بسم الله الرحمن الرحیم

ای دوست گر گذر کنی بر سر خاکم سالها بعدقبری تکیده از بتون وخزه ا ی

برسرش زیر ان درخت کهنسال سوخته از عطش روزگار !

برسر تپه ای مشرف بر ده کوچک خاطره هایم

به تو شادباش وخیر مقدم خواهد گفت !

***

در همنوردی اهن وخاک

ودر جنگ بین خارو بتون

دران غروب غم انگیز امدن ترا نظاره خواهم کرد!

ولی سرد وغمگین زیرا که جسم لهیده از تب نارنجی خاک

وروح افسرده زعشقی قدیم در پهناور افق خاکستری به یغما رفته !

دیگر رمقی برای استقبال نخواهد داشت

***

اه چه زود گذشت روزهای شاد کودکی با خیل عظیم سحرخیزان

وکسانی که ترا دوست داشتند

وکسانی که برایت می مردند وکسانی که اصل وریشه توبودند

وتو

فکر اینکه غروبی برای شادیهایت باشد نداشتی

ودنبال پروانه ها وسنجاقک های مشهدی

از سر این پرچین

به سر ان پرچین

ارام ومخفی سرک می کشیدی

واینده ای قشنگ وروشن

در پس بودن پدری مهربان

وعموهای شاد را

برای خود به تصویر می کشیدی

اما

حیف

رشته های امید زود گسست

وتیغ ایام با بی رحمی

نطفه شادیهارا

دررحم دل غمگین

به سقطی دردناک وزود هنگام

مجبور کرد!

وتو

ایام نوجوانی را

با

پنجره ای بامنظره ی وهم الود

نظاره کردی

وخاک پدر را

که

مشوق شادیها

وامید برای ارزوها

بود

دراغوش اشکهای شبانه گرفتی

***

اینک سالها می گذرد

پی در پی وسرد

با روزنی فسرده ازغم یخی

وپشت بامی سفالی وسرد

ومن نظاره گر تمام مصائب

بر بلندای ان سقف شیشه ای

نظاره می کنم یاران را !

***

ریش ها سفید شدن

وپوست ها  زبروچروکیده

وگذر ایام

بر سقف دلت تار عنکبوت زمان را

چه پیچ در پیچ تنیده است

وتو

اینک همان پدری

وهمان نقش پدرت

برای

اطفال خودت

اما

خاطره ان ایام

در اغوش گرم پدر

چیز دیگری بود

با بوسه های مهربانانه

ونگاه مشتاق به تو

***

اه

چه زود گذشت

اما

چه زیبا بود!

والحمدوالله رب العالمین

حمید