبه ناچار پرده اخر این تراژدی را بازی کردم ودر حیاط خانه عشقم اتشی برافروختم
تمام اثار اورا یک به یک در اتش می انداختم وگریه می کردم .انها می سوختندومن
می سوختم ،انها در اثر سوختن صدا می کردند ومن هم ناله ام بلند بود .
سوختن ومنهم سوختم ،سوختن ومنهم به هم ریختم ،سوختن ومنهم شیدا شدم
سوختن ومنهم مجنون شدم .سوختن ومنهم دیوانه شدم .سوختن ومنهم شاعر شدم .!!!
یک لحظه به خود امدم ودیدم که حرفهایم دیگر مثل سابق نیست ،اری من شاعر شده بودم
کلمات با سجع وقافیه از دهانم بیرون می امد واز ان به بعد شدم شاعر علوی عراقی .
بلی دوستان عشق که به کاشانه دل ادمی بزند ،ادم را واله وشیدا می کندحالا این
یک عشق زمینی بود من نمی دانم که حضرت امیرالمو منین سلام الله علیه چه می دید
که در میان نخلستان شب تاریک در روی زمین غش می کرد.طرف امد به حضرت زهرا
سلام الله علیها گفت که امیر المومنین سلام الله علیه وفات کرده است ولی حضرت
زهرا سلام الله علیها به او گفت نه پسر عم من از خوف خدا غش کرده است .
خدایا از ان شراب ناب معرفتت به دوستان ما وبه ما بخوران که غیر از تو در این
وادی وانفسا چیزی وکس دیگری را نبینیم .
خدایا به ما عشقی عطا کن که تا مغز استخوانمان را در راه تو بسوزاند.
خدایا به ما دلی عاشق عطا کن که فقط سودای تو در سر داشته باشد.
خدایا به ما دلی عطا کن اکه اول واخر خطورات به ان اسم ویاد توباشد.
خدایا به ما چنان دلی عطاکن که در راه تو چیزی را با ارزش نشناسیم .
خدایا به ما رنج عشقی عطا کن که ما را از خو دو خود پرستی وقوم پرستی
نجات بخشد.
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی وما رستگار
والحمدوالله رب العالمین
حمید ( پرورش داستان از خودم است )
بسم الله الرحمن الرحیم ،وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ 69عنکبوت