تمام احكام بهائيت از اسرائيل مي آيد

آقاي منصوري كه نام دايي پويا بود ديگر مجال جواب دادن به من نداد چون از اين جوابها زياد شنيده بود قبل از اينكه من مترصد پاسخي باشم به پاسخ بهائيان اشاره مي كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكني رد ميكرد حس كردم در يك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه مي داند به من بفهماند و گويا براي گفتن حرفهايش وقت زيادي نداشت همه چيز را با عجله مي گفت، مدتي كه صحبت كرد گفتم: آقاي منصوري مسئله اصلي كه شما را از بهائيت زده كرد چه بود؟ منتظر بودم بگويد از رفتارهاي ناشايست بهائيان دلخور شده، همان چيزي كه مدتي بود مرا آزار مي داد و باعث ترديد من شده بود و من مي خواستم به او بگويم رفتار بهائيان را نبايد به پاي دين بنويسد اما او اساسي تر از اين چيز ها حرف مي زد و انتقاد او از ريشه بود صداي تأثير گذار و پر جاذبه اي داشت و از چهره اش هيچ گونه كينه و عقده شخصي حس نمي كردم. او گفت: تو اصلاً تا بحال از خودت پرسيده اي چرا ظهور و نبوت باب فقط 9 سال طول كشيد و به سرعت از بين رفت؟ مگر خود بهائيان نمي گويند كه هر ظهوري كه دروغ باشد دوام ندارد؟ گفتم: او مبشر ظهور حضرت بهاء ا. . . بوده و دليلي نداشت كه نبوتش زياد طول بكشد. او گفت: اگر اين طور است پس چرا در كتابش اين همه احكام و تعاليم جديد صادر كرده؟ آيا فقط براي نه سال آن همه دستورات و احكام صادر شده؟ اشكال شما بهائيان اين است كه كتاب بيان عربي و حتي بيان فارسي باب و ساير كتابهايش را مطالعه نكرده ايد يعني سران تشكيلات به شما اجازه مطالعه آنها را نمي دهند چون در اين صورت متوجه مي شويد كه اصلاً باب مبشر بهاء ا. . . نبوده بلكه خودش ادعاي مهدويت و پيامبري كرد و گفت دو هزار سال ديگر من يظهرا. . . ظهور مي كند و بهاء وقتي ديد اگر پيروان باب اين مسئله را بدانند به او شك مي كنند تمام كتابها و نوشته جات باب را به دريا ريخت و گفت مردم هنوز قادر به درك اين كتابها و دستورات الهي نيستند اما نوشته هاي باب ديگر در دست مردم افتاده بود وهنوز هم باقي است، اگر مي خواهي حقيقت را درك كني بيان عربي و بيان فارسي و ساير كتابهاي باب را پيدا كن و بخوان و مطمئن باش از بهائيت خارج مي شوي، گذشته از اين كه متوجه بطلان بهائيت مي شوي بلكه متوجه مي شوي خود باب هم دست نشانده اي بوده كه فريب استعمار را خورده او به حدي هذيان گو بود كه اگر آثار او به دست هر بهائي برسد خواهد گفت اگر بشارت دهنده بهاء اين است پس خود بهاء هم كذب محض است. بعد گفت: تو فكر مي كني چرا در بين بهائيان كساني كه گفته ها و عملكردشان يكي باشد نادرند؟ البته به استثناي خانواده تو كه خون سادات در رگهايشان است و از اغفال شدگانند. خيلي سريع گفتم: خوب در بين مسلمانان هم مسلمان واقعي نادر است و تازه مسلمانها اكثراً خلاف كارند. آقاي منصوري گفت: مسلمانها اولاً تعدادشان خيلي زياد است و يك اقليت محدود نيستند ولي بهائيان با اينكه خيلي كم اند و تازه در بين آنها بيشتر تخلفات حلال است باز هم اكثر قريب به اتفاق آنها خلافكارند در ضمن در بين مسلمانها افراد مؤمن، علمأ و بزرگان اكثراً پاك و مبري از آلودگي ها و گناهانند و تعدادي كه اهل مطالعه نيستند يا سواد و معلومات مذهبي شان كم است و پيرو هواهاي نفساني كه توسط شياطين انسي و جني - از جمله همين فرقه هاي منحرف - در جامعه گسترش مي يابد بيشتر دچار انحراف مي شوند اما در بين بهائيان هر چه افراد مطالعات مذهبيشان بيشتر مي شود انحراف اخلاقيشان بيشتر است و بر عكس مسلمانان، سران بهائي و تشكيلاتي ها بيشتر مرتكب گناه و آلودگي مي شوند به خاطر اينكه اين مكتب الهي نيست، انسان ساز نيست يك عده مفت خور دنيا پرست جاه طلب آن بالا نشسته اند و براي من و شما تعيين تكليف مي كنند پولي كه اينها به جيب مي زنند، هيچ كمپاني و هيچ سازماني قادر به چنين در آمدي نيست برايشان مي صرفد كه اين همه تشكيلات را راه انداخته، اين همه امار برايشان مهم است اين همه به افراد اجبار مي كنند. با قلب و روح و فطرت ذاتي بشر بازي مي كنند. انسان ذاتاً به دنبال معنويت و خدا جوئي است. اينها براي اين بندگان ساده لوح خدا ساخته اند، بت ساخته اند و آنها را به استعمار كشيده اند. سعي كن كمي با هوش باشي. اگر كمي دقت كني مثل مكتب شما هزاران هزار مكتب هست در كشور هائي مثل چين و ژاپن در آفريقا در هندوستان به تعداد بي شماري مكتبهاي گوناگون هست كه پيروانش همه عاشقانه از آن پيروي مي كنند اما بدبختانه شما بهائيان به حدي اسير تاري كه تشكيلات به دورتان تنيده، هستيد كه مطالعه اي غير از كتاب هاي ديكته شده از جانب تشكيلات بهائيان نداريد اگر كمي مطالعه داشتيد از خودتان مي پرسيديد كه اين دين كه ادعا مي كنند از طرف خدا آمده چه برتري نسبت به دين اسلام دارد؟ كدام يك از اين احكام و تعاليمش بهتر از احكام اسلام است؟ اصلاً اسلام چه چيزي كم داشت كه بايد دين ديگري مي آمد؟ من خودم يكي از مبلغان به نام اين شهر بودم و هيچ كدام از اين آقايان به اندازه من سواد و معلومات امري ندارد و فعاليتي كه من داشتم هيچ كدام ندارند اما فهميدم سخت در اشتباهم. كسي به نام بهاء را پيامبر خدا و خداي ما كرده اند و تمام احكام از اسرائيل مي آيد. پيامبري كه در طول يك قرن همه احكام و تعاليمش توسط پسر و نوه و نتيجه اش كاملاً تغيير كند و دست آخر هم يك مركزي به اسم بيت العدل دستور دهنده و صادر كننده احكام شود پيامبر نيست.
خود بهاء چهار زن داشته و گرفتن چهار زن را جائز دانسته اما عبد البهاء كه خود چهار زن داشته فقط با گرفتن يك زن موافقت كرده و حكم پدر را لغو كرده، براي خودش هر چه حلال بوده براي پيروانش حرام كرده، بعد از عبد البهاء هم شوقي هر حكمي را كه دوست داشته تغيير داده و بسياري را لغو كرده و حالا هم اعضاي بيت العدل كه 9 نفر هستندبراي ما حكم صادر مي كنند. فرق بهائي با مسلمان اين است كه مسلمانان به جز خدا و پيامبر و امامان كسي را مصون از خطا نمي دانند اما بهائيان آن 9 نفر را مصون از خطا مي دانند و حكم آنها را حكم خدا مي پندارند درحالي كه آن 9 نفر خودشان فاسدند، هر روز تعاليم جديد صادر مي كنند هيچ فكر كرده اي دليل اين همه تلاش تشكيلات براي سرگرم كردن جوانان چيست؟ و اين همه هراس آنها از ارتباط گيري جوانان با مسلمانان براي چيست؟ براي اينكه نمي خواهند كسي به حقيقت پي ببرد. پيام جديد هم كه از طرف بيت العدل رسيده حتماً شنيده اي در اين پيام ياد گيري موسيقي و پرداختن به آن تأكيد شده، احكام خدائي را ببين به جاي اينكه تعاليم انسان ساز و جامعي كه صلاح چند ميليارد انسان در آن باشد صادر شود آنها را به رقص و آواز فرا مي خوانند ! چون تنها وسيله اي است كه به تنهائي مي تواند شما را از حقايق دور نگه دارد. بهترين سرگرمي ممكن كه مي تواند جوانان را به خود جذب كند و آنها را به جاي خدمت به عالم بشريت به موسيقي عادت دهد تا به حقايق درون تشكيلات پي نبرند. اصلاً كدام دين مراسم و خدمات مذهبي اش اجباري است؟ اين همه اجبار براي ارائه خدمت و عهده دار شدن مسئوليتهاي گوناگون براي چيست؟ براي اين است كه نمي خواهند كسي فرصتي براي فكر كردن داشته باشد. رها خانم توصيه مي كنم به تاريخ بيشتر مراجعه كني، نه تاريخ دروغيني كه اينها به خوردتان مي دهند. تاريخ حقيقي پيدايش اين مكتب را بخوان تا ببيني اينها ريشه در كجا دارند و اصلاً چگونه بوجود آمدند. كوركورانه يك مكتبي را نپذير فرق تو با يك بت پرست چيست؟ امروزه ديگر بت پرستي از بين رفته اما مذهب شما از بت پرستي بدتر است كتابهاي صبحي به نام خاطرات صبحي و كتاب كشف الحيل آقاي آواره را بخوان تا بيشتر متوجه حرفهاي من بشوي. همه مبادي و احكام بهائيت باهم تناقض دارد ابوالفضل گلپايگاني يك سري دلايل براي حقانيت بهاء آورده كه پر از دروغ است. او حتي آيات قرآن را تغيير داده تا بنفع خودش بهره برداري كند اگر متوجه شوي كه او آيات خدا را تحريف كرده و تغيير داده تا به مقصودش برسد باور ميكني كه اين فرقه يك فرقه دست ساز و از بيخ وبن دروغ است؟مثلاً در كجاي قرآن آمده كه در قيامت خدا رؤيت مي شود كه بها گفته من همان خدا هستم كه اكنون قابل رؤيت شده؟ من كمي فكر كردم و گفتم: امكان ندارد چنين كاري كرده باشد. ما مي دانيم كه قرآن تحريف نشده و حقيقت قرآن همان است كه امروز در دست مردم است. گفت: اما او بعضي از آيات را تغيير داده تا به نفع خودش بتواند از آن استفاده كند. يك بار با پويا به خانه ما بيا تا به تو ثابت كنم.

 

نمي دانم چرا خام تشكيلات شدم

مهناز رئوفي
ديگر داشتيم به خانه مي رسيديم او باز هم مرا به تفكر توصيه كرد وگفت: سعي كن انسان آزاد و رهائي باشي. مثل اسمت، حيف از تو و خانواده تو كه اسير اين تشكيلات هستيد درضمن به كسي نگو كه با من حرف زدي مي داني كه من طرد روحاني شده ام، ديگر نمي گذارند كه با من ارتباط بگيري . ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسي كه طرد روحاني شده حرف مي زدم. به دستور بهاء و عبد البهاء با كسي كه طرد روحاني شده حق يك كلمه صحبت كردن نداشتيم حتي جواب سلامش را نبايد مي داديم چون در اين صورت خود ما هم طرد روحاني مي شديم، يادم آمد وقتي آقاي منصوري براي عرض تسليت و اداي احترام به منزل يكي از بهائيان مي رود تا در تشييع جنازه يكي از افراد بهائي شركت كند هيچ كس پاسخ سلام او را نمي دهد و آنقدر به او بي محلي مي كنند تا بر مي خيزد و از آنجا خارج مي شود اين حركت از قومي است كه خود را منادي صلح و دوستي مي دانند و ادعاي انسانيتشان به آسمان سر مي زند، قومي كه يكي از احكام
دوازده گانه شان اين است كه دين بايد سبب الفت و محبت باشد، حال چگونه همين دين انسانها را به خاطر عقايدشان به جان هم
مي اندازد و فرزند را از پدر ومادرو خانواده اش مي گيرد و همسران را با سنگدلي تمام از يكديگر جدا مي كند؟ درحالي كه يكي ديگر از احكام دوازده گانه شان كه در درس اخلاق آموزش مي دهند اين است كه دين بايد مطابق علم و عقل باشد اگر كسي عقل و منطقش بر مبناي اين مكتب نبود بايد با او حرف نزنند و او را از خانه و كاشانه اش بيرون كنند؟! از ماشين پياده شدم درحالي كه گيج و مبهوت بودم آقاي منصوري با مهرباني از من خداحافظي كرد و رفت، بهت زده به خانه رفتم كمي كه فكر مي كردم كاملاً به او حق مي دادم. مسائلي كه او عنوان مي كرد بارها به ذهن خودم رسيده بود اما به افكارم انسجام نداده بودم و نمي توانستم همه چيز را در كنار هم قرار دهم و ذهنم را متمركز كنم احتياج به مطالعه بيشتري داشتم، حس مي كردم حقايقي در پشت پرده هست كه من از آنها غافلم، هيچ دست آويزي جز درگاه خدا نداشتم - اگرچه هنوز خدايم بهاء بود اما در ضمير ناخودآگاهم حقيقتاً خداي فطرتم را مي خواندم كه هادي است - مطمئن بودم ياري جستن از او حقايق را بر من روشن مي سازد و مرا از اين همه شك و ترديد رهائي مي بخشد باز به او پناه بردم و التماسش كردم كه مرا از اين همه دو دلي و ترديد رهائي داده و به حقيقت برساند به خانه كه رسيدم به پدر و مادرم گفتم آقاي منصوري مرا رسانده، به اندازه اي ناراحت شدند كه گوئي بزرگترين خطا از من سر زده است و از من قول گرفتند كه ديگر هيچ وقت با او حرف نزنم و قرار شد اين مسئله بين خودمان بماند و به كسي هم نگويم. به پدر و مادرم گفتم: مگر آقاي منصوري چه كار كرده كه طرد روحاني شده؟ گفتند: او دشمن خداست يك روز در بين جمع پشت تريبون حضيره القدس رفت و با صداي بلند حرفهاي خيلي خيلي نابجائي زد. از حضرت بهاء اله تا حضرت ولي امر اله را به باد ناسزا گرفت و همه چيز را تكذيب نمود به همين دليل از طرف بيت العدل حكم طردش اعلام شد. حالا هم او خيلي خطرناك است هرگز به او نزديك نشو و. . .
با پرويز كم و بيش مكاتبه داشتم براي هم از وضعيت دور و برمان مي گفتيم و عقايدمان را به هم انتقال مي داديم پرويز با اينكه فقط يك سال از من بزرگتر بود آنقدر سطح معلومات و سطح فكري اش بزرگتر مي نمود كه هر چه
مي گذشت بيشتر مجذوب او مي شدم وقتي جريان اخراج شدنم را برايش نوشتم بي نهايت ناراحت شد و توصيه كرد كه حتماً خودم را براي امتحانات متفرقه آماده كنم. خودش هم درس مي خواند و قرار بود متفرقه امتحان بدهد. از روزي كه رفته بود او را نديده بودم اما از نامه هايش پيدا بود كه خيلي بزرگتر از قبل شده، نامه ها را خيلي كوتاه و مختصر مي نوشت و دائم به من قول مي داد كه در اولين ديدار همه قضاياي آنجا را برايم تعريف كند. فعاليتهاي او در بين ضد انقلابها هنوز برايم معلوم نبود و خيلي دلم مي خواست بدانم مشغول چه نوع فعاليتهائي است. اما از آنجا كه نامه ها دير به دير به دستم مي رسيد مشخص بود كه وقت زيادي ندارد.
تشكيلات لحظه اي مرا به حال خود رها نمي كرد دائم فرا خوانده مي شدم و اگر مراجعه نمي كردم به ديدنم مي آمدند و اصرار مي كردند كه نامه هايي را كه بايد براي رهبرانقلاب بنويسي و شكايت نامه اي را كه بايد براي سازمان بين المللي آماده كني زودتر تنظيم كن. هر بار به آنها قول مي دادم اما صحبتهايي كه با آقاي منصوري داشتم مرا نسبت به دستورات تشكيلات كمي بي تفاوت كرده بود باز هم هجوم افكاري كه مرا مردد مي كرد روحيه مطيع محض بودن را در من مي كاست. از طرفي هم به مدرسه نمي رفتم و خانه نشين شده بودم و همكلاسي ها و دوستانم را مي ديدم كه همه چگونه به مدرسه مي روند و چه لذتي از اين روند زندگي مي برند دائم از خود مي پرسيدم چرا از مدرسه محروم شدم؟ و دليل اين همه پافشاري من روي عقايدم چه بود؟ چرا خام تشكيلات شده بودم؟ و چرا بايد تحت تأثير تشويقها و تحسينهاي بي جاي آنها قرار مي گرفتم اگر فرداي آن روز عذر خواهي مي كردم و تعهد مي دادم كه ديگر هرگز در مدرسه تبليغ نخواهم كرد اتفاقي نمي افتاد اما من خود را فداي خواسته هاي تشكيلات كرده بودم. آنها از من كه داوطلبانه طوق اطاعت و فرمانبرداري به گردن انداخته بودم نردباني ساخته بودند كه حرفهايشان را از طريق من منتقل كنند و من بي آنكه بدانم بازيچه قرار گرفته بودم، اين افكار به حدي مرا دل تنگ و افسرده كرده بود كه شب و روز گريه مي كردم از يك طرف تنهائي و از طرف ديگر رها كردن درس و تحصيل مرا به تنگ آورده بود. زمستان گذشته بود وبهار درحالي فرا رسيد كه من حس مي كردم يك بازنده شكست خورده ام با وعده و وعيدهايي كه از لطف بهاء به من مي دادند هيچ دردي از دردهاي من دوا نمي شد، به قول مادرم با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نمي شود. از نوشتن نامه براي رهبر انقلاب و سازمان بين الملل خودداري كردم و افسردگي روحي را بهانه قرار دادم، چند بار به سراغم آمدند اما ديگر اطاعت نكردم مادرم به آنها گفت كه شب و روز در گوشه اي مي خوابد و روحيه اش را كاملاً از دست داده.

 

مأموريت مهران در خانه ما

مهناز رئوفي
مأموريت مهران
چند روز بعد متوجه شدم تشكيلات تصميم جديدي درباره من گرفته. پسر جواني به نام مهران را به خانه ما فرستاده بودند كه بناي دوستي را با من بگذارد و مرا از اين حال و هوا خارج كند. من اهل سرودن شعر نو بودم. مهران ناشيانه چشم و ابرويي تكان مي داد و خماري مخصوصي به چشمان بي حالتش مي داد و قيافه اش را مضحكه مي كرد. شايد بتواند از اين دستور شيرين هم به اندازه كافي كامجوئي كند و هم مأموريتش را خوب به پايان برد. مهران گفت: پاشو بريم به اتاق خودت. دوست دارم تنها باشيم. گفتم: من حال و حوصله ندارم، مهران دست از سرم بردار. مهران به مادرم گفت: من طرح جديدي به محفل داده بودم و بالأخره بعد از مدتها اين طرح مورد قبول واقع شده و با آن موافقت كردند نمي خواهم در اين طرح شكست بخورم. طرح من براي حل اين معضل اين بود كه: دخترها و پسرهاي ما مي روند با جوانان مسلمان طرح دوستي و محبت مي بندند. چون ما نياز جوانان را نمي توانيم كنترل كنيم! بيائيم آن را منتقل كنيم و زمينه اي ايجاد كنيم كه اين نياز در بين جوانان خودمان برآورده شود و اگر عشقي هم مي خواهد شكل بگيرد در بين جوانان بهائي شكل بگيرد. اين حرفها را مي زد و من كه روي تاقچه كوتاه جلوي پنجره هال نشسته و محو شكوفه هاي زيباي درختان و طراوت و شادابي اطراف خانه شده بودم گاهي به حالت تمسخر به مهران نگاه مي كردم و از اين همه حماقت و نا پختگي تشكيلات براي موافقت با اين طرح احمقانه در تعجب بودم. ما با خانواده مهران دوستان خيلي قديمي بوديم و رفت و آمد ما باهم نسبت به ساير بهائيان خيلي بيشتر بود. من مهران را هميشه مثل برادرانم نگاه مي كردم او حدود سه سال از من بزرگتر بود، يكي از خواهرهاي او در بمباران كشته شده بود و ما كه با اين خانواده سالها بود رفت و آمد نزديكي داشتيم احساس مي كرديم يكي از خواهرها را از دست داده ايم. من هر از گاهي به سر مزار خواهرش
شهين خانم مي رفتم و براي آمرزش روحش دعا مي كردم، مهران با من و بهمن همبازي بود و به اندازه كافي باهم بر سر مسائل كودكانه لجبازي كرده بوديم، اصلاً به هم فكر نمي كرديم دقيقاً مثل يك خواهر و برادر كه هرگز به هم به عنوان يك معشوق نمي توانند نگاه كنند حتي لحظه اي نمي توانستيم به هم عاشقانه نگاه كنيم اما حالا مي ديدم كه به دستور تشكيلات مهران چشمهايش را برايم خمار مي كند و سعي مي كند نمايش وار دلبري كند و مرا مجذوب و معطوف خود نمايد. به نظرم فوق العاده چندش آور و تمسخر آميز بود. مهران گفت: شنيدم شعرهاي خوبي گفته اي ميشه برويم توي اتاق خودت شعرهايت را برايم بخواني. عصباني شدم و گفتم: مهران تو فكر مي كني با بچه طرفي؟ اين دان پاشي ها و اين اي خروس سحري خواندن ها مال دوران بچگي من بود منظورت از اين ادا و اطوارها چيست؟ تو كه مي داني من اگر عاشق يك رفتگر مسلمان شده باشم نمي آيم تو را جايگزين او كنم. اين چه مسخره بازي است كه محفل راه انداخته؟ پدرم در همين حين با دستان گلي وارد هال شد و معلوم بود خسته است و باز باغباني و كارهاي سخت روزمره اش شروع شده بود. به محض اينكه ديد من با مهران با عصبانيت حرف مي زنم نگاه تندي به من كرد و گفت: چي شده؟ چرا با مهمانت اين طور رفتار مي كني؟ گفتم: شما در جريان نيستي بابا. گفت: خب بگو در جريان باشم، به مهران نگاهي كردم و گفتم: به بابام هم بگو اگر خجالت نمي كشي. مهران چيزي نگفت. مامان از داخل آشپزخانه آمد و ظرف ميوه را جلوي مهران گذاشت و گفت: شما را محفل فرستاده يا هيئت جوانان؟ مهران گفت: خود محفل. پدرم اين را كه شنيد بدون هيچ آگاهي و اطلاعي رو به من كرد و گفت : تو هم شورش را در آوردي تازگي ها با خدا هم مي جنگي تو كه توان مقاومت نداشتي بيخود كردي كه با مسئولان مدرسه جروبحث كردي كه حالا زمين و زمان را مقصر مي داني و با همه سر جنگ داري. تا بحال پدرم با من اينطور صحبت نكرده بود غرورم شكست و به شدت دلم شكسته شد بغض كردم و به اتاقم رفتم، اشكهايم مثل باران فرو
مي چكيد ديگر براي پدرم توضيح ندادم كه اين طرح جديد كه از طرف خداي او صادر شده چقدر احمقانه و ابلهانه و كثيف است دقايقي بعد مهران به اتاقم آمد كنارم نشست و گفت: تو چرا با من مثل دشمن رفتار مي كني؟ من كه قصد بدي ندارم. گفتم: قصد مسخره اي داري مثل خاله بازي بچه ها براي پير مردها ست. اين حرفها را براي يك نوجوان تازه به دوران رسيده بگو كه لااقل نفهمد او را احمق فرض كرده اي. مهران مصرانه به كارش ادامه داد و گفت: درست است كه تو عاشق من نمي شوي و مي دانم كه برا ي تو پشيزي ارزش ندارم ولي دليل نمي شود كه حرفهاي مرا گوش نكني از زماني كه تو را در عروسي خواهرت ديدم اينقدر زيبا و جذاب شده بودي كه از آن به بعد طور ديگري تو را دوست داشتم درست است كه الان از طرف محفل آمده ام ولي دارم حرفهاي دل خودم را مي زنم من عاشق تو بودم و سالهاست كه اين عشق را در دلم حفظ كردم اما فهميدم كه داداش مي خواهد به خواستگاريت بيايد و مي دانستم تو هم كوچكترين علاقه اي به من نداري تصميم گرفتم كه ديگر براي هميشه شعله اين عشق را خاموش كنم باور كن اينها واقعيت است. وقتي از مدرسه بر مي گشتي معمولاً سر مسير من بودي منم از هنرستان بر مي گشتم تو را مي ديدم كه در ايستگاه منتظر آمدن اتوبوسي، درحالي كه خيلي از دخترها حتي از بچه هاي خودمان با دوست پسرشان مي رفتند، به بهمن حسوديم مي شد كه چنين خواهر با وقار و متيني دارد. دلم مي خواست تو هم مرا دوست داشتي اما هيچ وقت به خودم جرأت ندادم چيزي بگويم. لبخند تحقيرآميزي زدم و گفتم: تااينكه محفل تو را مأمور خر كردن من كردو تو هم تصميم گرفتي بگوئي؟ مهران گفت: به خودت توهين نكن من تحمل ندارم، من دوستت دارم مي خواهي باور كن مي خواهي باور نكن حالا افتخار مي دهي باهم به باغهاي اطراف برويم و كمي قدم بزنيم؟ گفتم: شرمنده من اينجا در اين محل آبرو دارم. درست است كه در جامعه خودمان آزادي مطلق داريم اما مثل اينكه بين مردم متعصب و با غيرتي زندگي مي كنيم. گفت: اين طور حرف نزن مگر ما بي غيرتيم؟ گفتم: نمي دانم فقط اين حركت محفل اگر اسمش بي غيرتي نباشد چه مي تواند باشد؟ گفت: استغفرا. . . رها تو داري كافر مي شوي، محفل كه خطا نمي كند. گفتم: نه خطا نمي كند فقط مورد اغفال طرح تو قرار مي گيرد. خنديد و گفت راستش مدتهاست كه التماس مي كنم با اين طرح موافقت كنند و مثل اينكه بالأخره مجاب شدند. گفتم: حالا تو چرا اين همه اصرار داشتي؟ قرار است سراغ همه دختر ها بروي؟ گفت: تو اولي هستي گفتم: بخدا اين حركت بيشتر به طنز شباهت دارد اين خيلي مسخره است كه تو راه بيفتي و دختر ها را به خودت جذب كني تا منحرف نشوند و دل به جوانان و اغيار نبندند. خنديد و گفت: نه قرار نيست كه با همه از عشق و عاشقي حرف بزنم فقط قرار شده با همه يك دوستي سالم برقرار كنم تا اگر نيازي دارند مثل درد دل كردن يا به تفريح رفتن و تخليه روحي و رواني نيازهايشان برآورده شود تا ديگر به پسر هاي مسلمان كه قصدشان فقط سوءاستفاده است رو نياورند. گفتم: يك وقت برايت بد نباشد، سخت نگذرد، اگر سخت گذشت به محفل بگو دو جين ديگر دختر برايت حواله كند مثل اينكه براي محفل اين كارها ساده است. گفت: تو كه مي داني هيچ كدام از دخترهاي اين شهر مرا جذب نمي كند تو هم استثنا بودي. صداي قشنگت مرا از خود بي خود مي كند لرزشي كه در صدايت هست فكر نكردن به تو را برايم غير ممكن مي كند. گفتم مگر نمي گوئي داداش مي خواهد بيايد به خواستگاري من، خجالت نمي كشي با زن داداش آينده ات اينطور حرف مي زني؟ گفت: يعني تو جوابت مثبت است. گفتم: انصافاً مهرداد در اين شهر تك است. داداش سهيل هم از آلمان چندي پيش نامه اي برايم نوشته بود و از مهرداد خيلي تعريف كرده بود. او پسر سالم و سر به راهي است اما من واقعاً قصد ازدواج ندارم. گفت: من در اين باره اصراري نمي كنم اين وظيفه من نيست. فقط خوب فكر كن داداش عاشق تو نيست او تو را براي زندگي انتخاب كرده يك زندگي عادي بشور و بپزو بخور و بخواب، اما من تو را دوست دارم و مي دانم هر طور دوست داشته باشي با تو خواهم بود. حتي اگر بخواهي باهم به خارج مي رويم من با همسرم دوست خواهم بود اگر به تو نرسم ادامه زندگي برايم سخت خواهد شد. گفتم: خدا بده بركت به دختر ها حالا هم كه از طرف تشكيلات اجازه نامه داري با هركدام دوست داشتي خوش بگذراني اما دور مرا خط بكش. حالا هم حرفهايت تمام شد؟ گفت: چطور مگه؟ گفتم: راحتم بگذار، شنيدن اين حرفها برايم به اندازه سر سوزني ارزش ندارد. گفت: ولي من دوستت د ارم. گفتم: منم باور كردم، بهتره تمامش كني. درب اتاق را باز كردم تا از اتاقم خارج شود. از وجود بي هويت و كوچكش حالم به هم مي خورد وقتي مي گفت: دوستت دارم دلم مي خواست خفه اش كنم او به طور علني از طرح هوسبازانه خود حرف مي زد و از طرفي با من از عشق و عاشقي مي گفت. بدون شك هوس را با دوست داشتن اشتباه گرفته بود

 

انسان هايي كه خويشتن خويش را گم كرده اند

مهناز رئوفي
وقتي رفت از شدت ناراحتي داشتم ديوانه مي شدم. اگر چيزي كه به آن مي انديشيدم حقيقت مي داشت زندگي ام را باخته بودم. براي
چندمين بار به محفل بي اعتماد شده بودم و بي اعتمادي به محفل يعني ترديد به بنيان اين اعتقاد. دلم نمي خواست چنين تفكري در من تقويت شود سعي مي كردم از آن فرار كنم چرا كه رسيدن به اين حقيقت تلخ مرا تا مرز نابودي و فنا مي كشيد .روزها از پي هم مي گذشت و من هر روز غمگين تر و افسرده تر از پيش بودم. هنوز مسئوليتهاي تشكيلاتي را داشتم اما افكارم از حرفهايي كه آقاي منصوري زده بود و موافقت محفل با طرح احمقانه مهران و رفتار ناشايستي كه از مدعيان كمالات انساني رخ مي داد انگيزه فعاليت را در من كم كرده بود ولي با اين حال فكر كردن به اين قضيه به حدي برايم مشكل بود كه دلم مي خواست خداوند به من هوشياري عطا نمي كرد تا هرگز متوجه مسائلي كه ممكن بود اعتقاد مرا ضعيف كند نشوم. « نسيم» تقريباً هر روز با من تماس داشت و بيشتر اوقات خودم به ديدنش مي رفتم او هم اين اواخر با پسري به اسم سيامك دوست شده بود و تا جائي كه براي من تعريف كرده بود به شدت همديگر را دوست داشتند و قصدشان ازدواج بود، سيامك هم مسلمان بود و ترم سوم را در رشته زبان انگليسي مي گذراند، نسيم سه برادر بيشتر نداشت و خودش تنها دختر خانواده بود. زن برادرهايش دو سه سالي از خودش بزرگتر بودند. به همين دليل باهم خيلي صميمي بودند. آنها از اينكه نسيم با يك پسر مسلمان رابطه داشت اطلاع داشتندو نسيم همه چيز را براي آنها تعريف مي كرد. به نسيم مي گفتم: اين كار خيلي اشتباه است نبايد به زن برادرهايت اين همه اعتماد كني شايد يك روز همه چيز را به برادرانت گفتند. ولي نسيم خيالش راحت بود، بعضي اوقات كه همه باهم بوديم احساس مي كردم كه نسيم و زن برادرهايش چيزهائي را از من پنهان مي كنند. از نسيم خيلي ناراحت شدم و گفتم: فكر مي كردم چيزي وجود نداشته باشد كه من و تو از هم پنهان كنيم من چقدر ساده بودم كه فكر مي كردم تو دوست واقعي من هستي اما حالا مي بينم كه مسائلي داري كه من نبايد از آنها مطلع باشم براي خودم متأسفم كه نتوانستم تا امروز اعتماد تو را جلب كنم. او سعي كرد به من بفهماند اينطور نيست و بالأخره گفت: اين چيزها اصلاً مربوط به من نيست وگرنه برايت مي گفتم فكر كردم درباره خواهر زن برادر اوست اما بالأخره حقيقت را به من گفت و متوجه شدم كه زن برادر ها هم روابط نامشروعي با دو نفر از مسلمانان داشتند اين فاجعه به حدي برايم تكان دهنده بود كه گويي پتكي بر سرم فرود آمد زن برادرهاي نسيم هم فعاليتهاي تشكيلاتي زيادي داشتند پس ديگر به چه كسي مي توانستم اعتماد كنم؟ شنيدن اين قضيه بي نهايت مرا در خود فرو برد اصلاً باورم نمي شد نسيم چطوري مي توانست به برادرهاي خودش اينطور خيانت كند واقعاً اين همه سرگرمي اين همه بند و بساط تشكيلاتي نتوانسته بود هواهاي حيواني اين افراد را تقليل دهد. نسيم متوجه شد كه بي نهايت ناراحت شدم و از اينكه به من گفته بود سخت پشيمان شد. گفتم: نسيم جداً از تو انتظار نداشتم چطور اجازه مي دهي زن برادرهايت هم در اين مسائل باشند و به برادرانت خيانت كنند. نسيم گفت: به نظر من ازدواج در بين بهائيان امر اشتباهي است بعد از مدتي زن ومرد نسبت به هم سرد مي شوند و همه چيز عادي مي شود.
بالأخره آن روز فهميدم كه اين سه نفر كه در يك خانه سه طبقه زندگي ميكردند براي اينكه بتوانند راحت باشند به همديگر اعتماد كرده اند و به محض اينكه مادر نسيم به جلسه اماءالرحمن و يا به كلاس نهضت سواد آموزي مي رفت از خلوت خانه استفاده كرده و دوستان خود را به خانه دعوت مي كردند. من با نسيم حرفم شد و با عصبانيت به او گفتم تو خدا را فراموش كرده اي مگر نمي داني كه او ناظر اعمال ماست؟ گفت: فكر كرده اي خودت فرشته اي؟ تو هم با پرويز دوستي. گفتم: دوستم اما هيچ وقت با او خلوت نمي كنم و تازه خودت مي داني كه من به خاطر اينكه او كشته نشود برايش نامه نوشتم و ارتباط ما بصورت مكاتبه است. گفت: هر كسي براي خودش توجيهي دارد. ديگر چيزي نگفتم اما غرق غصه بودم از اينكه هر روز كشف تازه اي مي كردم و متوجه مي شدم اكثر مؤمنين بهائي تن به كارهايي مي دهند كه در شأن انسانيت نيست و اين دو زن اولين كساني نبودند كه من مسائل پنهاني شان را فهميده بودم. زن جوان ديگري از بهائيان كه او هم در محل ما زندگي مي كرد و اسم شو هرش فرشاد بود يك شب كه به طور اتفاقي در منزل آنها مهمان بودم و در واقع جلسه صعود بود و بايد تا صبح بيدار مي مانديم متوجه شدم نيمه شب با يكي از پسراني كه از تبريز آمده بود بطور پنهاني قرار گذاشتند و به حياط رفتند من كه خيلي كنجكاو شده بودم و برايم خيلي عجيب بود از خواهرش كه فهميدم او هم در جريان است مسئله را جويا شدم او گفت خواهرم قبل از اينكه با فرشاد عروسي كند قرار بود با اين پسر ازدواج كند اما خانواده من بخاطر اينكه پدرش مسلمان بود مخالفت كردند و به اجبار او را شوهر دادند ولي اين دو نفر همچنان همديگر را دوست دارند و رابطه شان قطع نشده .زن ديگري را كه از حركاتش متوجه شدم در تفريحگاهها و جلسات سرگرم خوش گذراني با ديگران است به نوعي كنكاش كردم او گفت: من مي دانم كه شوهرم به من خيانت مي كند چرا بسوزم و بسازم من هم مثل او خوش مي گذرانم. از پرداختن به اين مسائل و نوشتن اين مطالب هنوز به حدي متنفرم كه حالم بد مي شود و دائم از خود مي پرسم چرا انسانها خويشتن خويش را گم كرده اند و چه چيز موجب اين همه كوته فكري و اين همه بي محتوايي و فساد اخلاقي است؟ از آن به بعد نسيم هم ديگر به سراغم نمي آمد خود من هم رغبتي نداشتم، تنهاتر شدم و روحيه ام به شدت تضعيف شد بابا و مامان نگرانم بودند.
ملاقات برادرم
يك روز برادر بزرگم به ديدنم آمد و گفت: چي شده رها !؟ چرا اينطور مي كني چرا اينقدر خودت را آزار مي دهي؟ اگر به خاطر اخراج شدنت ناراحتي بدان كه اصولاً ثوابي كه تو از اين عمل بردي به مراتب بيشتر از آن چيزي است كه در اين دنيا عايدت مي شد ثانياً تو مي تواني متفرقه امتحان بدهي و اين دو سال را هم تمام كني ديگر چه غمي داري؟ گفتم: نه اين چيزها نيست. گفت: پس چيست؟ به من اعتماد كن به من بگو، كسي را دوست داري كه مسلمان است؟ گفتم: فرض كنيم اينطور باشد گفت: به جمال مبارك قسم، خودم مي برمت محضر با او عقدت مي كنم فقط بگو او كيست؟ گفتم: نه خواستم ببينم شما چه مي گوئي. گفت: پس چي شده احتياج به مسافرت داري؟ گفتم: نمي دانم چه مرگم شده فقط ديگر زندگي را دوست ندارم. گفت: افسرده شدي چند روز ديگر حاضر شو مي برمت تهران هوائي عوض كن شايد روحيه ات بهتر شود. اين برادرم خيلي مظلوم بود زياد تشكيلاتي نبود و اعتقادات مخصوص به خودش را داشت با اين حال جلسات را شركت مي كرد و در گذشته فعاليت زيادي داشت اما كم كم فعاليت هايش را تقليل داده بود و گاهي مي شنيدم كه با محفل مخالفت مي كرد

 

مهناز رئوفي
چند روز بعد دنبالم آمد و دوتايي با پيكان صفركيلومتري كه تازه خريده بود، به طرف تهران حركت كرديم در طول راه من كه دل پري داشتم و از ديدن طبيعت هم غرق احساس شده بودم مثل يك ضبط صوت فقط آواز مي خواندم و داداش از آن همه استعداد و آن همه هوش و حواس در تعجب بود و مي گفت: اين همه ترانه را چطور توانستي حفظ كني؟ و از هر ترانه اي كه لذت مي برد به به و چه چه مي كرد و كمي كه ساكت مي شدم داداش مرا نصيحت مي كرد و مي گفت چرا خودت را اين همه اذيت مي كني؟ چرا سعي نمي كني مثل همه جوانها با نشاط و سر حال باشي از لحظاتت استفاده كني لذت ببري؟ تو كه اين همه با استعدادي، تو كه اين همه طرفدار داري به چه چيزي فكر مي كني كه زندگي را دوست نداري؟ گفتم: داداش اگر چيزي به تو بگويم قول مي دهي به كسي نگويي؟ گفت: قول مي دهم. گفتم: من به دينمان شك دارم، به تصميمات غلطي كه محفل مي گيرد، به اعضاي محفل كه خود سرگرم فسادند. به اعضاي تشكيلات كه به اسم خدمت غرق منجلابند، ديگر به هيچ كس اعتماد ندارم، ما به چه چيزي دلمان را خوش كرده ايم؟ داداش ساعتها برايم حرف زد و گفت تمام اين چيزها كه تو مي گوئي من بيشترو بدترش را ديده ام مدتي آنقدر ناراحت بودم كه خدا را هم ديگر نمي پرستيدم ولي هيچ چاره اي نيست. عملكرد افراد نبايد تو را از دين زده كند، همه نبايد خوب باشند. گفتم: اما ما دستور محفل را دستور خدا مي دانيم همين حكم ديني ما سراپا اشكال است. گفت خب هر ديني مسائلي دارد كه براي انسان قابل هضم نيست اعضاي محفل تك تك و به صورت انفرادي ممكن است افراد گناهكاري باشند اما وقتي 9 نفر مي شوند ملهم به الهامات غيبي مي شوند و دستوري كه مي دهند دستوري است كه خدا به آنها الهام مي كند، گذشته از اين ما اگر بهائي نباشيم پس چه باشيم؟ انسان به خدا و پيغمبر احتياج دارد، خود من در آن زمان كه ديگر از بهائيت زده شده بودم و خدا را هم نمي پرستيدم خيلي تنها و بيچاره بودم، در مواقع تنگي و ناراحتي انسان به يك نيروي ماورايي احتياج پيدا مي كند.
من و داداش مدتي باهم در اين موارد صحبت كرديم اما آنقدر در باره اسلام و مسلمانان حرفهاي نامربوطي شنيده بوديم كه به ذهنمان نمي رسيد كه اگر بهائي نباشيم مي توانيم مسلمان باشيم. بالأخره داداش خيلي نصيحت كرد و گفت: خود آزاري نكن و فقط با نيت خالص به خدمت بپرداز و مطمئن باش افرادي كه هدفمند هستند موفق مي شوند و انسانهاي بي هدف به جائي نمي رسند سعي كن كمتر به مسائل منفي فكر كني، بدبيني را كنار بگذار و آرام باش.
در تهران در منزل يكي از دختر عمو ها بوديم، نوه عمويم از وضعيت بدي كه بهائيان تهران داشتند برايم گفت و تازه فهميدم كه چيزي كه من ديده و شنيده ام قابل مقايسه با تهران نيست از وضعيت پوشش زنان و دختران در جلسات و ارتكاب اعمال زشت آنان گرفته تا رسوائي هايي كه سران تشكيلات در كشورهاي مجاور به بار آورده اند و به گوش مردم رسيده بود، همه و همه را برايم تعريف كرد و خودش را توجيه مي كرد كه هر روز با كسي به سينما مي رفت و با سرگرمي هاي كاذبي مشغول بود. در تهران هم دائم تنها
مي نشستم و مشغول نوشتن قطعات ادبي بودم فكر مي كردم زندگي ام را باخته ام حس مي كردم بي جهت خود را فداي تشكيلاتي كرده ام كه در پرورش صحيح افرادش ناموفق است. در تهران به چند جلسه دعوت شدم و به عنوان يك قهرمان از من ستايش شد قهرماني كه در مدرسه شجاعانه از مكتب خود دفاع كرده و نهايتاً كسب تحصيل را فداي اعتقادش نموده. همه به من تبريك مي گفتند، حس خوبي نداشتم حس مي كردم من هم مثل همه آنها فريب كارانه عمل مي كنم و حقيقت را نمي گويم، اي كاش جرأت داشتم و مي گفتم اشتباه كردم اشتباه محض، هميشه شعارهاي بزرگي سر مي دادم در قطعاتي كه مي نوشتم از صراحت، صداقت و شجاعت ، از يك رنگي و خلوص، از نداشتن نقاب بر چهره سخن سرائي مي كردم اما گويا فاصله شعار تا عمل به اندازه خود حقيقت بزرگ و دست نيافتني بود و من به خود وعده مي دادم كه اينگونه نخواهم ماند، «نقاب از چهره خواهم شست»، به محض اينكه حقيقت را بيابم، اما خوشحال بودم كه جامعه آلوده اي كه من هم جزء آن بودم نتوانسته بود مرا در كام خود فرو بلعد و در منجلاب فساد و فحشا غرق سازد. شنيده بودم همه انسانهاي بزرگ مادران بزرگي داشته اند و من گرچه بزرگ نبودم اما مادرم طوري تربيتم كرده بود كه قدرو قيمت خود را مي دانستم و هرگز ارزش انساني خويش را فداي هواهاي نفساني نمي كردم، هيچ چيز به اندازه رضايت خدا برايم ارزش نداشت. او عشق من و معشوق واقعي من بود وقتي به سنندج برگشتيم روحيه ام را بيش از پيش از دست داده بودم و داداش خوب مي فهميدكه اين مسافرت خيلي براي من مفيد نبود. من مشغول خواندن نوشته هايم بودم داداش اصرار كرد كه آنها را برايش بخوانم و من هم برايش خواندم هر آنچه نوشته بودم فرياد از پوچي داشت و گم گشتگي و هيچ چيز به اندازه بي هدفي و بي هويتي آزارم نمي داد. يادداشت هاي پراكنده ام را كه در آن روزهاي تلخ كه در معرض تغيير و تحولي بزرگ بودم براي برادرم اين چنين خواندم:
بسان آتشي زبانه مي كشيدم روزي، آخرين آذوقه هايم نيز سوخت امروز يك انفجار، انهدام و سقوط تمامي روح مرا به تاريك نابودي كشانده است گوئي رخسارم نيز جرم گرفته است، همچو كرم شب تاب تاريك پرست، روشنائي آزارم مي دهد، بي گمان آشوب درونم ازدحام كوچه بيهودگي است. خوشبختي مثل نوشيدن تشنه اي از آب لحظه اي بيش نيست. من گم شده ام در كويري بي انتها، من نيستم كجا هستم.
تا فراسوي ريشخند من، تا مرز انهدام، تا تحقير و ترحم فاصله اي نيست.
فريب، واژه اي آشناست، از ساليان دوري همراه من است و دروغ آغاز هر قصه خواب. . .
اي تمام پوچيها، اي نفسهاي آلوده، اي همه تفريحهاي ناسالم اي هرزه ها، دل من سخت شكست، دل من سخت شكست و افسوس كه هنوز بيگانه پرستم. دل من سخت شكست و بر اين بي رنگ مهتاب صبور، غبطه مي خورم، اي ستاره هاي ساده مسكوت، اي بي دردهاي بالغ مغرور، من درد مي كشم، به اندازه قطره قطره باران اشك مي ريزم و سينه ام معبد مهربان غمها شده است، كاش مي دانستيد اينجا هرزگي معمولي است، عاشقي يك بازي است، معصوميت مرده است، معصيت پا گرفته است، دل من معبر بي عبور خالي است و اينك منگ و مبهوت پيراهن بي نقش سياهش را به تن خواهد كرد تا براي هميشه به حال خويش به سوگ بنشيند و كسي نمي داند چه معراجي دارد به سوي نيستي دل بيچاره ام و چه آسان برمزار پوچي خويش مي گريد.
قبله اي به رنگ ظلمت و سجاده اي شب گون، رود جاري اشكهايم را به مسيري نا فرجام هدايت مي كند.
قبله اي به رنگ شب، نور چشمانم را به سياهي برده است، سوي نگاهم به تاريكي نشسته است و دلم قبله گم كرده اي تنهاست.

 

دنبال حقيقت مي گشتم

در جامعه بهائي از مسلمانان بد گويي مي شد و من شاهد بودم اين جامعه با وجود محدوديتي كه داشت و در اقليت بود و افرادش اين همه تحت نظر بودند و به طرد شدن از خانواده و جلسات مفرح تهديد مي شدند، ارتكاب جرم و بزهكاري و خلاف به مراتب بيشتر از ساير جوامع بود و با اينكه هر نوع عياشي و خوش گذراني بطور علني صورت مي گرفت در پنهان نيز استعمال مواد مخدر و شرب مشروبات الكلي و هر نوع عمل غير اخلاقي از آنان سر مي زد. خواهر زن برادرم كه دركرمانشاه زندگي مي كرد وقتي براي مدتي به منزل آنها رفته بودم كه حال و هوايي عوض كنم چيزي برايم تعريف كرد كه در آن روزها برايم غير قابل هضم بود. دكتري كه هم از لحاظ موقعيت اجتماعي و هم از لحاظ مالي و جايگاه تشكيلاتي تقريباً در رأس جامعه قرار داشت و همسر بسيار زيبائي داشت كه به مينياتور معروف بوديك روز در غياب همسر و دو فرزندش برادر يازده ساله يكي از آشنايان را كه او هم بهائي بود به بهانه درمان زگيل به منزل برده و او را مورد آزار جنسي قرار داده بود، كسي كه در جلسات سخنراني مي كرد از صلح عمومي و وحدت عالم انساني و عشق به جمال مبارك دم مي زد اين چنين بود. هر آنچه كه مي شنيدم تا از موثق بودنش اطمينان حاصل نمي كردم باورم نمي شد از خواهر اين بچه مسئله را جويا شدم او هم به شدت از بهائيان ناراحت و عصباني بود و به همه رؤساي تشكيلات بد و بيراه مي گفت، مي گفت: برادرم هنوز نمي داند كه ما اين قضيه را مي دانيم او همه چيز را به دوست خود گفته و قسم خورده وقتي بزرگ شد دكتر را بكشد. در پاسخ به اينكه چرا به محفل شكايت نكرديدگفت: فكر مي كني اگر محفل اين قضيه را بداند چه مي كند حتماً خواهد گفت شما مهاجر الي ا. . . هستيدو هر مشكلي را به لطف بها تعميم خواهند داد. سفر به كرمانشاه كه فعاليت تشكيلاتي در آن كمتر بود و فساد غوغا مي كرد، اعتقاد مرا بيشتر تضعيف كرد. يك روز نسيم تلفن زد و گفت بيا امانتي ات را ببر برايت نامه امده است. دو سه ماهي بود كه از پرويز بي خبر بودم با وجوديكه هنوز كاملاً از مكتب خود دست نشسته و هنوز تعصبي نسبت به آن در وجودم بود اما دلم مي خواست كسي بود كه درد دلم را برايش بگويم دلم مي خواست كسي آن همه راز درد آور را كه در سينه پنهان كرده بودم مي شنيد تا سبك مي شدم اما هيچ كس قابل اعتماد نبود برادرم هم كه جواب قانع كننده اي به من نداد، او به دنبال حقيقت نبود بلكه به دنبال چيزي بود كه حتي اگر مثل بت فاقد روح و توان وانديشه بود تكيه گاه صوري او باشد و من دنبال چيزي بودم كه وجود كوچكم را بزرگ كند و روحم را سيراب گرداند، حقيقتي كه مي دانستم هست و تنها و مطلق است. حقيقتي كه مرا به كمال حقيقي برساند و آرامشم دهد.
با آن همه شلوغي دور و برم، آن همه برو بيا، مسافرت و تفريح هميشه احساس تنهائي و گمگشتگي مي كردم. با خوشحالي رفتم ونامه را گرفتم روي پله هاي خانه نسيم نشستم و همانجا نامه را خواندم .نوشته بود قرار است برگردد و به زودي بايد منتظر او باشم، عجيب بود خبر آمدن پرويز هم خوشحالم نكرد. يعني آمدن او دردي از من دوا نمي كرد من از كارهاي پنهاني متنفر بودم و هيچ چيز به اندازه آبرو در دنيا برايم ارزش نداشت و معتقد بودم اگر باعث شوم كه مردم روي من انديشه بدي داشته باشند مقصر منم، از اين بابت سعي مي كردم در بين مردم به چيزي كه نيستم متهم نشوم. تصميم گرفتم وقتي آمد به مادرم بگويم اجازه دهد او را در خانه ملاقات كنم و مطمئن بودم اجازه مي دهد.
برگشت پرويز از كوه
يك هفته بعد طبق معمول در هواي بهاري ارديبهشت موكتي داخل حياط انداخته و نشسته بودم كه زنگ زدند پسر كوچك سليم در را باز كرد، از دور پرويز را شناختم خيلي تغيير كرده بود سبيل نازك و كشيده اي داشت گويا قدش بلندتر و قيافه اش مثل هنرپيشه ي نقش زورو شده بود و لباسهاي كردي قهوه اي رنگش به اصالت او مي افزود. او هم مرا ديد و كمي مكث كرد، برخاستم و به سمتش رفتم همچنان در چهارچوب در ايستاده بود نزديك شدم و با او مردانه و محكم دست دادم و به احوال پرسي پرداختم حس كردم اين حركت من در چهره اش تغيير رنگ شديدي ايجاد كرد و به شدت خجالت كشيد شايد اولين بار بود كه با زن نامحرمي دست مي داد اما در جامعه ما اين كار، امري كاملاً عادي و نشانه شخصيت ما بود و من در آن لحظه فقط به يك چيز فكر كردم او را در مقايسه با پسران بهائي كه هيچ هويتي وهيچ شخصيتي نداشتند و هرگونه سوءنيتي نيز در اعماق وجودشان زبانه مي زد براي دست دادن ارجح ديدم. پرويز مبهوت بود و با اينكه او سر زده آمده بود گوئي خود او غافلگير شده بود. من مثل هميشه با شلوغي مخصوص خودم به او خوش آمد گفتم: تعارف كردم و او وارد شد، و درحالي كه من درست مثل سابق رفتار مي كردم و نقش يك عاشق دلباخته چشم به راه را بازي نمي كردم اما او تبسم آرام بخشي گوشه لبانش نقش بسته بود و نگاهش خسته به نظر مي رسيد، نگاهش هرگاه كه با نگاه من در هم مي آميخت يك دنيا محبت هديه مي كرد. از نگاهش نامه ها خواندم و تبسمش همه حرفهاي ناگفته را بازگو مي كرد طوري به اطراف مي نگريست كه گويي همه آن درختان و آن محيط و آن فضا را مي خواهد در آغوش گرفته و شادي بازگشتش را جشن بگيرد. يك ساك دستي كوچك در دستش بودو يك كاسه سبز رنگ زير بغلش، حال همه اعضاي خانواده را پرسيد و گفت: دلم براي پدر و مادرت يك ذره شده كجا هستند؟ گفتم: بالا هستند و مثل هميشه در اين ساعت خوابند. گفت: پس مزاحمشان نمي شوم مي روم داخل كارگاه حتماً آقا سليم اينجاست ماشينش را دم در ديدم. گفتم: بابا و مامان ديگر وقت بيدار شدنشان است الان بيدار مي شوند .گفت: پس شما زودتر برو اگر بيدار بودند من هم مي آيم زود رفتم به محض اينكه در هال را بازكردم مامان پرسيد كي بود زنگ زد؟ گفتم: پرويز آمده، خوشحال شد و گفت: بگو بياد داخل، پرويز را صدا كردم او هم آمد، بابا هنوز خواب بود. همينكه وارد شد نمي دانم چرا مامان هم با صميميت با او دست داد و او را خيلي تحويل گرفت من هم تعجب كردم چون ما معمولاً با مسلمانها دست نمي داديم، نشستيم و من چند دقيقه بعد به آشپزخانه رفتم تا چاي و وسائل پذيرائي را آماده كنم پرويز در كنار پاي پدرم كه خوابيده بود و يك پتو روي خود كشيده بود نشسته و كاملاً مشخص بود كه مضطرب و نا آرام است. مامان كمي به او پرخاش كرد براي رفتنش به كوه، به او اعتراض مي كرد، من چاي آوردم باباهم
كم كم بيدار شد و عينك خود را روي چشم گذاشت پرويز پس از سلام به سمت او خم شد و با او ديده بوسي كرد بعد از مدتي پدر چشمان درشت خود را به او دوخت و با حالتي معترضانه به او گفت: آفرين، آفرين پدر و مادرت چشم اميدشان به تو بود، از كوه چرا سر در آوردي؟ پرويز از فشار نگاههاي پدر سرش را پائين انداخت و گفت بي هدف نمي شود زندگي كرد. بابا گفت: بي هدف نمي شود زندگي كرد اما براي داشتن هدف غلط هم نبايد زندگي را تباه كرد. مامان گفت: حيف از جواناني مثل تو كه خودشان را فداي خواسته هاي بي جاي تشكيلاتي مي كنند كه نه تنها هيچ كاري نمي تواند بكند بلكه خودش سراپا اشكال است. پدر گفت: گروهكها هيچوقت موفق نمي شوند هيچوقت به خود مختاري نمي رسند، در تمام طول تاريخ كردها دنبال اين قضيه بودند اما به جز اينكه در هر زمان عده اي جوان ناپخته و خام را به كشتن دهند كاري از دستشان ساخته نبود تمام اين مبارزات و جنگهاي داخلي را سياستهاي بزرگي مثل آمريكا و انگليس راه مي اندازند. گفتم چه چيزي به امريكا و انگليس مي رسد؟ پدر لبخندي زد و گفت: خيلي چيزها دخترم منافع سياسي، منافع مادي.

 

 

پايان اين داستان به كجا مي انجامد؟

با تعجب به فكر فرو رفتم، اين چيزها از زبان پدر جاري بود!؟ اگر پدر قبول دارد كه ممكن است سياستهايي در پشت پرده باشند كه جنگ و جدالي راه اندازند و براي رسيدن به اهداف سياسي خود عده زيادي را به كشتن دهند چگونه تمام هستي و عمر خود را فداي تشكيلاتي كرده كه هرگز به اين مسئله فكر نمي كند كه شايد اين تشكيلات هم ساخته دست سياستمداراني است كه براي چپاول مال و اموال مردم و يا براي تفرقه بين مسلمين و ايجاد بلوا و آشوب چنين مكتبي را بنيان نهاده باشند. پرويز سراپاگوش بود و گويا دوست نداشت با پدر و مادرم كه برايشان احترام زيادي قائل بود بحث كند، چيزي نگذشته بود كه داداش سليم هم آمد پرويز با او احوال پرسي كرد، سليم با اينكه از قضيه پرويز نسبت به عضو شدن او در گروهكهاي ضد انقلابي مطلع بود چيزي نگفت و دخالتي نكرد، سليم معمولاً كم حرف بود و بيشتر گوش مي كرد و اخلاقش طوري بود كه همه دوست داشتند با او حرف بزنند. او معتمد همه بود، پرويز هم مثل ديگران سر صحبت را با او باز كرد و در باره اتفاقات سياسي روز صحبتهايي كرد، در همه جلسات به ما توصيه مي كردند كه در سياست دخالت نكنيد اما در هر جمعي بهائيان وارد بحث مي شدند عليه جمهوري اسلامي حرفهائي مي زدند، تقريباً نيم ساعت صحبتهاي پرويز و سليم طول كشيد. سليم بالاخره خداحافظي كرد و رفت بعد از رفتن او پرويز كلاسورش را باز كرد و طراحي هايي كه آنجا كشيده بود به من نشان داد، نقاشي ها به حدي طبيعي بود كه همه حال و هواي آنجا را براي من مجسم مي كرد، طراحي هايش فوق العاده بود و هركدام روح خاصي داشت او واقعاً هنرمند بود. سنگري را كه روي كوه براي ديده باني ساخته بودند و همينطور فردي را كه با ضدهوائي پشت اين سنگر ايستاده بود طراحي كرده و به طرز خيره كننده اي حتي هواي سرد آنجا را به تصوير كشيده بود. طراحي هاي بعدي او سرگرداني افراد را نشان مي داد كه در آن حوالي پرسه مي زدند. طراحي بعدي عده اي را نشان مي داد كه گرد يك آتش حلقه زده بودند و بالأخره چشم اندازي كه هر صبح و غروب او را مجذوب و مدهوش مي كرد به روي كاغذ آورده بود. سرگرداني، سرسپردگي، گريز و بي كسي مفاهيمي بود كه در آن تصاوير مشهود بود. پرويز بعد از نشان دادن طراحي ها گفت: امتحانات نزديك است درسهايت را خوانده اي يا نه؟ گفتم: اصلاً حال و حوصله هيچ كاري را نداشتم. فكر مي كنم به من و تو ظلم شد. گفت: چه ظلمي؟گفتم: حس مي كنم بي جهت براي اهداف تشكيلاتي كه حقانيت و بطلانش برايمان روشن نشده خود را فدا كرديم. پرويز گفت: من فداي اهداف خودم شدم اما تو را نمي دانم، حالا مگر چيزي شده؟ گفتم: تو به ميل خودت و براي رسيدن به اهداف خودت به آنها نپيوستي. تو در نامه اول نوشته بودي كه به خاطر من اينجا را ترك مي كني، مراهم به زور تسجيل كردند هر دو درسمان را رها كرديم براي اينكه نردبان ترقي آنها باشيم.پرويز گفت: قبل از اينكه بروم هدف معيني نداشتم اما در آنجا فرا گرفتم كه هدف چقدر با ارزش است و براي رسيدن به آن تا سر حد جان بايد تلاش كرد. من همان كسي هستم كه رفتم تا حرف دلم را كه عشق تو بود بيان نكنم چون فكر مي كردم به تو نخواهم رسيد اما حالا برگشتم و با اعتقادي محكم و قوي حتم دارم كه اگر بخواهيم مي توانيم به هم برسيم و هيچ چيز نمي تواند مانع ما باشد. درباره اهداف سياسي هم ديگر آن پرويز بي تفاوت سابق نيستم هدف من مبارزه با كساني است كه مرا از حق خود محروم كرده اند. اين طراحي ها را برايت آوردم كه ببيني كساني هستند كه معني زندگي را در فدا كردن جان و مال خود براي آسايش و آزادي ديگران مي دانند و از تمام دلخوشي هاي كاذب و لذتهاي دنيوي گذشته اند تا به مقصود برسند آنها زندگي را براي خودشان نمي خواهند. گفتم: تو تحت تأثير تبليغات آنها قرار گرفته اي من فكر مي كنم بيشتر كساني كه به آنجا رفته اند براي فرار از مشكلات مي روند و انگيزه مبارزه ندارند اما در آنجا تحت تأثير قرار مي گيرند. پرويز گفت: مشكلات آنجا خيلي بيشتر از مشكلات داخل شهر است و مقاومت مردم در آنجا نشان مي دهد كه آگاهي يافته و مشكلات آنجا را كه بزرگتر از مشكلات خودشان است براي هدف بزرگتري به جان خريده اند. دقايقي به اين بحث ها گذشت متوجه شدم او كاملاً تبديل به يك مبارز شده اما حرفهايش وجه تشابه زيادي با حرفهاي بهائيان داشت. از او پرسيدم با اين اوصاف چرا برگشتي؟ مي ماندي و به مبارزه ات ادامه مي دادي .گفت: آمدم كه امتحانات متفرقه را بدهم و دوباره برگردم من نمي توانم بيهوده باشم و نسبت به اين همه ظلم و تعدي بي تفاوت باشم. پرويز خيلي حرفها زد اما من زياد متوجه نمي شدم اما مي دانستم تشكيلاتي كه او را رهبري مي كند يك سري اهداف مشترك با بهائيان دارد از داخل ساك دستي اش يك قوطي خارج كرد و به دست من داد و گفت: از دشتهاي پهناوري كه تنها دارائيش برف بود و سنگ فقط توانستم اينها را برايت بياورم اميدوارم خوشت بيايد. خواستم قوطي را باز كنم گفت: نه، الان باز نكن بگذار هر وقت كه من رفتم. مامان برايمان ميوه آورد اما او ديگر از جا برخاست و گفت بايد برود. من هم همراه او رفتم. داخل حياط به درختان پر بار آلبالو و گيلاس نگاهي كرد و گفت: احساسم نسبت به همه چيز تغيير كرده حتي اين درختان، گفتم: بهتر شده يا بد تر. گفت: زندگي با هدف زيباست و اين زيبائي براي من خيلي عميق و پر معناست. گفتم: خوش به حالت من برعكس توام هدف داشتم اما مدتي است كه همه افكارم به هم ريخته گفت: نه اينجا را اشتباه كردي منظورم از اين هدف توئي. . .
سكوتي در پس اين حرف كوتاهش حكم فرما شد و شعرگونه ادامه داد: از زماني كه ميدانم كسي را دارم كه احساسم را، انديشه و رؤيايم را با او قسمت كنم حال و هواي ديگري دارم تو باعث شدي در همه احوال پيشرفت كنم تو موجب ترقي و تعالي من هستي .گفتم: اما پرويز زياد به من دل نبند هنوز هيچ چيز معلوم نيست. پرويز گفت: هيچ وقت آينده را نمي شود پيش بيني كرد اما براي بدست آوردن چيزهائي كه دوست داريم بايد تلاش كنيم ومن تمام توانم را براي بدست آوردن تو خواهم گذاشت.
او رفت ومن با عجله برگشتم كه قوطي را باز كنم و هر چه زودتر سوغاتي اش را ببينم به بالا كه رسيدم قوطي را برداشتم و به اتاقم رفتم آن را كه باز كردم يك دستمال ابريشمي و چندين صفحه كاغذ را مشاهده كردم داخل دستمال ابريشمي چيزهاي سنگيني حس مي شد، گره خورده بود گره اش را باز كردم و ديدم حدود چهل پنجاه عدد گلوله سربي است گلوله ها را روي زمين ريخته و كاغذها را وارسي كردم ديدم همه آنها كه كم هم نبودند نامه است كمي كه دقت كردم ديدم خط خود پرويز است اما آن را ماهرانه تغيير داده حدس زدم براي اين است كه بين راه اگر اتفاقي افتاد بتواند از خودش دفاع كند. نامه ها كاملاً سياسي بود قبل از خواندن نامه ها گلوله ها را در مشتم گرفتم و به آنها خيره شدم اولين بار نبود كه گلوله اي مي ديدم اما آن زمان از زاويه چشم كودكي به آنها نگاه كرده بودم و امروز ديد ديگري داشتم تجسم مي كردم هنگامي كه با كشيدن ماشه جرقه اي باعث مي شود كه اين گلوله سرخ و آتشين به سوي قلبي نشانه رود و با سرعتي كه دارد قلب انساني را سوراخ كرده و يا مغزي را متلاشي نمايد. به علت ساخته شدن اين شيء بي رحم مي انديشيدم ودر اين فكر بودم كه تشكيلاتي كه پرويز به آن وابسته است قلب خاكي جسم فاني انسانها را نشانه مي رود و تشكيلاتي كه من به آن وابسته بودم، روح و روان و جان و فكر و ايمان انسانها را هدف مي گرفت. سر نوشت من و پرويز چقدر به هم شبيه بود، خدايا پايان اين داستان به كجا مي انجاميد؟

 

بي نهايت احساس تنهايي مي كردم

مهناز رئوفي
شروع به خواندن نامه ها كردم او سعي كرده بود علت مبارزاتش را و دلايل انزجارش را از دست اندركاران جمهوري اسلامي بيان كند مسائل سياسي وپيچيده اي را تشريح كرده بود و شكنجه برادران كردش را توسط پاسداران بصورت دلخراش روي كاغذ آورده بود بسياري از قسمتهاي اين نوشته ها را نمي فهميدم اما هركدام را بيش از سه بار مطالعه كردم. در بين بهائيان تبليغات عليه اسلام و جمهوري اسلامي به اندازه كافي وجود داشت و اين مضاف بر آنها شد، از من خواسته بود كه اگر معناي حرفهايش را فهميده ام و اگر آنها را قبول دارم همراه او به كوه بروم و با دشمن بستيزم. تنها تأثيري كه اين نوشته ها روي من داشت همان بود كه بر تنفرم نسبت به كساني كه از اسلام و قرآن حرف مي زنند افزوده شد، در بين بهائيان هم دائماً صحبت از شكنجه بهائيان توسط مسلمانان بود مثلاً مي گفتند مسلمانان براي اينكه بهائيان را به زور مسلمان كنند شير داغ سماور را در حلق نوزاد باز مي كنند تا پدر و مادرش در اثر اين شكنجه غير انساني مجبور شوند از بهائيت دست بكشند و مسلمان شوند. از زمان كودكي اين تبليغات سوء عليه مسلمانان در گوش ما خوانده مي شد و اكنون كسي كه خارج از تشكيلات بهائي بود هم بي رحمي مسلمانان را در گوشم زمزمه مي كرد. با آن همه تبليغات كاذب من كسي بودم كه اگر حقيقت را خودم با چشم خود نمي ديدم باور نمي كردم اما ناخود آگاه بدون اينكه بدانم چرا از اسلام و جماعت مسلمان گريزان بودم. البته خواندن آن نوشته ها بي تأثير نبود و من از فرد مورد اعتمادم هم كه به نوعي كششي نسبت به او حس مي كردم مسائل درد ناكي مي شنيدم در نوشته ها به آن گلوله ها اشاره شده بود و از من خواسته بود كه اگر ذره اي قدرت تشخيص دارم و اگر ذره اي احساس نوع دوستي در من هست به اين گلوله ها به عنوان مرهم دردي نگاه كنم و شايد آن روز فرا رسد كه خود چنين گلوله هايي را بر سينه دشمنان نشانه روم.
مشغوليتهاي ذهني و به هم ريختگي فكري من بيشتر شد احساس پوچي و درماندگي مي كردم به عملكرد تشكيلات ترديد داشتم، روح و روانم مرا بسوي خدايي مي خواند كه مهربان است و حقيقت مطلق اما از كدام راه و با كدام ايده و منش بايد در راه صراط مستقيم قرار مي گرفتم و به او مي رسيدم؟ كدام هادي؟ كدام اسوه و الگو مرا به او مي رساند؟ بي نهايت احساس تنهايي مي كردم ديگر مادرم هم محرم نبود به هيچ كس نمي توانستم اعتماد كنم، به چه كسي پناه مي بردم؟ سرگشته و حيران در كويري نا امن و مسموم به دنبال قطره اي آب مي دويدم. اي كاش مي توانستم مثل ساير جوانان به مسائل سرگرم كننده تشكيلات دل ببندم و اين همه خود را رنج وعذاب ندهم. آرزوي من اين بود كه در عالم جواني با سري پر شور و اراده اي قوي بتوانم در راه حقيقت قدم بردارم و براي جامعه ام مفيد باشم دلم مي خواست از خودم رضايتمندي قابل قبولي داشته باشم، اما چگونه؟ با خود مي گفتم اگر زماني كاملاً برايم ثابت شود كه پرويز راه درستي را پيش گرفته و حقيقت در نزد اوست هيچ چيز جلو دارم نخواهد بود با او به كوه مي روم و در راه هدفم كشته مي شوم. اين انديشه رؤيايي مرا در ذهن خود به هدفمندي موفق تبديل مي كرد. دغدغه اضطراب آوري روح شجاع و آزادي خواه مرا به فرياد آورده بود آرامش از كفم ربوده بود و طاقت ايستادن، ماندن و پوسيدن نداشتم. پرويز آمد و به جاي تقديم لحظات لذت بخشي كه مي توانست به من آرامش دهد آمرانه مرا به جنگ دعوت كرد جنگي عليه انسان!
غروب، طبق معمول به پشت بام رفتم آفتاب كم كم پشت كوهها پنهان مي شد به هرجا كه نگاه مي كردم آينده اي مجهول در برابرم ظاهر مي شد بر آن شدم كه تحقيقات مفصلي را شروع كنم تا با يافتن راه درست با عشق و ايماني وصف ناپذير در آن راه به مجاهدت پردازم تا بر انسانيت خويش صحه گذاشته و به خود افتخار نمايم، من به دنبال هويت خويش بودم، به دنبال جوهر وجودي خويش و در پي دستاويزي كه مرا از كشمكش هاي دروني نجات دهد و خمير مايه ام را شكل دهد. چشم اندازهاي بي نظير طبيعت مثل هميشه مرا مجذوب خود كرده بود اما گويا مي دانستم كه آن فضاي زيبا و آن طبيعت دل انگيز را زماني براي هميشه از دست خواهم داد. اين طبيعت بكر، اين زيبائي بي انتها جاده اي بود كه مرا به رفتن تشويق مي كرد و سراب چيزي نبود كه مرا سيراب كند.
پس از نيم ساعت قدم زدن روي پشت بام پرويز از خانه بيرون آمد و خود را به پشت خانه ما رساند از من پرسيد مي توانم از خانه خارج شوم تا باهم قدم بزنيم؟ گفنم: نه چنين اجازه اي را به خود نمي دهم گفت: تو كه ترسو نبودي گفتم: تو هم اينقدر جسور نبودي، گفت: پس چطور همديگر را ببينيم؟ گفتم: شب تلفن كن تا باهم قرار بگذاريم. شب كه شد به مادرم گفتم: مامان اجازه مي دهي پرويز به خانه ما بيايد؟ گفت براي چه كاري؟ گفتم: كه باهم درس بخوانيم، او درسش بهتر از من است بعد از اين روزي يكي دو ساعت باهم درس بخوانيم شايد در امتحانات متفرقه قبول شويم گفت: اصلاً اشكالي ندارد بگو بعد از اين بيايد. پرويز كه تماس گرفت گفتم: بعد از اين يك برنامه درسي بگذاركه باهم درس بخوانيم خوشحال شد و گفت: مادرت خيلي فهميده و بزرگ است. اگر با ديدار و ملاقات ما مخالفت مي كرد ممكن بود بطور پنهاني قرارهائي با يكديگر مي گذاشتيم و اين بين تو و مادرت فاصله ايجاد مي كرد. بعد از آن هر روز ساعت ده صبح به منزل ما مي آمد و باهم درس مي خوانديم، رياضي او خيلي بهتر از من بود و من واقعاً از وجود او بهره مند مي شدم در ساعات استراحت مامان برايمان خوراكي و ميوه مي آورد و ما كمي هم به بحث هاي سياسي و مذهبي مي پرداختيم او بطور جد از من مي خواست كه همراه و همگام او باشم و كتابهائي كه لازم بود بخوانم برايم مي آورد و از هر راهي براي جذب من استفاده مي كرد يك روز تصميم گرفتم براي اينكه يك طرفه به قاضي نرفته باشم به سراغ همان آقائي بروم كه توبه كرده و برگشته بود، مي خواستم نظرات او را هم بدانم بدون اينكه چيزي به پرويز بگويم با او تماس گرفتم و از او خواهش كردم كه در رابطه با اين مسئله به من كمك كند او تمام چيزهائي را كه پشت سر پاسداران اسلام گفته مي شد و همه آن تبليغات سوء را رد كرد و گفت من با يك بسيجي دوست شدم و شيفته عقيده و مرام و روش و منش او شدم و اين باعث شد كه برگردم و به من گفت تا زماني كه با چشم باز درباره شيعيان تحقيق نكرده ام هيچ حرفي را نپذيرم او به من گفت من در بين ضد انقلابيون يكي از عناصر فعال بودم اما وقتي خواستم برگردم با وجودي كه ما را ترسانده بودند و مي گفتند آنها شما را مورد شكنجه قرار مي دهند ديدم همه آن حرفها دروغ بود و من فقط از سوي خود آنها در خطرم نه دولت. نمي دانم چرا به او اعتماد كردم به او گفتم كه من تحت تعليم و تبليغ يكي از افراد آنها قرار گرفته ام كه سعي مي كند مرا جذب كند. مشكل من اين است كه يا بايد بپذيرم كه يك انسان عاطل و باطلي هستم و نسبت به اتفاقات اطرافم بي تفاوتم و يا اينكه دلائلي براي رد افكار او بياورم. او گفت: چند روز ديگر تماس بگير تا راهنمايي لازم را برايت داشته باشم. چند روز بعد با او تماس گرفتم، آدرس خانواده اي را به من داد كه به قول او شيعيان مخلص و ناب شهر مان بودند او گفت اين خانواده نمونه بارز يك خانواده حزب اللهي هستند كه افرادي مثل دوست شما كمر به نابوديشان بسته اند با اين خانواده رابطه بر قرار كن، من براي ارتباط گيري تو با آنها از خودشان اجازه گرفته ام مي خواهم از نزديك با كساني كه مورد اتهامات دشمنان هستندآشنا شوي تا متوجه شوي كه همه آن تبليغات كاملاً غلط و
نا آگاهانه است و گفت علت تأثيرپذيري مردم از تبليغات سوء عليه شيعيان اين است كه از آنها فاصله داريم ايده و مرام و منش آنها را نمي شناسيم، آدرس اين خانواده را به من داد و فاميل آنها را كه محمد صالحي بود به من گفت. از او تشكر كرده و خداحافظي كردم.

 

همكلاسي من در دام يك سازمان سياسي و ضدانقلابي

روزهاي امتحان فرارسيد و من شب و روز به خواندن درسهائي مشغول بودم كه دوستانم سر كلاس از حضور معلمهاي مجرب استفاده كرده و برايشان آسان شده بود. بعد از مدتها به مدرسه رفته بودم و دوباره روي نيمكت ها نشستم همكلاسي هايم را ديدم و فضاي خوب مدرسه برايم ياد آور بهترين دوران زندگي بود دلم براي خودم مي سوخت، همه با ترحم به من نگاه مي كردند و بعضاً پيش مي آمد كه عده اي مرا به بلبل زباني و حاضر جوابي متهم مي كردند يكي از دوستانم در مدرسه كه نامش آزيتا بود و از صميمي ترين دوستان من بود مشكلات وحشتناكي داشت، وضع مالي فوق العاده بدي داشتند، پدرش الكلي بود و خانواده را شكنجه مي كرد، خودش درس خوان بود و توانائي زيادي داشت اما در آن خانواده همه استعدادهايش تحليل مي رفت. يك روز در حياط مدرسه سراسيمه و پريشان به من گفت براي من اتفاقي رخ داده مي تواني به من كمك كني؟ تو تنها كسي هستي كه مي توانم به او اعتماد كنم و حقيقت را برايش بگويم. باهم به خلوتي رفتيم و گفت: من مي خواستم به خارج از كشور فرار كنم مي داني كه تحمل اين وضعيت برايم غير قابل تحمل است از اين رو يك روز كه داشتم در خيابان راه مي رفتم مرد قد بلندي با هيكل نتراشيده و بزرگ دنبال من راه افتاد من هم كه به شدت از خانه گريزان بودم گفتم شايد او بتواند دست مرا بگيرد و به طريقي مرا كمك كند كه از ايران خارج شوم براي همين به او اجازه دادم به من نزديك شود و هر تقاضائي كه دارد بكند او به من گفت كه از من خوشش آمده و مي خواهد بيشتر با من آشنا شود به او گفتم من مشكلات وحشتناكي دارم و همه وضعيت زندگي ام را برايش گفتم او گفت من مي توانم كمكت كنم به شرط آنكه به من اعتماد كني و هر چه كه مي گويم قبول كني، د ر قرار هاي بعدي كه با او گذاشتم به من فهماندكه خارج رفتن بدون پول امكان پذير نيست اماتنها يك راه دارد كه فقط در صورتي آن راه را به من نشان مي دهد كه به او اطمينان بدهم هر كاري براي رسيدن به هدفم مي كنم. آزيتا گفت: به او قول دادم كه از هيچ كاري دريغ نخواهم كرد و بعد متوجه شدم كه مدتي است از طرف آدمهاي ناشناس درمورد ما تحقيق مي شود و همينكه خيال او كاملاً از طرف من راحت شد به من گفت تو بايد براي خارج شدن از ايران از طرف يك سازمان سياسي معرفي نامه داشته باشي تا بتواني اقامت بگيري در غير اين صورت هيچ راهي نداري و من هم كه سخت از وضعيت خانوادگي ام به تنگ آمده بودم پذيرفتم. يك روز به ديدنم آمد و باهم به گردش رفتيم، در آنجا به من گفت تو اگر بخواهي از طرف سازمان ما كه يك سازمان سياسي و ضد انقلابي است معرفي شوي بايد يك كاري براي ما انجام دهي تا شايسته اين حمايت باشي من هم پذيرفتم و او هم از من قول گرفت كه هر كاري بود جانزنم من هم تعهد دادم چون خودم هم در اثر تبليغات به شدت از جمهوري اسلامي متنفر بودم حالا كاري از من خواسته كه مرا در عمل انجام شده گذاشته، نه راه پس دارم نه راه پيش اگر پاپس بكشم ممكن است از طرف خود آنها كه به من اعتماد كرده و مرا براي اين كار انتخاب كرده اند تهديد شوم اگر هم نپذيرم ممكن است اتفاق ناگواري رخ دهد. گفتم: چه كاري از تو خواسته اند؟ گفت: آدرس مردي كه داخل بازار پارچه فروشي دارد را به من داده اند كه برو و باخانواده او به هر بهانه ممكن رابطه برقرار كن، با دخترش كه هم سن و سال توست دوست شو و كاري كن كه به تو اعتماد كند مدتي فقط همين مأموريت را داشتم آنها از اين مرد براي من يك هيولا ساخته بودند و به من گفتند: او يكي از افرادي است كه حتماً بايد كشته شود او مدتي بازپرس زندانهاي سياسي بوده و تا مي توانسته جوانان ما را شكنجه كرده و به كشتن داده من هم با نفرت تمام اين مأموريت را انجام دادم، با دخترش و همسرش رابطه خيلي نزديكي ايجاد كردم و مدتي است كه با آنها خيلي رفت و آمد دارم اما اين مردفقط يك پاسدار افتخاري بوده كه به خاطر كهولت سن باز نشسته شده به حدي انسان وارسته و بزرگي است كه به محض اينكه فهميد وضع مالي ما خوب نيست بدون اينكه من از او تقاضاي كمك كنم كارهايي براي ما انجام داد. مي داني كه خانه ما، گاز نداشت كساني را فرستاد كه برايمان لوله كشي گاز كردند مرتب به مشكلات ما رسيدگي مي كند و هر بار كه مرا مي بيند به اصرار پولي به من مي دهد و من همه آن پولها را خرج قبض آب و برق عقب مانده كردم كرايه خانه را دادم، فكر مي كردم اين مرد خيلي پولدار است اما بعدها متوجه شدم هنوز آنقدر پولي ندارد كه براي دخترش جهيزيه تهيه كند همه اموالش را اينطور صرف ديگران مي كند، همسرش يك پارچه خانم است شب و روز در حال عبادت است و فكر نمي كنم تا بحال آزارش به مورچه اي رسيده باشد، خوابهايش هم تعبير مي شود و كلاً خانواده متدين و پاكي هستند دخترش بااينكه هم سن و سال ماست مثل ما دنبال
خوش گذراني و تفريح نيست، هدف او درس خواندن و پاك بودن است من واقعاً در اين مدت محدود مدهوش اخلاق اين خانواده شده ام پسربزرگي دارد كه بسيجي است اگر او را داخل يك كاباره بيندازند سرش را بلند نمي كند و هيچكس را نمي بيند اين همه من به خانه آنها رفت و آمد كردم تا بحال حركتي از او نديدم كه حس كنم حتي درباره من كنجكاوي مي كند حالا با اينكه دلم مي خواهد از ايران خارج شوم و از دست پدر م و اين اوضاعي كه آزار دهنده است خلاصي يابم ولي حاضر نيستم به هر قيمت اين اتفاق رخ دهد نمي دانم اينها بعد از اين مأموريت از من چه خواهند خواست اما سخت پشيمانم. آزيتا دختر زيبائي بود يعني در مدرسه كمتر كسي به زيبائي او پيدا مي شد از او پرسيدم آياآن مرد فقط همين را از تو خواسته يا اينكه. . . ؟
كمي اشك ريخت و گفت: اين مسئله را وقتي خواست كه ديگر من خودم را در اختيار او گذاشته بودم فكر مي كردم به همين قضيه بسنده مي كند اما مرا وارد كارزار كثيف سياست كرد، تو را به هركس كه مي پرستي رها، كمكم كن تو تنها كسي هستي كه از لحاظ عقلي قبولش دارم تو خيلي بهتر و عاقلانه تر تصميم مي گيري بگو چكار كنم؟ همه جا تحت تعقيبم، سخت تحت نظرم. گفتم با اين خانواده كه معاشرت مي كردي فهميدي كه اصلاً در سنندج چكار مي كنند؟ و اگراين مرد بازپرس زندانهاي سياسي بود چرا در بازار
پارچه فروش است؟ آزيتا گفت: من كه هر چه تحقيق كردم فهميدم كه بازنشسته سپاه است و قبلاً در شهر مياندوآب ساكن بودند و بعد از بازنشستگي به مهاباد مي رود و تجارت پارچه مي كند و حالا هم چون كار پارچه در سنندج بهتر است اينجا مانده اند. گفتم: از او شكنجه كردن بر مي آيد؟ لبخندي زد و گفت: اين وصله ها به او نمي چسبد، تازماني كه با اين مرد روبه رو نشوي هر چه تعريف كنم نمي تواني بفهمي، او به حدي مهربان و دلسوز است كه هرگز او را مثل ساير آدمها نخواهي ديد يكپارچه نور است. گفتم فكر مي كني از تو چه درخواستي بكند؟ گفت: از وقت زيادي كه صرف اين خانواده مي كنند حتماً نقشه هايي برايشان دارند، هيچ بعيد نيست كه يك زمان از من بخواهند در خانه آنها بمب گذاري كنم. گفتم: نه چنين چيزي امكان ندارد چون مي دانند كه انگيزه تو براي انجام چنين كاري خيلي قوي نيست و در ضمن اگر مي خواستند تا بحال اين كار را كرده بودند. گفت: نه اشتباه نكن براي اينكه كاملاً به من اعتماد كنند ومرا از خودشان بدانند و امكانات بهتري در اختيارم بگذارند كه وقتي از ايران خارج شدم دچار مشكلي نباشم خودم را خيلي با انگيزه نشان دادم و گذشته از اينها من از روز اول به آنها تعهد هركاري را داده ام ومي دانم به محض اينكه كنار بكشم ممكن است بلايي سرم بياورند.

 

هر چه مسلمان كشته شود باز هم كم است!

مهناز رئوفي
خيلي ترسيدم و كمي آزيتا را سرزنش كردم و پرسيدم آيا افراد اين خانواده همه تحت تعقيب هستند؟ گفت: فكر نمي كنم اين طور باشد ولي من تحت نظرم .گفتم: نمي شود طوري به آنها خبر داد كه تو ندانسته وارد چه مخمصه اي شده اي؟ گفت: نه رها در اين صورت آنها همه چيز را به پليس مي گويند و پليس مرا دستگير مي كند. گفتم: با اوصافي كه از اين خانواده گفتي هر كاري مي كنند كه تو به درد سر نيفتي بهتر است به آنها اطمينان كني و حقيقت را به آنها بگوئي .گفت: اما اگر بفهمند كه جانشان در خطر است حتماً دست به كارهائي مي زنند و اگر سازمان بو ببرد كه به آنها گفته ام كلك من كنده است و سپس آهي كشيد و گفت اي كاش مي دانستند چه كساني را مي خواهند بكشند و بعد گفت: اگر متوجه شده باشي از روزي كه امتحانات شروع شده و من دوباره تو را ديدم حتي يكبار با تو به خانه نرفتم فقط براي اينكه فكر مي كردم تو مي تواني كمكم كني. من با
رفت و آمد با تو باعث شناسائي تو مي شوم حالا هم سعي مي كنم از تو فاصله بگيرم فقط بگو چكار كنم؟ از طرفي هم رفتن به خارج و آزادي از دست پدر بدجنس و بد اخلاقم برايم به آرزوئي دست نيافتني تبديل شده تو قلب پاكي داري رها برايم دعا كن و اگر فكري هم به ذهنت رسيد فردا به من بگو . التماسم كرد كه بدون مشورت با او دست به هيچ كاري نزنم بالأخره آدرس آن مرد پارچه فروش را از او گرفتم و به او گفتم كه فقط مي خواهم او را از دور ببينم مثل يك رهگذر، بالأخره ما از هم جدا شده و از مدرسه خارج شديم. چه مسئوليتي؟ چرا چنين اتفاق مهم و بغرنجي را خدا پيش پاي من گذاشته بود من چه بايد مي كردم؟ بايد به خدا پناه مي بردم و از او درخواست كمك مي كردم در بين راه هر چه دعا حفظ بودم خواندم، به خانه رسيدم و بعد از خوردن غذا تا غروب در اتاق پذيرائي به دعا و راز و نياز پرداختم آرام و قرار از كف داده بودم به حدي هيجان و اضطراب داشتم كه گوئي به همين سرعت قرار است اتفاق وحشتناكي بيفتد به سختي مي توانستم نفس بكشم غروب كه شد فكري به سرم زد و با توكل بر خدا و مشورت با او برخاستم و به ديدن يكي از اعضاي محفل رفتم . با خودمي گفتم شعار ما نوع دوستي و محبت و صلح و وحدت عالم انساني است و چه كسي بهتر از بزرگان ما مي تواند در رفع اين اقدام وحشتناك به من ياري دهد در بين راه فقط دعا مي كردم كه مشكلي پيش نيايد و من وضعيت را خطرناك تر از سابق نكنم اما هيچ راهي به ذهنم نمي رسيد نياز به مشورت با بزرگان به من حكم مي كرد كه اعضاي محفل را حلال اين مشكل دانسته و به آنها مراجعه كنم. حرفهاي آقاي منصوري را ناشنيده گرفتم و سياستهاي نابخردانه وغير انساني فساد و مسائل غير اخلاقي در بين جوانان را ناديده گرفتم و با قلبي مالامال از هيجان جلوي درب منزل يكي از به اصطلاح بزرگان تشكيلات حاضر شدم، زنگ زدم و پس از باز شدن در وارد شدم ساختمان دو طبقه اي بود كه يك خانواده بهائي ديگر نيز در آنجا زندگي مي كردند از داخل پاركينگ عبور كرده و درحالي كه پاهايم قدرت حركت از دست داده بود از پله ها بالا رفتم. در بين اعضاي تشكيلات به اين شخص كه امروز با ترس و هيجان به منزلش مي رفتم بيش از همه اعتماد داشتم بالأخره هم آقاي خلوصي در را برايم باز كرد و من وارد شدم، مثل هميشه با برخوردي گرم و صميمي و محترمانه اي واقع شدم اما صحبتي كه نسبت به من ابراز مي شد اغراق آميز بود و از آن بوي تملق و خودخواهي شديدي به مشام مي رسيد به اين قضيه عادت كرده بودم ومي دانستم كه بهائيان خصوصاً كساني كه مقام و منسب تشكيلاتي مهمي داشته باشند خود را برتر و بالاتر از هر كسي مي دانند و علناً به اين غرور و بالندگي اعتراف و افتخار مي كردند. خانم خلوصي درحالي كه با من احوالپرسي مي كرد بي جهت مي خنديد، باهم وارد اتاق پذيرائي شده و روي مبلها نشستيم، پس از كمي احوال پرسي خانم خلوصي مرا تنها گذاشت و دقايقي بعد با يك شربت آلبالو وارد شد. به او گفتم با آقاي خلوصي كار خيلي مهمي دارم گفت: ايشان رفتند سركوچه خريد كنند چند دقيقه ديگر مي آيند. خانم خلوصي كه فضولي اش گل كرده بود كمي به من نگاه كردو گفت: مثل اينكه ناراحتي حتماً از كسي شكايت داري. گفتم: نه اصلاً، موضوعي پيش آمده كه بايد با خود ايشان صحبت كنم طولي نكشيد كه آقاي خلوصي هم رسيد و با خوش آمد گوئي روي مبلي روبه روي من نشست و خانم خلوصي از اتاق خارج شد و من با دستپاچگي گفتم: موضوعي پيش آمده كه خيلي براي من حياتي است اما اول شما را به كتاب مستطاب اقدس قسم مي دهم كه طوري كمك كنيد كه مشكل بزرگتري پيش نيايد و در ضمن طوري مرا از اين همه دلهره و اضطراب خارج سازيد تا قلبم آرام گيرد و از اين احساس مسئوليت عجيب نجات يابم. آقاي خلوصي براي اينكه مرا آرام كند تا به راحتي بتوانم از عهده بازگوئي قضيه برآيم گفت: احتياجي به قسم نيست عزيزم شما سعي كنيد آرامش خود را حفظ كنيد و بدانيد كه هيچ مشكلي نيست كه با مشورت حل نشود، گفتم: من جرأت بازگوئي آن را ندارم خيلي مي ترسم، بالأخره توانستم دل را به دريا زده و مسئله را بدون اينكه اسمي از دوستم و يا از وضعيت شغلي، مكاني آن خانواده ببرم بيان كنم. آقاي خلوصي گفت: ببين عزيزم ما وظيفه نداريم در سياست دخالت كنيم وظيفه ما چيز ديگري است. سياست مسئله بسيار كثيفي است و ما نبايد خود را آلوده كنيم. گفتم اما جان يك خانواده بي گناه در خطر است وظيفه ما در اين ميان به عنوان كسي كه از قضيه مطلع هستيم چيست؟ آقاي خلوصي به حدي با اين مسئله بي تفاوت بر خورد كرد كه گوئي اصلاً چيزي نشنيده با حالت تمسخرآميزي گفت: اينها كه عاشق شهادتند چرا ناراحتي؟ بگذار بميرند هم خودشان راحت شوند هم ما را راحت كنند به اجبار لبخندي زدم اما از اين كه به آنجا رفته بودم و گول شعارهاي پوچشان را خورده بودم سخت پشيمان شدم و با خود گفتم چطور فراموش كردم كه دشمنان واقعي شيعيان خود بهائيان هستند و چرا براي نجات جان آنان به دشمنان آنان مراجعه كردم گفتم: اما دوستم مي گويد آنان خيلي انسانهاي خوب و با خدائي هستند گذشته از اين انسانند و ما بايد به طريقي از اين فاجعه جلوگيري كنيم. خلوصي گفت: نه دليلي ندارد خودت را نگران كني شايد جانشان در خطر نباشد شايد مسئله چيز ديگري باشد شايد مي خواهند از آنها اطلاعاتي بگيرند و شايد هم مي خواهند با گروگان گيري و يا آتو گيري با آنها معامله كنند. اين مسائل به ما مربوط نمي شود و ما دستور نداريم در اين مسائل دخالت كنيم جنگي ميان دو گروه جدا از ماست دليلي ندارد خودتان را به درد سر بيندازيد، توصيه مي كنم كوچكترين مداخله اي در اين رابطه نكني در اين صورت خارج از دستورات الهي عمل كرده اي. به خاطرم رسيد در زمان جنگ وقتي جنگنده هاي عراقي بر سر مردم بمب مي ريختند و دسته دسته از مردم كشته مي شدند بهائيان با بي رحمي تمام مي گفتند از اين مسلمانان هر چه كشته شود كم است خصوصاً وقتي راديو هاي خارجي آمار شهادت رزمندگان را در جبهه ها به اطلاع مردم مي رساندند با خوشحالي به يكديگر خبر مي دادند و با ناسزاگوئي به رزمندگان ابراز مسرت و خشنودي مي كردند. بهائيان در زمان جنگ با كناره جوئي از شركت در جبهه ها اعلام كردند كه مخالف جنگ هستند و به بهانه عدم دخالت در سياست از به دست گرفتن سلاح امتناع كردند وكوچكترين فعاليتي براي دفاع از كشور از خود نشان ندادند و اين درحالي بود كه جنگ با عراق يك جنگ تحميلي بود و همه و همه در دفاع از كشور تلاش مي كردند، پدر و مادران زيادي داغ فرزند بر سينه گذاشتند و فرزندان زيادي از گرمي وجود پدر محروم گشتند و در اين بين تنها قشري كه به طرفداري از دشمن دم مي زد و مثل زالو از مكيدن خون
هم وطن لذت مي برد بهائيان بودند، گل دسته هاي جوان پرپر شدند و بهائيان در آغوش امن و آرام اين سرزمين به فعاليتهاي تشكيلاتي خود پرداختند و هميشه در آرزوي واژگوني نظام جمهوري اسلامي ماندند و به وعده و وعيد سران تشكيلات دل خوش كردند.

 

جايي كه پشيماني سودي ندارد

من چه اشتباه بزرگي كردم، چرا براي حل اين مشكل به اين جاآمدم؟ من كه شاهد بي رحمي ها و بي درديهاي بهائيان درزمان جنگ بودم چرا فكر كردم ممكن است گره از اين مشكل بزرگ بگشايند من هم فريب شعارهاي تو خالي بهائيان را خوردم آنها كه دائماً در كلاسها و مجالس از عشق به عالم بشريت دم مي زدند، آنان كه از الفت و محبت طوري سخن سرائي مي كردند كه گوئي برتر و مهربانتر از همه اقشار عالمند در عمل نه تنها بوئي از انسانيت و محبت نبرده بلكه درنده خوئي شان گل مي كند و از خبر شهادت جوانان عزيز اين مرز و بوم اظهار خوشحالي و مسرت مي كنند. ظاهراً به خلوصي قول دادم كه به هيچ وجه در اين مسئله دخالت نكنم مي دانستم كه اگر كوچكترين مخالفتي در مقابل عقايدش از من سر مي زد مرا از رفت و آمد با دوستانم محروم مي كردند و بيشتر روابطم با خارج از خانه محدود مي شد، با دلي آكنده از رنج و اندوهي عميق با نااميدي از خانه خلوصي خارج شدم از اين كه اين همه دعا كردم و نتيجه اي از دعا هايم نگرفتم سخت غمگين شدم و در حيرت بودم كه اين همه نااميدي چه حكمتي دارد، به خانه برگشتم، پرويز تماس گرفت كه ببيند امتحانم را خوب دادم يا نه؟ خيلي بي حوصله جوابش را دادم . پرسيد چه اتفاقي افتاده؟ حرفي نزدم هر چه اصرار كرد چيزي عايدش نشد صبح فردا بدون اينكه خود را براي امتحان بعدي آماده كرده باشم به مدرسه رفتم و به آزيتا گفتم: جان اين خانواده سخت در خطراست و من و تو اگر دست روي دست بگذاريم مسئول مرگشان خواهيم بود. از او خواهش كردم كه اجازه دهد هر كاري كه به ذهنم مي رسد انجام دهم. آزيتا به اجبار و با ترس زياد پذيرفت. امتحانم را كه دادم به طرف بازار و آدرسي كه گرفته بودم راه افتادم در راسته پارچه فروشان اولين
پارچه فروشي بزرگي كه بعد از يك ساعت فروشي قرار داشت متعلق به همان مرد بود وقتي به آنجا رسيدم و طبق آدرسي كه داشتم مطابقت كردم متوجه شدم روي تابلوي اين مغازه نوشته پارچه سراي محمد صالحي، خداي من اين همان كسي است كه آقاي قادري به عنوان يك انسان وارسته و بزرگ از او نام برد و خانواده او را براي آشنائي بيشتر به من معرفي كرد. قدمهايم را آرام تر كردم جلوي اكثر پارچه فروشي ها مي ايستادم و پارچه ها را وارسي مي كردم راه رفته را برگشتم و مقابل مغازه او ايستادم و به جاي پارچه محو خودش شدم، مردي حدوداً پنجاه و پنج ساله با موهاي سفيد كه بيشتر آن ريخته بود، محاسني سفيد و چشماني نافذ داشت قيافه اش طوري بود كه اگر تعريفش راهم نشنيده بودم مجذوبش مي شدم يك پارچه باريك سبز دور گردنش انداخته بود كه حدس زدم ممكن است سيد باشد يك لحظه مرا نگاه كرد، در جاي خودم خشكم زد از سنگيني نگاهش قدرت حركت نداشتم احساس كردم فقط با يك نگاه همه چيز را فهميد و به تمام مطالب درون من پي برد آرام و با وقار پرسيد بفرما دخترم به جاي اينكه نام پارچه اي را ببرم و يا قيمت پارچه اي را بپرسم گفتم خيلي ممنون و از آنجا دور شدم حدود صد متري كه دور شدم يك مغازه عسل فروشي در آنجا بود كه هميشه مادرم از او خريد مي كرد به او سلام داده و گفتم مادرم قرار بود به اينجا بيايد و از شما عسل بخرد، نيامد؟ گفت: همان خانم خوش لهجه و خوش زبان را مي گوئي گفتم بله همان كه گاهي باهم مي آئيم از شما خريد مي كنيم. گفت: نه نيامده، گفتم: اگر اينجا چند دقيقه منتظرش باشم اشكالي ندارد؟ گفت: نه اصلاً، منتظرش باش مي خواهي بيا داخل مغازه بنشين. گفتم: نه همين جا مي ايستم بعد از دقايقي از فرصت استفاده كردم وگفتم يكي از دوستانم قرار است به زودي عروسي كند از اين پارچه فروشها كدام يك منصف ترند؟ گفت: يكي از دوستانت يا خودت به سلامتي؟ گفتم نه بخدا يكي از دوستانم، ما اصالتاً كرد نيستيم و پارچه هاي كردي به درد ما نمي خورد، گفت: اكثر اين پارچه فروشي ها چون اجناسشان مثل هم است نمي توانند خيلي قيمتهاي متفاوتي بدهند ولي دو نفر هستند كه خيلي منصفند يكي حاجي علي ياوري و يكي هم حاج آقا محمد صالحي. من كه منتظر اين اسم بودم گفتم بله شنيدم كه اين آقاي محمد صالحي خيلي با انصاف است. شنيدم شيعه است؟ گفت: شيعه و سني چه فرقي مي كند؟ انسان است. خيلي انسان بزرگوار و مردم داري است همه او را مي شناسند كمي فكر كرد و گفت: تو گفتي كرد نيستيد؟ گفتم: بله اصالتاً كرد نيستيم، گفت: تو چي شيعه اي يا سني؟ گفتم هيچ كدام، خنديد وگفت: حتماً دو رگه اي؟ به مادرت كه مي آيد شيعه باشد حتماً پدرت سني است؟ اصلاً دوست نداشتم كه به اوبگويم چه آئيني دارم حرف را عوض كردم و گفتم فكر كنم مادرم نيامد بايد بروم، گفت: حالا كمي بايست شايد بيايد گفتم: اگر آمد بفرمائيد كه من رفتم منزل از آن مغازه هم فاصله گرفتم دلهره ام بيشتر شده بود خدايا چطور ممكن است كسي را كه اين همه به حسن اخلاق شهرت دارد بخواهند از بين ببرند و اصلاً دليل اين همه دشمني چيست؟ با عجله به سمت يك باجه تلفن راه افتادم و به خانه آقاي قادري زنگ زدم مادرش گفت: يك ساعت ديگر به خانه مي آيد در آن يك ساعت خود را منزل يكي از برادرانم رساندم يك ساعتي نشستم، نزديك ظهر بود كه برخاستم هر چه زن برادرم اصرار كرد بمانم قبول نكردم، به خيابان آمدم و باز با منزل آقاي قادري تماس گرفتم دعا مي كردم كه آقاي قادري در منزل باشد، خودش گوشي را برداشت، از او خواهش كردم كه در يك مكان مناسب او را ببينم هر چه اصرار كرد بداند در باره چه مسئله اي است فقط خواهش كردم كه يك قرار بگذارد، قرار شد در يكي از پاركهاي شهر همديگر را ببينيم، آن روز ها دختر و پسرهائي را كه باهم نامحرم بودند و باهم به گردش مي پرداختند مي گرفتند من در دلم به التماس افتاده بودم كه خداوند كمك كند تا اتفاقي برايمان نيفتد و من بتوانم كار مثبتي انجام دهم وقتي بالأخره آقاي قادري را سر قرار ديدم از او به خاطر اينكه به زحمت افتاده بود عذر خواهي و هم تشكر كردم و گفتم: اين بار قضيه خيلي مهمي اتفاق افتاده كه مي خواهم به من قول بدهيد كه هيچ مشكلي پيش نيايد و به هيچ درد سري نيفتم شايد بايد مي رفتم و به پليس اطلاع مي دادم اما به پليس اعتماد ندارم مي ترسم باعث درد سر و گرفتاري خودم و دوستم شود. آقاي قادري با اشتياق گوش مي كرد ادامه دادم خواهش مي كنم قول بدهيد هيچ اتفاقي برايم نيفتد، گفت: مگر چه مسئله اي پيش آمده، شما از چه مي ترسي؟ گفتم موضوع ترور يك يا چند نفر است كه من مي خواهم از آن جلوگيري شود. با شنيدن اين حرف آقاي قادري به اطراف نگاهي كرد و گفت: شما از چه حرف مي زنيد، ترور؟ گفتم: مثل اينكه قرار است اتفاق بدي بيفتد. آقاي قادري سعي كرد آرامم كند، از شدت هيجان و ترس دستانم مي لرزيد، آقاي قادري گفت: همه چيز را از اول بگوئيد، سعي كنيد آرام باشيد، گفتم: ضد انقلابها تصميم گرفته اند بلائي سر خانواده آقاي محمد صالحي بياورند، گفت: از كجا مي دانيد؟ گفتم: خبر دارم اما قول داده ام كه چيزي نگويم، گفت: اگر مي خواهي به آنها كمك كني بايد همه حقيقت را بگوئي وگرنه ممكن است نتيجه عكس بدهد و كار از كار بگذرد، در اين شهر خيلي ترور مي شود اگر از قبل كساني كه اطلاع داشتند مثل تو پنهان كاري نمي كردند هيچ اتفاقي نمي افتاد گفتم: آخر مي ترسم كسي را كه مأمور انجام اين كار است معرفي كنم او را بگيرند و اذيتش كنند، او به اندازه كافي بد بختي دارد گفت: تو كاملاً در اشتباهي اين موضوعي نيست كه نصفه نيمه گفته شود بايد همه چيز تمام و كمال گفته شود تا فكري براي آن بشود وگرنه ممكن است همان شخص به يك بدبختي بزرگتري دچار شود آن وقت ديگر پشيماني سودي ندارد، به هر حال مجبور شدم همه چيز را برايش تعريف كنم اما از او قول گرفتم كه براي آزيتا اتفاقي پيش نيايد.

 

رحلت امام (ره) و اوهام محفل

آقاي قادري از من تشكر كرد و گفت كه حالا هر چه سريعتر برو و بقيه كارها را به من بسپار و در عين حال فردا كه دوستت را ديدي بگو مثل هميشه به مأموريتش عمل كند و همچنان با آن خانواده در ارتباط باشد و از هيچ چيز نترسد مطمئن باش براي اينكه شما حقيقت را گفته و از مرگ يك شخص يا يك خانواده جلوگيري كرده ايد از طرف خدا اجر و پاداش بزرگي خواهيد داشت. با حرفهاي آقاي قادري آرام گرفتم و با خيالي آسوده به خانه بر گشتم صبح فردا وقتي قضيه را براي آزيتا گفتم او از ترس مثل بيد مي لرزيد و گريه مي كرد و مي گفت: دير يا زود به سراغم مي آيند و مرا مي برند و تو مقصري، گفتم: آزيتا جان به خدا اين آقا دروغ نمي گفت تو از اين كار صرف نظر كرده اي و پشيمان شده اي دليلي ندارد تو را اذيت كنند، اما او همچنان اشك مي ريخت و زندگي اش را در خطر مي ديد، او دختر شجاعي بود اما سازمان به اندازه اي عليه دولت در گوشش خوانده بود كه او را به وحشت مي انداخت. فرداي آن روز تعطيل بوديم و روز بعد توانستم دوباره آزيتا را ببينم اما او روحيه خوبي داشت و ديگر از چيزي نمي ترسيد چند روز كه گذشت من خوابي ديدم كه مرا سخت در فكر فروبرد و تعبير آن را نمي دانستم در خواب ديدم مثل هميشه اجتماع مردم پاي سخنان امام خميني(رض) نشسته اند در اين ميان بهائيان هم بودند امام خميني(ره) در بين آن همه جمعيت مرا به نام صدا كرد و من با تعجب برخاستم اشاره كردند كه به طرف ايشان بروم، رفتم، به ايشان كه رسيدم نورانيت عجيبي در چهره ايشان ديدم كه قابل وصف نبود به من گفتند مي خواهم خبر خوشي به شما بدهم اما از گفتن آن به ديگران بايد امتناع كني گفتم: چشم آقا، گفتند: همين الان كه رفتي داخل جمعيت نشستي ممكن است مادر و خواهرت از تو بپرسند كه امام چه گفت؟ به هيچ وجه نبايد چيزي بگوئي، من هم قول دادم سپس ايشان چيزي به من گفتند كه اگر همان لحظه بالي داشتم به پرواز درمي آمدم، بي نهايت آن خبر برايم خوشايند و لذتبخش بود، به ميان جمع برگشتم و از خوشحالي آرام و قرار نداشتم. مادر و خواهرم اصرار كردند كه امام چه گفت؟ من جوابي ندادم، در اوج نشاط معنوي بودم كه از خواب بيدار شدم و يك لحظه به اندازه اي آن خبر برايم مسرت بخش بود كه طاقت پنهان كردنش را نداشتم و با سرعت به سمت آشپزخانه رفتم كه براي مادرم آن مسئله شادي آفرين را تعريف كنم اما در همان فاصله كوتاه آن مسئله مسرت بخش و جان فزا را فراموش كردم و هر چه به مغزم فشار آوردم چيزي به خاطرم نرسيد خوابم را براي مادرم تعريف كردم گفت: خوش بحالت دخترم شخص نوراني كه ديدي
امام خميني(ره) نبوده بلكه حضرت عبد البهاء بوده و تو را نويد داده كه دعاهايت مستجاب شده و در درگاه خدا عزت داري، قوه تشخيصم قدرت هضم آن همه تبليغات سوء را نداشت براي همين سر در گم و معلق مانده بودم مطمئن بودم كه امام خميني بود اما به حدي درباره اين مرد بزرگ ناروا شنيده بودم كه نمي توانستم باور كنم آن همه نورانيت چهره و آن همه لذت معنوي حاصل وجود ايشان است گاهي فكر مي كردم شايد به خاطر اخراج شدنم از مدرسه و سختي امتحانم مورد لطف و تفقد خدا واقع شدم، گاهي فكر مي كردم دعاهايم در اين چند روز مورد قبول واقع شده و اين مسئله بغرنج با پيروزي بر طرف خواهد شد.
رحلت امام(ره) و اوهام محفل
چند روز بعد از راديو شنيدم كه امام بيمار است، پدرم گفت: ديگر امام رفتني است، پيش بيني هاي جمال مبارك تحقق مي يابد گفتم: مگر با فوت امام(ره) چه اتفاقي مي افتد؟ پدر گفت: براي اينكه نمي توانند جانشين مناسبي برايش پيدا كنند و همه تشنه قدرتند اوضاع بهم مي خورد و رژيم ساقط مي شود و ما در ايران آزاد مي شويم و به رسميت شناخته مي شويم. اينها حرفهاي پدرم نبود، او اين حرفها را از سران تشكيلات مي شنيد و جالب بود كه به ما مي گفتند در سياست دخالت نكنيد و يكي از احكام مكتب ما به دستور عبدالبهاء عدم دخالت در سياست بود اما همه افراد بهائي به محض اينكه به هم مي رسيدند تمام مسائل سياسي روز را باهم تحليل مي كردند و به طرفداري از آمريكا و اسرائيل و به واژگون جلوه دادن تمام اتفاقات روز مره و بحث هاي جاري مي پرداختند و ذهن جوانان و نوجوانان را نسبت به نظام شستشو مي دادند. نيمه هاي شب بود كه از خواب برخاستم، پدرم راديو را روشن گذاشته بود و صدايش را خيلي كم كرده بود، صبح سنگيني بود، راديو قرآن پخش مي كرد و مجريان به حدي آرام و متين و غمگين به اجراي برنامه مي پرداختند كه از كلماتشان غم و اندوهي بزرگ منتقل مي شد، پدرم براي نماز صبح بيدار شد و بعد از خواندن نماز گفت: امام از دنيا رفت. گفتم: راست مي گوئيد؟ از كجا مي دانيد؟ گفت: مگر نمي بيني فقط قرآن پخش مي شود قبلاً هميشه موسيقي پخش مي كردند. تا طلوع آفتاب خوابم نبرد افكارم به هم ريخته بود به خدا التماس مي كردم كه آگاهي عطا كند و مرا هدايت نمايد تا از برزخ سردرگمي و تعليق نجات يابم و بالأخره صبح سياهي كه قلب عاشقان امام را پاره پاره كرد و جانشان را به آتش كشيد از راه رسيد و خبر رحلت امام(ره) از اخبار راديو پخش شد، چه روز غم انگيز و طاقت فرسائي بود، عزاي عزاداران و برسر و سينه كوفتن مردم قابل پيش بيني نبود فوج عظيم سوگوار كه قيامت را در خاطر مجسم مي كرد مجال خاكسپاري جسم مطهر ايشان را نمي داد و ازدحام جمعيت دل سوخته و آن نمايش حقيقي مراسم عزاداري در باورنمي گنجيد آن همه ايمان و اعتقاد، آن همه عشق و علاقه و آن همه التهاب انسان را وادار به حسرت و غبطه مي كرد، سنگ در آن روز مي گريست و من شاهد اشك بچه هاي برادرم بودم كه قلبشان رئوف تر و پاك تر بود، قلب خودم از جا كنده مي شد و ناخود آگاه غم بزرگي سينه ام را مي فشرد اما بهائيان وقتي به هم مي رسيدند اين خبر ناگوار واين مصيبت گران مردم دل سوخته را به هم تبريك مي گفتند و اگر جشن و پايكوبي نمي كردند از ترس مردم بود. دو روز بعد كه آزيتا را در مدرسه ديدم شنيدم كه مي گفت خانواده محمد صالحي داخل خانه خود آنچنان عزاداري كردند كه گويا يكي از عزيز ترين فرد خانواده را از دست داده اند، آنقدر در حياط خانه خودشان بر سر و صورت خود مي زدند كه از حال مي رفتند، آزيتا مي گفت كه محمد صالحي مرد متين و صبوري است اما در فراق امام(ره) صبر و تحمل از كف داده و لحظه اي آرام
نمي گيرد آنها براي مراسم خاكسپاري به تهران رفته بودند، آن روز ها گذشت و امتحانات ما هم به پايان رسيد پرويز هر چه كتاب و خبر و نامه برايم مي آورد كمتر مي پذيرفتم و ديگر حرفهايش را باور نداشتم و از او فاصله گرفته بودم ديگر وقتي مي گفت مي خواهد به كوه برود هيچ احساس مسئوليتي نمي كردم و زياد برايم مهم نبود چرا كه مي ديدم آگاهانه خود را به سياست مبتلا كرده و هر چقدر كه من سعي مي كردم او را متوجه اشتباهاتش كنم در گوشش فرو نمي رفت

 

تفرقه بين شيعه و سني

مهناز رئوفي
يك روز با آقاي قادري تماس گرفتم و پرسيدم كاري درباره اتفاقي كه قرار است رخ دهد صورت داده يا نه؟ او به من اطمينان داد كه خيالت آسوده باشد هر توطئه اي در اين باره خنثي است. ديگر خيالم راحت بود كه مسئله حل شده. يك شب وحشت تمام وجودم را گرفت و از اينكه آقاي قادري هم ضد انقلاب باشد و به ظاهر خود را از توابين معرفي كرده باشد به هراس افتادم با اينكه تا آن روز اطمينان مرا كاملاً جلب كرده بود اما نمي توانستم دست روي دست بگذارم با اينكه آزيتا به من گفته بود كه به خانه اش نروم شب تا صبح نخوابيدم و صبح خيلي زود كه هنوز آفتاب كاملاً طلوع نكرده بود از خانه خارج شدم و بالأخره خود را به خانه آزيتا رساندم.
ظاهراً كه متوجه هيچ فرد مشكوكي نشدم مطمئن شدم كه كسي تعقيبم نكرده و از وجود من در خانه آزيتا كسي مطلع نيست سراسيمه به آزيتا گفتم كه ديشب از ترس اينكه نكند درباره آقاي قادري اشتباه كرده و نبايد كارها را به ا و مي سپردم تا صبح خوابم نبرده هيچ بعيد نيست كه او يكي از عناصر ضد انقلابي باشد ما نبايد تا اين حد به او اطمينان مي كرديم و همه چيز را به او مي سپرديم. آزيتا گفت پس چه كاري از ما ساخته است .گفتم بايد با پليس همه چيز را در ميان بگذاريم. او به شدت مخالفت كرد. گفتم كه ما نمي توانيم دست روي دست بگذاريم بايد كاري بكنيم. آزيتا وقتي ديد كه من مصمم هستم با پليس صحبت كنم قضيه اي را كه از من پنهان كرده بود بر ملا كرد و گفت: پليس در جريان است درست روز بعد از قرار تو با آقاي قادري پليس مخفيانه با من ارتباط گرفت و همه اطلاعات لازم را از من گرفت و به من گفت به همان شكلي كه آنها مي خواهند ادامه دهم و در صورت بروز هر تغييري و يا درخواست جديدي به آنها خبر دهم خوشحال شدم و نفس راحتي كشيدم و به خانه يكي از برادرانم رفتم زن برادرم گفت: امتحاناتت را كه دادي چرا بيكاري؟ گفتم اتفاقاً تصميم دارم فعاليتهايم را شروع كنم. فكر مي كردم همه راههاي موجود سياسي است و تنها راهي كه دخالت در سياست ندارد مكتب ما است و اگر تا كنون از بهائيان غير از اين چيزي ديده ام اشكال از جانب خود بهائيان است نه از مكتب بهائيت. از آن به بعد مسئوليتهاي زيادي را تقبل كردم و ديگر كمتر اوقات فراقتي دست مي داد. تمام تلاشهاي پرويز بي نتيجه بود زحماتش هدر رفته بود من مصمم تر از قبل به راهم ادامه مي دادم. خانواده من يكي يكي به مقاماتي نائل شدند؛ برادرم كه در آفريقا بود از طرف تشكيلات براي تبليغ فرستاده شد و به سمت مهمي رسيد و همسر شوقي افندي كه زني انگليسي الاصل بود در عروسي اش شركت داشت و با او چند عكس انداخته بود. اين در بين بهائيان افتخاري بود كه نصيب هركس نمي شد و سمتي كه برادرم داشت يك مسئوليت بزرگ قاره اي بودكه او را به يكي ازاعضاي برجسته تشكيلات ارتقاي داد. برادرديگرم عضو محفل آكسفورد آلمان شد و سليم هم كه عضو تشكيلات سه نفره سنندج بود، شراره و مسعود كه خواهرو شوهر خواهرم بودند عضو محفل منطقه اي تهران بودند، من هم كه كوچكتر از همه اعضاي خانواده بودم يك بار وقتي همه پولهاي قلك خود را براي بيت العدل فرستاده بودم برايم از طرف بيت العدل تقدير نامه آمد و يك بار هم بعد از اخراج شدنم از مدرسه مورد تشويق تشكيلات تهران و بيت العدل واقع شدم، تعريف خانواده فعال ما در بيشتر شهرها پيچيد و مورد تحسين و ترغيب اين و آن بوديم، خانه بزرگ ما محل برگزاري بسياري از مراسم مذهبي شده بود و بيشتر احتفالات جوانان و نوجوانان را در خانه ما برگزار مي كردند. تابستان دوباره تشكيلات براي سرگرم كردن جوانان تصميم جديدي گرفته بود. پسران و دختران شهرهاي مختلف را به ديدن هم مي برد و نام آن را اردوي تابستاني گذاشته بود. علناً به همه ما مي گفتند آدرس و شماره تلفن دوستان مورد علاقه خود را بگيريد و باهم در تماس و ارتباط باشيد. مرتب در تفريحات مكرر با دوستان جديدي بوديم و برايمان برنامه هاي زيادي گذاشته بودند. با سخنراني هائي كه برايمان مي كردند آنچنان سرگرممان كرده بودند كه مثل رباطها ديگر قادر به حركتي غير از آنچه برايمان تعريف شده بود نبوديم.
گاهگاهي به ديدن آزيتا مي رفتم تا اينكه يك روز برايم تعريف كرد كه چگونه توطئه اي را كه سازمان ضد انقلابي و ضد ديني براي خانواده آقاي صالحي چيده بود خنثي شد و به چه ترتيب عاملين اين توطئه گرفتار شدند، آزيتا گفت: از اينكه تا به حال چيزي برايت نگفتم مرا ببخش اجازه چنين كاري نداشتم حتي آقاي قادري هم از همه مسائل بي اطلاع بود وقتي پليس متوجه شد كه قرار است مأموريتي انجام دهم مرتب با من در تماس بود حسابي افتادم توي يك جريان پليسي بالأخره قرار شد من با يك كيف انفجاري وارد منزل آقاي صالحي شده و بعد از دقايقي آنجا را ترك كنم و با انفجار بمب همه آنها به شهادت برسند اما من كه لحظه به لحظه همه چيز را با پليس هماهنگ مي كردم در يك چشم به هم زدن عده اي در منزل آقاي محمد صالحي حاضر شده و كيف را خارج كرده و خنثي نمودند عده اي هم براي دستگيري آن گروهك اقدام كردند چون از قبل مكان آنها به وسيله همان شخصي كه با من در ارتباط بود كشف شده بودو معلوم شد يك گروهك وابسته به نظام بعثي عراق از محاربان الحادي ضد خدا و ضد نظام بودند كه وارد كردستان شده براي ايجاد تفرقه در بين شيعه و سني اقدام به ترور و كشتار حزب اللهي ها كرده و ايجاد نا امني و اغتشاش نمايند و از موضوع تقاضاي من براي خارج شدن سوءاستفاده كرده و مي خواستند اينكار به دست من انجام شود كه الحمدلله با اقدامات هوشمندانه پليس همه عاملين اين اقدامات دستگير و تمام اعضاي اين باند شناسايي و گرفتار شدند و خوشبختانه اين باند كاملاً متلاشي شد. آزيتا خيلي تشكر كرد و گفت تو هميشه مثل فرشته نجات در بحراني ترين موقعيت مرا ياري كردي و اين بار ديگر كارت الهي بود و مرا كه در مخمصه بدي گرفتار شده بودم رهانيدي وقتي فكرش را مي كنم كه از اين مسئله سر بلند بيرون آمدم باورم نمي شود اوائل فكر مي كردم مشكلات خانوادگي از من يك شيطان ساخته كه خدا مرا در مقابل چنين كاري قرار داده و آنقدر ترسو و بي اراده بودم كه ممكن بود از ترس تن به هر كاري بدهم اما برايم ثابت شد چون از صميم قلب مخالف اين اقدام كثيف بودم خدا تو را سر راهم قرار داد تا از اين ورطه هولناك رهائي يابم. او را بوسيدم و بي نهايت خوشحال شدم.

 

خانه اي مثل بهشت

مهناز رئوفي
يك روز رؤيا خواهر آزيتا به خانه ما آمد و گفت آزيتا پيغام فرستاده كه هر طور شده ساعت سه بعد از ظهر منزل آقاي صالحي باشم. البته قبلاً با آزيتا و آقاي قادري در باره ارتباط برقرار كردن با اين خانواده صحبت هائي شده بود اما نمي دانستم علت اين دعوت ناگهاني چيست؟ رأس ساعت سه بعد از ظهر طبق آدرس دقيقي كه رؤيا به من داده بود خود را به خانه آنها رساندم و هنگامي كه مهدي پسر بزرگ آقاي صالحي در را باز كرد خود را يكي از دوستان صميمي آزيتا معرفي كرده و وارد شدم. مهدي در حين احوال پرسي نگاه محبت آميز و جذابي داشت كه در يك لحظه مرا مثل نيروي خارق العاده اي به سمت خود كشيد. در نگاه متبسم او غرق شدم اما يكباره به خود آمده ودرحالي كه توضيح مي دادم كه رؤيا خواهر آزيتا مرا به خانه شما دعوت كرده با من طوري رفتار مي كرد كه گوئي سالهاست او را مي شناسم و اصلاً احساس يك غريبه را نسبت به او نداشتم .
حس كردم حواسش به گفته هاي من نيست و محو حركات من است و من كه هميشه متفاوت از سايرين برخوردي خيلي صميمي و شيطنت آميز داشتم گوئي او را به خود جلب كرده بودم. مرا به طرف خانه راهنمائي كرد و قبل از ورود متوجه حياط بسيار زيباي آنها شدم، حياط تقريباً بزرگي بود كه گلهاي سرخ نسترن از ديوارهاي آن بالا رفته بود و منظره بسيار دلچسب و با صفائي ايجاد كرده بود يك استخر پر از آب آبي رنگ در وسط حياط بود ودر قسمتهائي از آن درختان انجير و سيب و آلبالو كاشته بودند. مادرش و خواهرش نرجس، از اتاق خارج شدند و با مهرباني ومحبت زياد از من استقبال كردند و گفتند آزيتا هم قرار است بيايد وارد كه شدم حس كردم اين خانه به نوعي مقدس است حس مي كردم آجر به آجر اين خانه عطر و بوي معنوي دارد و غبطه خوردم مثل حسرت دختر بچه اي به داشتن عروسك زيبا، مثل حسرت زنداني اسير به پرنده اي در حال پرواز و نا خود آگاه آهي از دل برآوردم. ده دقيقه بعد آزيتا هم آمد. بعد از ديده بوسي و احوال پرسي گفتم: چه خبر شده چرا مرا به اينجا كشاندي؟ گفت: آقاي صالحي و خانواده اش دوست داشتند تو را ببينند. گفتم چرا؟ گفت: براي آنكه آن مسئله به خوبي و خوشي بر طرف شد مي خواهند از تو تشكر كنند. من سراپا غرق خجالت شدم گفتم: آزي اين چه كاري بود كه كردي؟ مرا تا اينجا كشاندي كه اين خانواده محترم از من تشكر كنند مگر من چكار كردم؟ گفت: آقاي صالحي خيلي تو را دعا مي كند و چند بار تا بحال گفته حتماً بايد تو را ببيند. گفتم: خيلي كاربدي كردي اگر مي دانستم براي اين است اصلاً نمي آمدم. چند لحظه بعد آقاي صالحي با يا الله يا الله گفتن وارد اتاق پذيرائي شد تسبيحي در دست و عباي قهوه اي رنگي به دوش داشت. تعجب كردم چون فكر مي كردم عبا فقط مخصوص روحانيون است اما بعد كه از آزيتا سؤال كردم گفت: بيشتر اوقات در منزل در حال عبادت عبا مي پوشد. بسيار خوش برخورد و پر جذبه بود با وجودي كه بار اول بود كه مرا مي ديد طوري رفتار مي كرد كه گوئي يكي از اقوام نزديك آنها هستم و بعد از مدت زمان طولاني مرا ديده است روي ديوار اتاق پذيرائي عكس حضرت محمد(ص) ديده مي شد و روي ميز نهار خوري عكس قاب گرفته امام خميني(ره) كه دور آن روبان مشكي كشيده بودند وجود داشت. تشكيلات طوري ما را تربيت كرده بود كه در مواجهه با چنين افرادي كه در واقع از مؤمنين واقعي اسلام هستند احساس برتري كنيم و به خود بباليم چرا كه ديگر منتظر حضرت مهدي(عج) نيستيم و پيرو ديني هستيم كه از اسلام برتر است اما من كه خيلي نكته سنج و ريز بين بودم و اين خانواده را با تشكيلاتي هاي بهائي مقايسه مي كردم احساس كمبود مي كردم و به آن همه معنويت و خلوص غبطه مي خوردم، حاج آقا بعد از احوالپرسي خاطرات سالهاي جنگ را زنده كرد و از فداكاري و جان نثاري رزمنده ها و رشادتها و شهادت هم رزمانش گفت، حرفهائي كه مي زد برايم خيلي تازگي داشت چرا كه هميشه خلاف اينها را شنيده بودم. كم كم صحبتها را روي ضد انقلابيون برد و به ترورهائي كه طي چند سال پيش در شهرهاي مختلف صورت گرفته اشاره كرد و در نتيجه مي خواست بگويد شهادت از افتخارات و آرزوهاي بزرگ ماست و از بالا ترين رتبه هاي معنوي است كه لياقت مي خواهد و با شكسته نفسي گفت: اين مقام عظيم و با ارزش از آنها سلب شده و من و آزيتا وسيله اي بوديم و از جانب خدا مأموريت داشتيم تا از اين اتفاق جلوگيري شود و در خلال صحبتها از من تشكر كرده و گفت: خداوند انسانهاي رئوف و دل رحم را دوست دارد، شما ثابت كردي كه قلب مهربان و شجاعي داري درحالي كه با ما هيچ آشنائي نداشتي و هيچ دليلي نداشت كه خود را به دردسر و زحمت بيندازي و با اينكه ممكن بود كشته شوي اقدام به عملي كردي كه سزاوار تقدير است، چنين افرادي بزرگ و محترمند ودر معرض لطف و رحمت خاص خدا هستند و از اين جهت دوست داشتيم شما را زيارت كنيم و با شما بيشتر آشنا شويم، تعريف متانت و وقار و فهم و شعور شما را از آزيتا خانم شنيده بودم خصوصا كه ما ارادت عجيبي به سادات جماعت داريم جايگاه فرزندان حضرت زهرا(س) روي سر ماست، ما كه هرگز قادر به جبران محبت شما نيستيم اما دوست داريم ما را مثل خانواده دوم خود بداني و هر وقت و هر زمان كه دوست داشتي با نرجس و مادرش باشي، خانه ما را خانه خودت بداني. آقاي محمد صالحي در باره عملي كه من انجام داده بودم بيشتر صحبت كرد و بيش از اندازه اين قضيه را با ارزش جلوه داد خصوصاً كه مثالهائي آورد تا ثابت كند اين عمل در درگاه خدا گم نخواهد شد و پاداش بزرگي خواهد داشت، من با صحبتهاي ايشان به ياد خوابي كه درباره امام خميني(ره) ديدم افتادم آن خبر مسرت بخش يك خبر معمولي نبود يك خبر دنيوي نبود امام مژده يك پاداش بزرگ را به من داد بااين احساس بي نهايت دلگرم و خوشحال شدم. مهدي در طول مدتي كه پدرش براي ما صحبت مي كرد به داخل اتاق پذيرائي نيامد، نرجس مرتب پذيرائي مي كرد. بالأخره براي توضيح مسئله اي آقاي صالحي از مهدي خواست كه بيايد و آن مسئله را براي ما بازگو كند. صحبت دراويش و صوفيان بود كه فكر مي كنند شيوخ آنها ناديده ها را مي بينند و از پشت درهاي بسته خبر دارند. افكار آدميان را مي خوانند و بر همه كائنات احاطه دارند. او وارد پذيرائي شد و براي ماتعريف كرد كه مدتي از روي كنجكاوي به تحقيق درباره صوفيان پرداخته ودر مجالس آنها حضور مي يافته. او گفت در خانه اين دراويش عكسهائي از بزرگانشان بر در و ديوارنصب است و علاماتي دارند كه بيانگر مطلبي است مثلاً آنها شيوخ خود را در حد خدا و پيامبر، عظيم و توانا مي پندارند و در واقع براي خدا شريك قائل شده و در مقابل بزرگانشان تعظيم مي كنند و آنها را بيش از حد تكريم مي كنند. از مهدي پرسيدم مگر عقايد دراويش و شيوخ با مسلمانها چه تفاوتي دارد؟ او گفت: اتفاقاً من هم دنبال همين بودم و متوجه شدم بزرگان اهل تصوف اعتقاداتي دارند كه كاملاً مغاير با معتقدات مذهبي ما است. من درباره عقايد اين گروه سؤالاتي كردم و مهدي كه درباره اين فرقه اطلاعات كاملي داشت توضيحاتي داد كه مرا به فكر فرو برد. وقتي از عكسهاي بزرگان و علامات مخصوص مي گفت، وقتي از تكريم بزرگان آنها مي گفت، وقتي از عشق وافر آنها نسبت به بزرگانشان مي گفت، وقتي مي گفت آنها خود را برترين گروه در تمام دنيا مي دانند و فكر مي كنند كه يك روز همه پاكان و درستكاران به راه آنها خواهند رفت و هنگامي كه گفت شركت در جلسات براي آنها اجباري است متوجه شدم با ما بهائيان تفاوت زيادي ندارند و اين مرا به فكر واداشت و با خود گفتم نكند ما هم يكي از اين فرقه ها هستيم كه با شعارهاي بزرگان خود به آنها پيوسته ايم، خيلي اظهار علاقه كردم و گفتم: من خيلي مشتاقم در مجالس آنها حاضر شده و با آنها آشنا شوم شما مي توانيد به من كمك كنيد؟ مهدي گفت: اهل تصوف هم فقط يك گروه نيستند و صوفيان شيعه با صوفيان سني معتقدات متناقضي دارند و ادامه دا د من با صوفيان اهل تشيع رفت و آمد داشتم. از او خواهش كردم مرا با آنان آشنا كند و قرار شد يك روز بروم كه به همراه خواهر و يا مادرش به مجلس آنان رفته و در آنجا اشتياق و علاقه خود را نشان دهم تا بتوانم با آنها رفت و آمد كرده و درباره آنها تحقيق نمايم.

 

روح بي تاب من و تصوف

مهدي صحبت مي كرد و من سراپا گوش بودم او پسري لاغر اندام با قدي متوسط بود، صورت گرد وخوش فرمي داشت كه با كمي ريش بيضي شكل جذاب شده بود چشمان درشتش به پدر و تركيب كوچك بيني و دهان او به مادر شباهت داشت، پيراهن آبي رنگي روي شلوار سورمه اي و پارچه اي انداخته بود، مهدي حدود بيست و چهار ساله بود و پس از فارغ التحصيل شدنش در رشته مهندسي مكانيك در نيروي انتظامي استخدام شده بود اما به علت بسيجي بودنش در تمام مدت تحصيلش همه او را بسيجي مي دانستند، همه اين چيزها را در كنار پدر و مادر و خواهرش از او پرسيدم و به حدي راحت و صميمي با او صحبت مي كردم كه وقتي صحبتها تمام شد آزيتا گفت: خوش بحالت چقدر راحت و اجتماعي برخورد مي كردي، اين همه مدت كه من با اين خانواده رفت و آمد دارم هنوز نتوانسته ام به راحتي تو با مهدي صحبت كنم و بعد لبخندي زد و گفت: شيطون با آن رفتار و آن لبخندهاي زيبايت توجه مهدي را حسابي به خودت جلب كرده بودي. آن روز تا عصر به صحبت پرداختيم و بعد من و نرجس و آزيتا به اتاق نرجس رفتيم و رابطه صميمانه اي با نرجس پيدا كردم. غروب شد و من از همه اعضاي خانواده تشكر كردم و از آنها خداحافظي كرده و به همراه آزيتا به خانه برگشتم آزيتا با خانه خودشان تماس گرفت و به خانه ما آمد، آن شب مثل بيشتر شبهائي كه با دوستانم مي گذراندم با آزيتا تا صبح نخوابيديم، طولي نكشيد كه با خانواده آقاي صالحي به حدي دوست شده بودم كه به قول حاجي فكر مي كردم خانواده دوم من هستند. نرجس دختر با محبتي بود خيلي شوخ و سرزنده بود. به عقايد من احترام مي گذاشت و سعي مي كرد با من بحث نكند و وقتي حس مي كرد ممكن است صحبتهاي ما به جر و بحث تبديل شود بحث را عوض مي كرد و با يك شوخي با مزه به بحث خاتمه مي داد. اين حركت او باعث شده بود من در صدد محكوم كردن او و عقايد او نباشم و به لجبازي نيفتم. هر چيزي كه ازاو و خانواده او مي شنيدم وبرايم جالب بود براي پرويز مي گفتم و اين كمك بزرگي شد تا كم كم نظر پرويز را هم نسبت به شيعيان تغيير دهم. پرويز مي خواست دوباره به ضد انقلابيون در كوه ملحق شود براي او خط و نشان كشيدم و گفتم اگر به اين راه ادامه دهي ديگر با تو حرف نخواهم زد، او هم تسليم شده و ديگر به كوه برنگشت. آن سال هر دوي ما قبول شديم و سال بعد من از تحصيل كردگان بهائي استفاده كرده و براي درسهاي سخت از معلمان خصوصي كمك گرفته و به ادامه تحصيل پرداختم.
روح بي تاب من و تصوف
به همراه مهدي و نرجس در مجلس دراويش حضور يافتم و با خانمي آشنا شدم كه بيمار بود و پوست دست و صورتش مثل حالت سوختگي تاول مي زد و دردناك و خونين بود او خانم جواني بود كه يكباره به چنين بيماري عجيبي مبتلا شده بود او اطمينان داشت كه اگر به يكي از شيوخ دسترسي پيدا كند شفا مي يابد. او هم مثل همه اهل تصوف به شدت عاشق راهش بود. درجلسه آنها اشعار مولانا و حافظ خوانده مي شد و كتابهائي داشتند كه نوشته بزرگان آنها بود صفحاتي از آن كتابها هم خوانده مي شد و بعد با چاي و شيريني پذيرائي شده و سپس يكي از بزرگان آنها كه هنوز به مقام مشايخ نرسيده بود و مردي كه داراي محاسن بلند، شكمي بر آمده و هيكل چاق و قدي كوتاه بود، وارد جلسه مي شد همه در مقابلش تعظيم مي كردند و دست او را بوسيده و به گريه مي افتادند آن شخص كه مورد اين همه تعظيم و تكريم قرار مي گرفت به صحبت براي حاضرين مي پرداخت، من با كنجكاوي زياد به حرفهايش گوش مي كردم معلوم بود اطلاعات بسيط و كاملي ندارد و حتي از قدرت بيان مناسبي هم برخوردار نبود و عباراتي كه به كار مي برد بسيار ابتدائي و بعضاً غلط بود اما حاضرين عاشقانه به حرفهايش گوش مي كردند و عقيده داشتند كه او داراي معجزاتي است و هيچ بعيد نيست كه از پشت درهاي بسته هم آگاهي داشته و همه افكار ما را بخواند اما اين مسئله را از ما پنهان مي كند حاضرين او را انساني والا مقام كه داراي قدرت الهي است تصور
مي كردند و مشكلات زندگيشان را با او در ميان مي گذاشتند و او راهنمائي هائي مي كرد كه كاملاً مشخص بود دو پهلو حرف مي زند كه اگر در اثر راهنمائي هاي او مشكلاتشان بيشتر و بغرنج تر شد بگويد من طور ديگري گفته بودم و شما اشتباه كرديد و اگر به طور اتفاقي موفق شدند و به مرادشان رسيدند بگويند در اثر راهنمائي هاي او بود. مثلاً همين خانم تعريف مي كرد كه يكي از اقوام ما اصلاً قصد بچه دار شدن نداشتند يك روز حضرت آقا (منظورشان همين شخص بود) مژده بچه دار شدن را به آنها داده بودند و از اين قبيل مسائل كه مردم را دور او جمع مي كرد و آنچنان آنها را به اسارت مي كشيد كه آنها هم غير از خواسته بزرگانشان عمل نمي كردند. مهدي مي گفت: فرقه ها را استعمار پايه ريزي كرده و در بيشتر كشور هائي كه قصد غارت و استعمار آنها را داشته رواج داد. تا مردم را سرگرم خرافات و اوهام نمايد و آنها را از حقايق اطرافشان دور نگه دارد و به راحتي به چپاول ثروت آنان بپردازد. به بيشتر بزرگان اين فرقه ها كه دست نشانده خود استعمار بودند گفته شده كه پيروان خود را از دخالت در سياست منع كنيد تا در تصميم گيري هاي سياسي نقشي نداشته و دولت هاي وابسته به استعمار را راحت بگذارند. من مدتي هم به آن جلسات مي رفتم و با چند نفر از آنها رابطه بر قرار كرده و به عنوان اينكه به اين راه علاقه مندم با آنها به منازلشان مي رفتم و به تحقيق مي پرداختم، با خانواده ديگري كه جوان بودند و يك فرزند پنج ساله داشتند طرح دوستي ريخته و با آنها وارد بحث شدم آنها هم دقيقاً مثل ما بهائيان هيچ دليل و منطقي براي حقانيت راهشان نداشتند و تنها به عشق به اين راه و شيفتگي بيش از حد خود اشاره كرده و اين را دليل بر حقانيت راهشان مي دانستند. از حرفهاي آنها هم متوجه شدم كه مكتب شيعه را به شدت مي كوبيدند و مي گفتند شيعيان حقيقي ما هستيم و آنها از حقيقت غافلند. يك روز به آنها گفتم: ما معتقديم كه مهدي موعود ظهور كرده و احكام و دستورات تازه اي از سوي خدا آورده. آنها مثالهاي فراواني آوردند كه عده زيادي ادعاي قائميت كرده و پيروان زيادي را به دنبال خود كشيده اند و در كشورهاي ايران و هند و ديگر كشور هايي كه روسيه و انگليس و اسرائيل قصد استعمار آنها را داشت چنين افرادي را گماشت و آنها تا توانستند بادروغهاي خود و هم دستانشان عده اي را جذب كرده و به خود سرگرم نمودند تا به نام مذهب اموال آنها را بالا بكشند و به اهداف سياسي خود نائل شوند و من اصرار مي كردم كه مكتب شما هم ممكن است همين باشد اما آنها نمي پذيرفتند و مي گفتند: مكتب ما از زمان حضرت علي (ع ) مانده و برترين و پاك ترين مكتب الهي ست، سماجت آنها در اثبات حقانيت راهشان دقيقاً مثل بهائيان بود و من حسابي در حقانيت راه خويش به ترديد افتاده بودم اما هيچ جايگزيني براي آن
نمي يافتم و از اين رو به فعاليتهاي خود ادا مه مي دادم و دائماً از خدا درخواست مي كردم كه حقيقت مطلق را به من بنماياند راه حقي كه مرا به كمال حقيقي رسانده و در آن راسخ و مطمئن پيش روم و هدفمند و پايبند زندگي كنم تنها هدفم نيز رضايت خدا و رسيدن به تعالي روح بود

 

شستشوي مغزي كودكان توسط بهائيان

همچنان به فعاليتهاي مذهبي خود ادامه مي دادم، معلم
مهد كودك بهائيان شدم و براي اداره مهد كودك حقوق ناچيزي از طرف تشكيلات مي گرفتم كه بيشتر آن را صرف نيازمندان مي كردم چرا كه نياز مادي نداشتم و با نيت پاكي قصد خدمت به بچه ها را داشتم اما برنامه هائي كه به من مي دادند تا به بچه ها بياموزم كاملاً در راستاي شستشوي مغزي آنها بود و من به عينه مي ديدم كه چگونه از سه سالگي كودكان را نسبت به اسلام و مسلمانان بد بين مي كردند و چگونه مغز كوچك آنها را با خرافات و اوهامي كه ارمغان دستاورد بهاء و عبدالبهاء بود پر مي كردند و چگونه با آوردن مثالها و بيان داستانهايي آنان را از خارج شدن از بهائيت مي ترساندند و با اين ترس و وحشتي كه دردل كودكان از انتخاب راهي به جز راه بهاءمي انداختند و با وحشتي كه آنان از طرد شدن و اخراج شدن از خانه و خانواده داشتند شعار بي اساس تحري حقيقت را سر مي دادند و به ظاهر وانمود مي كردند كه بهائيان در پانزده سالگي پس از تحري حقيقت مي توانند راه خود را انتخاب نمايند و اين تحري حقيقت چه شعاري بود درحالي كه هيچ كدام از بهائيان حق نداشتند با مسلمانان ازدواج كنند، حق نداشتند كتابهاي ساير جوامع را مطالعه كنند، حق نداشتند كتابهاي رديه را كه بيشتر بهائيان مسلمان شده آنها را نوشته بودند مورد مطالعه قرار دهند، از كثرت كلاسهاي متفرقه كه همه آنها اجباري بود وقت نداشتند به تحقيق در شناخت ساير مذاهب بپردازند و به حدي آنها را سرگرم نموده و عليه اسلام كه راه خدا بود تبليغات سوء داشتند كه ديگر تحري حقيقت معني و مفهوم حقيقي خود را از دست مي داد و من كه مربي آن كودكان بي گناه بودم از آموزش بعضي از قسمتها پرهيز مي كردم، مثلاً بذر نفرت و كدورت نسبت به مسلمانان رادر دل كوچك آنها نمي كاشتم و چون خودم با خانواده آقاي محمد صالحي آشنا شدم ونظرم نسبت به شيعيان عوض شده بود كودكان را از اين خصومت و نفرت بر حذر مي داشتم و اين برنامه ها درحالي بود كه شعار دوستي و مودت و محبت با همه مذاهب و ملل شعار ديگر بهائيان بود و اينهمه نفرت و خشم را نسبت به مسلمانان كساني تزريق مي كردند كه دم از صلح عمومي و وحدت عالم انساني مي زدند.
تمام اوقات من پر بود، درس مي خواندم و در اوقات فراغت به فعاليتهاي هنري مي پرداختم، كارهاي هنري را دوست داشتم و از هر هنري بهره اي برده بودم، گلدوزي و كوپلن دوزي مي كردم و عاشق قاليبافي نيز بودم. يك نقشه بيجاري ريز بافت انتخاب كردم كه نقشه پشتي بود آن نقشه را به دلخواه تغيير دادم تا تبديل به يك فرش سه متري شود، همه حتي فرشبافهاي متبحر با اين كار مخالفت مي كردند و مي گفتند امكان ندارد و حتماً فرش ناقص مي شود. اما من با سماجت توانستم طرح مورد علاقه ام را پياده كنم و دو تخته فرش بزرگ با نقشه زيباي بيجاري بافتم كه همه رنگها را هم به دلخواه خودم تغيير داده بودم. گلهاي رز برجسته اي داشت و پرندگان زيبائي كه مي شد صداي آوازشان را از دل طبيعت فرش شنيد. رابطه ام با پرويز در حد يك رابطه دوستانه و سالم ادامه داشت. يك زمستان ديگر را پشت سر گذاشتم و ايام عيد به تهران رفتم و در آنجا عروسك سازي را ياد گرفتم وقتي به خانه آمدم انباري بزرگ داخل حياط را تبديل به كارگاه عروسك سازي كردم. سرمايه اوليه را از برادرم گرفتم اما طولي نكشيد كه توانستم آن سرمايه را به جريان انداخته و كسب درآمد كنم پدر و مادرم هم در مواقع بيكاري به من كمك مي كردند. دو، سه نفر از دختران همسايه را هم به كار گرفته بودم براي بازار يابي و خريد پارچه هاي مورد نياز مجبور بودم به تنهائي به تهران رفته و از بازار لوازم مورد نياز را تهيه و براي فروش عروسكها هم سفارش بگيرم و براي من اين سخت ترين مرحله كار بود، محيط تهران آلوده بود و من مي ترسيدم زماني اين تلاش براي كار و كسب
در آمدي شرافتمندانه منجر به خدشه دار شدن حيثيت و آبرويم شود گرچه هيچ اتفاق خاصي نيفتاد اما مردم انتظار نداشتند دختري در سن و سال من تا اين حد فعال و با همت باشد، مي ديدم كه بعضي ها سعي مي كنند وارد زندگي خصوصي من شوند و از آن سر در آورند، بعضي ها در صدد دوست شدن و سوء استفاده بر مي آمدند و من از اين مسائل سخت آزار مي ديدم به همين دليل چند ماه بعد وقتي پارچه ها همه تبديل به عروسك شد ديگر به اين كار ادامه ندادم در حاليكه در آمد نسبتاً خوبي داشت. يكسال ديگر گذشت پرويز ديگر تصميم گرفته بود به خواستگاري بيايد و دائم اصرار مي كرد كه با ازدواج با من موافقت كن و اجازه بده به خواستگاري آمده خانواده را مجبور كنيم تا به چنين وصلتي راضي شوند و من مي دانستم كه با مخالفت شديدي روبرو خواهيم بود، به او گفتم مي دانم كه در گيري شديدي با خانواده خواهيم داشت، پرويز خنديد و گفت: جنگ جنگ تا پيروزي ومرا تشويق كرد كه اگر تو بااين ازدواج موافق باشي اگر مرا دوست داشته باشي هيچكس نمي تواند ما را از رسيدن به همديگر منع كند بالأخره يك روز به همراه مادرش به خواستگاري آمدند، پدر و مادرم مخالفت كردند و صحبت اين خواستگاري به برادرانم در آلمان و آفريقا هم رسيد. من مصمم بودم كه با او ازدواج كنم اما برادر و خواهر ها سخت مخالفت كردند به حدي كه مرا تهديد به قطع رابطه مي كردند و مي گفتند او مسلمان است، كم كم عقايد تو هم سست مي شود و ديگر اجازه ات در دست يك فرد مسلمان مي افتد و نمي تواني به فعاليتهاي تشكيلاتي ادامه دهي و بالأخره اين اختلاف عقيده منتج به طلاق مي شود و پرويز قول مي داد كه مخالفتي با هيچ كدام از فعاليتهاي من نداشته باشد اما مخالفتها روز به روز بيشتر مي شد، پرويز با برادرها ساعتها بحث مي كرد و به نتيجه اي نمي رسيدند. من به برادرها گفتم مخالفت شما بي فايده است من تصميم دارم با او ازدواج كنم. چند سال است با او رفت و آمد دارم و او را كاملاً مي شناسم و به هم علاقه منديم و دين نبايد باعث شود كه من به آرزوهاي مشروعم نرسم. پرويز به من وعده هاي خوبي مي داد مي دانستم كه آينده خوبي خواهد داشت او خيلي با استعداد بود ومي توانست مرا هم رشد دهد مي دانستم در كنار او به موفقيتهاي بزرگي مي رسم. من مثل بهائيان ديگر يك بعدي نمي انديشيدم و موفقيت را فقط در كسب مقامات تشكيلاتي نمي ديدم، برادرها و زن برادرهايم براي اينكه مرا از اين ازدواج منصرف كنند دست به دامن محفل شدند و فكر مي كردند من به روي حرف آنها حرف نخواهم زد.

 

ما مهره سياستمداران بزرگيم

دوباره به محفل احضار مي شوم
آنها مرا به محفل احضار كردند و من از اين دستور سرپيچي كردم، يكبار ديگر پيغام دادند باز هم نرفتم، يك شب ديدم به خانه ما آمدند و جلسه را در خانه ما برگزار كردند، از همه طرف به من حمله كردند خواهر و برادرها از يك طرف و خواهش مظلومانه و ملتمسانه پدر ومادرم هم از طرف ديگر مرا در تنگنا قرار دادند و من راهي جز فرار از آن وضعيت نداشتم آنها را با عصبانيت ترك كرده و به اتاقم رفتم و گفتم اگر مخالفت كنيد با او فرار مي كنم. ياد حرف برادر بزرگم افتادم كه قسم خورده بود باازدواج من مخالفت نكند. فرداي آن شب به خانه برادرم رفتم و گفتم مگر قول نداده بودي خودت ما را عقد كني حالا وقتش رسيده بيا و ما را به عقد هم در آور. بدون مخالفت اما با ناراحتي پذيرفت با پرويز و مادرش و برادر بزرگم به يك محضر رفتيم و قضيه بهائي بودن مرا گفتيم، قرار بود به علت اختلاف عقيده دو عقد صورت بگيرد يكي عقد اسلامي و ديگر عقد بهائي اما آن محضر به اين كار تن نداد و گفت دختر هم بايد مسلمان شود وگرنه عقد باطل است به يك محضر ديگر رفتيم ولي آنها هم از اين كار امتناع كردند، با نااميدي به خانه برگشتيم. وقتي به خانه رسيدم متوجه شدم غم و ماتم از در ديوار خانه مي بارد خانه اي كه هميشه پر از شلوغي و نشاط و صميميت بود به غمكده اي مي مانست كه عزيزي را از دست داده باشد. مادرم ديگر با من مهربان نبود، پدرم ساكت شده و غرق تفكر واندوه بود. برادران و خواهران مرا از خود مي راندند، در خانه احساس غريبي مي كردم تحت فشار همه جانبه بودم، سليم با ناراحتي گفت: اين را مي گويم كه بعداً گله اي نباشد و نگوئي كه نگفتي، اگر تو با پرويز ازدواج كني رفت و آمدي با تو نخواهيم داشت، هيچكدام از ما به خانه ات نخواهيم آمد و اگر زماني به بن بست خوردي و كار به طلاق كشيد حق برگشتن نداري. گفتم مشكلي نيست من همه اينها را قبول مي كنم هميشه دري هست كه انسان احساس بيچارگي نكند و آن درگاه خداست. پرويز كه اين مقاومت مرا ديد عاشق تر از پيش شده بود داخل حياط منزلشان يك اتاق ساخت كه ساختن آن ده روز بيشتر طول نكشيد بعد از سفيد كاري همه قسمتهاي در و ديوار آن را با طراحي هاي خود پر كرده بود حتي سقف آن را هم طراحي هائي از طبيعت به طور ماهرانه اي كشيده بود، يك روز با مادرم به خانه آنها رفتيم و مادر پرويز با مهرباني از ما استقبال كرد و مرا كه موجب تغيير عقيده پسرش نسبت به ملحق شدن به ضد انقلابيون شده بودم از صميم قلب مي بوسيد و محبت مي كرد بعد اتاقي را كه پرويز ساخته بود به ما نشان داد خيلي شاعرانه و هنرمندانه بود طراحي هاي او نظير نداشت پيرمردي را در كنج اتاق طراحي كرده بود كه خيلي شبيه به پدرم بود و هركدام از چروك اطراف چشم و پيشاني اش يك دنيا سخن داشت و خستگي طول عمر و سپري كردن ايام سخت زندگي در ني ني چشمانش پيدا بود. يك كاريكاتور از من كشيده بود كه درشتي چشمان مرا در صورتم به نمايش گذاشته بود و مژه هاي بلند مرا عروسك وار و خوش حالت تا ابرو ادامه داده بود. مامان درحالي كه اين طراحي زيبا را نگاه مي كرد گفت: اين دو تا ديوانه شده اند فكر مي كنند به همين راحتي است، فردا كه بچه دار شدند و بچه ها هزار و يك خواهش از آنها داشتند به غلط كردم مي افتند. من گفتم: مامان بالأخره من نفهميدم مخالفت شما به خاطر اختلاف عقيده ماست يا مسائل ديگر؟ گفت: همه چيز، روبه پرويز كرد و گفت: تو اجازه مي دهي رها بچه هايش را بهائي كند و به درس اخلاق و ساير جلسات بفرستد؟ پرويز گفت: من ياد گرفتم خودم راهم را انتخاب كنم بچه ها هم بايد خودشان راهشان را انتخاب كنند نه من نه رها نبايد آنها را وادار به پيروي از راه خود كنيم. مامان گفت اما ما بچه ها را از دو سه سالگي به مهد كودكهاي خودمان مي فرستيم، تشكيلات براي آنها برنامه هاي مخصوصي دارد و از همان كودكي چيزهائي را كه بايد ياد بگيرند ياد مي گيرند و وقتي به سن پانزده سالگي رسيدند خودشان بدون اصرار و دخالت ديگران تسجيل مي شوند. گفتم: مامان پس من چرا راغب نبودم كه تسجيل شوم؟ مامان آهي كشيد و گفت: تو از بچگي سركش و ياغي بودي بعلاوه زمان بچگي تو جنگ بود و تو هم به مهد نرفتي و هم درس اخلاق را مرتب شركت نكردي. پرويز خنديد و گفت: با اين حال آخرش اين بچه سركش خوب رام شد. درس و تحصيل را هم فداي راهش كرد. چشمان مادر پرويز خيلي ضعيف شده بود پزشكان احتمال نابينا شدن او را مي دادند مادر پرويز دستي به هر دو چشم خود كشيد گفت: ستاره خانم اين مسائل همه حل مي شود دعا كنيد خدا سلامتي بدهد همه ما بنده يك خدائيم و همه فقط او را مي پرستيم چه فرقي مي كند از چه راهي. مامان گفت اتفاقاً آمدم بگويم اين وصلت اصلاً به صلاح نيست. اختلاف پيش مي آيد هنوز هيچي نشده برادرهاي رها با او حرف نمي زنند. مادر پرويز گفت: نه اين چيزها قبل از ازدواج است بعد از عروسي دلشان نرم مي شود آنها هيچ وقت از خواهرشان دست نمي كشند. مامان گفت: نه در بين ما اينطور نيست كه كسي به حرف محفل گوش نكند اگر بدون اجازه محفل با مسلمان وصلت كند ديگر غريبه است و ادامه داد من خودم دو تا خواهر داشتم كه با مسلمان ازدواج كردند همه فاميل با آنها قطع رابطه كردند و الان سالهاست كه ديگر آنها را نديده ام. پرويز گفت اين كه بدتر است اگر با آنها رفت و آمد مي كرديد شايد همسران آنها را هم به طرف خودتان مي كشيديد. مامان گفت: مسلمان بهائي بشو نيست. همان روز اول دامادمان خواهرم را به مكه برد و او را توبه داد و براي هميشه او را از ما گرفت. مامان درباره خاله ها حرف مي زد آنها در همدان زندگي مي كردند و هردو مسلمان شده و من يكي از آنها را كه به مكه رفته بود و شديداً مؤمن و معتقد به اسلام بود نديده بودم. خانواده من درباره خاله هايم به حدي بد گفته بودند كه من ناخود آگاه آنها را دوست نداشتم بد گوئي خانواده ام فقط روي اعتقادات آنها بود كه از آنها به عنوان رانده شده نالايق و سياه دل ياد مي كردند و معتقد بودند كه آنها را خداوند دوست نداشته و رستگار نكرده و به اين آئين راه نداده است. مامان در حين صحبت صادقانه و ساده منشانه حقايق درونش را بروز مي داد و مثل بهائيان تحصيل كرده تعليم ديده با سياست حرف نمي زد. پرويز گفت: من قول مي دهم كه با رها هيچ كاري نداشته باشم او هر طور دوست دارد مي تواند زندگي كند و قول مي دهم او را به مكه نبرم و با شوخي گفت: چون پولش را ندارم اما او دختر با استعدادي است هرگز نبايد درسش را رها كند تلاش مي كنم كه او را براي ادامه تحصيل به دانشگاه بفرستم او بايد به دانشگاه برود و براي خودش كسي شود و ادامه داد من هم بالأخره به حرفهاي رها رسيدم و از راهي كه انتخاب كرده بودم منصرف شدم ديگر هيچ وقت وارد مسائل سياسي نمي شوم و تصميم دارم فقط درس بخوانم تازه متوجه شدم ما آدمها مهره سياستمداران بزرگيم آنها ما را مثل مترسك هر طور كه دوست دارند مي رقصانند و به هر سو كه مي خواهند مي برند و ما بي جهت به جان همديگر افتاده ايم و همديگر را مي كشيم.

 

ترس بهائيان از عالمان مسلمان

مهناز رئوفي
مامان يكباره به گريه افتاد و گفت: خدايا مرا مي كشتي و اين دم آخر اين ته تغاري را در دامنم نمي گذاشتي. با اين حرف مادرم بي نهايت ناراحت شدم، من علاقه عجيبي به او داشتم و طاقت چهره غمگين او را نداشتم گوئي خنجري به قلبم فرو رفت گفتم: مامان همه عمر و زندگيم فداي تو. خدا آن روز را نياورد كه تو از من راضي نباشي تو تنها عشق من بعد از خدائي مگر من چه گناهي كردم كه چنين آرزوئي مي كني؟ گفت: دروغ مي گوئي اگر برايت اهميت داشتم به حرفم گوش مي كردي و مرا كه تو را با هزار رنج و زحمت بزرگ كردم كمي به حساب مي آوردي و اين همه عذاب نمي دادي اي كاش دستم مي شكست و اجازه نمي دادم شما اينهمه همديگر را ببينيد. اين بود نتيجه اعتماد من؟! من فكر مي كردم تو اينقدر عاقل هستي كه بداني ما با اغيار وصلت نمي كنيم نمي دانستم عشق چشمان تو را كورمي كند و همه زحمات مرا هدر مي دهد همينطور اينها را مي گفت و گريه مي كرد او كه اشك مي ريخت گوئي دنيا به سرم خراب مي شد، تحمل يك لحظه اش را نداشتم. گفتم: فدايت بشوم مامان جان عزيز دلم تو بگو بمير همين حالا مي ميرم من هم فكر مي كردم تو آنقدر منطقي و عاقل هستي كه چنين اجازه اي به من بدهي، من كه نمي خواهم مرتكب گناه شوم. هجده سالم تمام شده و تصميم گرفتم ازدواج كنم فقط كسي را كه انتخاب كرده ام
هم عقيده ما نيست اين كه خطاي بزرگي نيست قابل حل است چرا مسئله را اينقدر بزرگ مي كنيد؟ مامان گفت: نه رها، بزرگ است خيلي بزرگ تو خودت تشكيلات را مي شناسي ديگر براي ما آبرو نمي ماند همه سرزنشمان مي كنند از ما بعيد است كه دختر به مسلمان بدهيم، زحمات پدر و برادرانت را به هدر نده. پرويز گفت: ستاره خانم خواهش مي كنم اينهمه خودتان را اذيت نكنيد شما خيلي براي من زحمت كشيده ايد، من و رها در سايه محبتهاي شما توانستيم درس بخوانيم و ديپلم بگيريم واقعاً شما را به اندازه مادر خودم دوست دارم و هيچوقت محبتهاي شما را فراموش نمي كنم از بچگي هر وقت مريض مي شدم دستان شفا بخش شما مرا شفا مي داد اگر شما را دوست نداشتم كه اصلاً به سمت رها نمي آمدم من نمي خوام ناراحت شويد فقط اشتباه مي كنيد اين تشكيلات فقط به منافع خودش فكر مي كند و افراد را فداي اهداف خودش مي كند سرنوشت افراد اصلاً برايش مهم نيست فقط كمي ذكاوت لازم است تا بفهميد من چه مي گويم بخدا آنها به آخرت و عاقبت افراد فكر نمي كنند فقط آرزوي مقامات دنيوي و اهداف سياسي در سر دارند. بازيچه اين تشكيلات نشويد اصلاً كدام دين بدين شكل روند تشكيلاتي دارد؟ دين كه نبايد تابع سيستم تشكيلاتي باشد دين براي قلوب مي آيد و هر قلبي كه آمادگي اش را داشته باشد جذب مي شود اينهمه اجبارو افراط و تفريط لازم نيست. اينها همه خدعه و نيرنگ سران تشكيلات است اينها از دين براي بازار گرمي استفاده كرده اند از اسم دين استفاده كرده اند تا راحت تر بتوانند در قلب مردم نفوذ كنند شما را به خدا اين همه خودتان را اسير تشكيلات نكنيد. مادر مثل ديگي كه راه نفسش را بسته باشند يكدفعه منفجر شد و از جا برخاست و گفت: اين رها و اين شما هر كاري دوست داريد بكنيد اما رها به تو بگويم من خودكشي مي كنم من كه به اندازه كافي زندگي كرده ام به اندازه كافي رنج كشيده ام، اشك ريخته ام، مي خواستم روزهاي آخر عمر را بدون ناراحتي و عذاب بگذرانم كه تو نگذاشتي ديگرطاقت ندارم شب و روزم سياه باشد و براي بدبخت شدن آخرين فرزندم دائم غصه بخورم و گريه كنم ديگر چشمانم سو ندارد. او را بوسيدم و گفتم: الهي فداي چشمانت شوم مامان جان من غلط كنم كه باعث مرگت شوم اگر صد جان داشته باشم همه را فداي يك تار مويت مي كنم اگر واقعاً راضي نيستي من هم مجبورم بپذيرم نگاهي به پرويز كردم و گفتم: مرور زمان شايد ما را به هم برساند اما فعلاً مجبورم به تو پاسخ منفي بدهم. مادرم گفت: مرور زمان مگر مرا بكشد بعد. گفتم خدا نكند هر چه شما بگوئي مامان من حرفي ندارم. پرويز با ناراحتي گفت: جا زدي رها؟ گفتم اين تو بودي كه كارها را خراب كردي آخر اين چه حرفهائي بود كه در كنار مادرم زدي؟ مگر نمي داني او چقدر حساس است؟ تو از همين الان همه عقايدت را ابراز كردي بعد به ظاهر مي گوئي من كاري به عقايد تو ندارم خب هركس باشد مي فهمد كه بعد از ازدواج چقدر روي من مؤثر خواهي بود. وقتي مي خواستم از اتاقش خارج شوم گفت رها اين اتاق را به عشق تو ساختم. گفتم قسمت نبود مرا ببخش.
آن روز با مادرم از خانه پرويز خارج شديم و من به مادرم قول دادم كه براي هميشه فكر ازدواج با پرويز را از سرم بيرون كنم و براي هميشه با او قطع رابطه نمايم تا كم كم او را فراموش كنم براي اينكه مادرم ناراحت نشود منتي هم براو نگذاشتم و طوري رضايت دادم كه گوئي از صميم قلب راضيم اما فراموش كردن پرويز به اين سادگي نبود من به او اميد داده بودم و حال با قساوت تمام شانه بالا انداختم و بي تفاوت از او گذشتم. اما چاره اي نداشتم نفرت بهائيان از مسلمانان و يا بهتر بگويم وحشت بهائيان از مسلمانان به حدي بود كه مطمئن بودم مرا از خانواده بخصوص ديدن مادرم محروم مي كند. بهائيان فقط در صورتي با مسلمانان رفت و آمد دارند كه مطمئن باشند هيچ خطري آنها را تهديد نمي كند و ضمناً مي توانند بهائيت را تبليغ كنند و باعث تبليغ افكار بهائي گري شوند. آنها فقط با افراد كاملاً بي سواد و عامي صحبت مي كردند و من هيچ وقت نديدم كه يك بهائي با يك عالم مسلمان بنشيند و از بهائيت حرفي بزند مي دانستند كه محكوم مي شوند لذا اصلاً با عالمان و تحصيل كردگان و خصوصاً روحانيون هيچگونه بحثي پيش نمي كشيدند. براي اينكه مادرم غصه نخورد در كنار او خودم را شاد و بي تفاوت نشان مي دادم اما به محض اينكه تنها مي شدم زخم دلم تازه مي شد و جانم شعله مي كشيد. خبر منصرف شدن من از ازدواج با فردي مسلمان به گوش خواهر و برادرها رسيد. سليم و سودابه همه را دعوت كردند و جشن كوچكي به راه انداختند، يك نوار شاد كردي گذاشتند و همه اعضاي خانواده به رقص و پايكوبي پرداختند همه با من مهربان شده بودند و مي گفتند امتحان ديگري از سرت گذشت از اين امتحان هم سربلند بيرون آمدي جامعه بهائي به تو نياز دارد تو با هوش و پر كار و پر انرژي هستي ومي تواني باعث ارتقاي امر و مفيد به حال جامعه بهائي باشي حيف است كه تو از دست بروي مي دانستم بيشتر اين خوشحالي ها از آن جهت است كه باز در تشكيلات سري بلند كنند و بگويند ما يكبار ديگر ثابت كرديم كه چقدر به بهائيت پايبنديم اين فخر فروشي ها و سبقت جستن ها و رقابت كردن براي تشكيلاتي بودن، فرهنگي بود كه خود تشكيلات عمداً آن را طرح ريزي و رواج داده بود چون مقوله ايمان امري بود كه به اعتقادات قلبي افراد مربوط مي شد اما تشكيلاتي بودن يعني در راستاي اهداف سياسي و اداري سياستگذاران قدم برداشتن، يعني با نماز خواندن و روزه گرفتن و ساير مسائل عبادي مذهبي كه به ايمان مربوط مي شد كسي كاري نداشت و بااينكه مي دانستند اكثر جوانان اهل نمازو روزه نيستند هيچگونه اعتراضي نمي كردند و هيچ فشاري روي آنها نبود اما به محض اينكه بر خلاف دستور تشكيلات عمل مي كردند مثلاً در جلسات شركت نمي كردند و يا طبق دستورات سياسي روز پيش نمي رفتند با اعتراض شديد روبه رو مي شدند.

.....