گناه من چه بود؟

مهناز رئوفي
آن شب كه براي من جشن گرفته بودند در دلم آشوبي بر پا بود، به تنهائي پرويز فكر مي كردم به اينكه بعد از اين چگونه مي توانم بدون او بدون خواندن نوشته هاي خوب او بدون ديدن طراحي هاي زيبايش و بدون عشق و اميد زندگي كنم. از روز بعد كه تنها شدم با ناز و نوازش مادرازخواب بيدار مي شدم اما چشمانم را كه باز مي كردم دلم مي خواست مي بستم و فراموش مي كردم كه بر من چه گذشته دلم مي خواست هرگز بيدار نمي شدم تا غم سنگين گذشتن از پرويز خاطرم را نيازارد، هر غروب از دوري او گريه مي كردم و نوشته هاي خودم را كه او تائيد كرده بود و از آنها به عنوان شاهكار ياد مي كرد بارها و بارها مي خواندم. او از من يك قهرمان ساخته بود قهرماني كه قرار است با قومي در افتد و در ميدان نبرد يك تنه بر همه فائق آمده و در راه عشقش پيروز شود اما آن قهرمان به چكيدن اشك سردي از مادر بر زمين افتاد و تسليم شد. با اينكه بي نهايت پرويز را دوست داشتم اما كفه اين عشق را آنقدر سنگين نمي ديدم كه همه چيز را فدايش كنم اما از اينكه از روز اول با او پيمان دوستي بستم و دل به كسي بسته بودم كه قرار نبود با او زندگي كنم پشيمان بودم ولي گناه من چه بود؟ ادامه تحصيل من در دانشگاه، ازدواجم با پرويز و حتي رفت و آمدم با خانواده آقاي صالحي و مطالعه كتابهاي مورد علاقه ام همه و همه فداي خواست تشكيلات مي شد. زندگي من اختياري نبود و اين سرنوشت محتوم من بود. اواخر زمستان را مي گذرانديم و برف سنگيني همه جا را سفيد پوش كرده بود چند روز بعد مادر پرويز درحالي كه از سرما مي لرزيد با لباس نازكي از خانه خودشان بيرون آمد ومرا كه در حال رفتن به كلاس بودم متوقف ساخت و نامه اي به من داد و گفت اين آخرين نامه پرويز است، با اشتياق آن را گرفتم دوست داشتم بدانم بعد از آن نااميدي و گرفتن جواب منفي چه موضعي گرفته و چه احساسي نسبت به من دارد. از مادر پرويز تشكر كرده و به خانه برگشتم نامه را كه خواندم از زندگي سير شدم او مستقيما به من توهين كرده بود و مرا به حيواني تشبيه كرده بود كه بي اراده است و از صاحبانش فرمان مي برد و مرا جزو آن دسته از آدمهايي قرار داده بود كه سرنوشتشان را ديگران تعيين مي كنند و بعد تشكيلات را طوري براي من تشريح كرده بود كه از خودم شرمم شد كه بهائي هستم و تا اين حد زير يوغ ستم قرار گرفته ام او ظالم و مظلوم را به يك اندازه محكوم كرده بود و از دل بستگي به من اظهار پشيماني كرده بود و تصميم گرفته بود براي هميشه مرا به فراموشي بسپارد و آخر نامه اش را با اين بيت به پايان برده بود:
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيكر او سيرنديديم و برفت
گوئي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بعد از خواندن نامه پرويز از خودم بيزار شده بودم، با زمينه ذهني كه از پيش داشتم حس مي كردم اسير سر سپرده اي هستم كه از خود هيچ اراده اي ندارد. به نسيم تلفن كردم و قضيه را برايش گفتم و از او پرسيدم با سيامك چه مي خواهد بكند او گفت من به هيچ وجه نمي توانم از سيامك جدا شوم بدون او يك لحظه نمي توانم زندگي كنم به او قول داده ام در هر شرايطي با او ازدواج كنم.
برخورد محفل با نسيم
نسيم چندي بعد تماس گرفت و گفت سيامك به مغازه پدر و برادرهايم رفته و اجازه گرفته كه با خانواده به خواستگاري بيايد اما آنها بدون مشورت با من و بدون اينكه اصلاً چيزي به من بگويند به او جواب منفي دادند، مادر و خواهرش به منزل آمدند و از مادرم خواهش كردند كه وقتي براي مراسم خواستگاري بگذارند مادرم هم بدون اينكه نظر مرا بپرسد آنها را رد كرده و جواب منفي داد. او گفت من با خانواده درگير شدم و گفتم: چرا نظر مرا نپرسيديد؟ آنها گفتند ما به تو اجازه ازدواج با اغيار را نمي دهيم و قضيه به محفل كشيده شد. نسيم تقريباً خجالتي و كم رو بود فكر مي كردم در مقابل اصرار محفل نمي تواند مقاومت كند و زود تسليم مي شود اما مدتي از او بي خبر بودم تا اينكه در بين بهائيان پيچيد كه نسيم با يك پسر مسلمان فرار كرده است. به اينهمه شجاعت و شهامت غبطه خوردم و در تعجب بودم كه من با آنهمه شجاعت چرا نتوانستم مقاومت كنم و او با آن همه كم روئي و خجالت چگونه دست به چنين كاري زده به عزم راسخ و قلب مطمئن و عاشقش آفرين گفتم و منتظر بودم ببينم بقيه ماجرا به كجا
مي انجامد چون شنيده بودم كه برادرهاي نسيم دنبال او مي گردند چند روز بعد شنيدم كه نسيم و سيامك باهم به محضري رفته و عقد كرده اند و اين چند روز در يك مسافر خانه در مشهد بوده اند احتماًل دادم كه نسيم مسلمان شده باشد اما به حدي پشت سر او حرف بود و بهائيان به حدي راجع به او بدگوئي مي كردند كه دلم نمي خواست جاي او باشم فقط دعا مي كردم كه در مقابل زور گوئي هاي تشكيلات بتواند ايستادگي كند و خوشبخت شود. چرا كه مي دانستم تشكيلات از تمام توان و ترفند خود براي جلوگيري از اين قضيه استفاده خواهد نمود و به راحتي دست از سر نسيم برنخواهد داشت و آنها را دچار مشكلات زيادي خواهد كرد. چون اگر او موفق مي شد و اين فرهنگ پا مي گرفت، شايد راه براي ساير جوانان هم باز مي شد و از دستورات سر پيچي مي كردند. بالأخره شنيدم كه برادرهاي نسيم او را از سيامك جدا كرده و با سيامك به شدت درگير شده اند و تازه از سيامك شكايت كرده اند كه او به ربودن دختر مبادرت كرده است. فرصتي يافتم و به نسيم تلفن كردم نسيم فقط گريه مي كردو به من اصرار مي كرد كه به ديدن او بروم به اوگفتم: زياد صحيح نيست در اين وقت و زمان حساس به خانه شما بيايم چون هر اتفاقي بيفتد همه از چشم من مي بينند. او گفت: تو كه اينقدر ترسو نبودي، تسليم خواهش او شده و به ديدنش رفتم خانه آنها گوئي تحت نظر تشكيلات بود احساس امنيت نمي كردم. از درو ديوار مي ترسيدم و فكر مي كردم ممكن است صداي صحبتهاي من و نسيم به شكلي به گوششان برسد. هرگز نسيم را تا اين حد بيچاره و ماتم زده نديده بودم مثل كسي بود كه همه درها به رويش بسته باشد گاهي از خودكشي حرف مي زد، اشك امانش نمي داد به او گفتم چرا اينهمه گريه مي كني؟ تو كه توانستي يك بار بند اسارت را پاره كني بار ديگر هم مي تواني ،آنها نمي توانند تو را مجبور به جدائي كنند. نسيم گفت: خانواده من باخانواده تو خيلي فرق مي كند اهل منطق و گفتگو نيستند. مرا قرنطينه كرده اند. حتي بدون اجازه آنها حق ندارم به تلفن دست بزنم وديگر حق برداشتن گوشي را ندارم، به تنهائي حق ندارم از خانه خارج شوم. آنها به خوشبختي من فكر نمي كنند فقط مي خواهند طبق دستورات تشكيلات عمل كنند و قسم مي خورد كه اگر تسليم تشكيلات شده و از سيامك جدا شود حتي اگر با ديگري ازدواج كرده باشد باز هم با سيامك فرار مي كند، نسيم و سيامك مثل دو مرغ عشقي بودند كه به اجبار از يكديگر دور شده و در فراق هم مي سوختند آنها باهم ازدواج كرده بودند و تشكيلات با بي رحمي تمام آنها را از هم جدا كرده بود. برادرهاي نسيم امكان نداشت بدون مشورت بامحفل دست به كاري بزنند و هر كاري كه مي كردند با صلاحديد تشكيلات بود. از نسيم پرسيدم تو مسلمان شدي؟ نسيم گفت: مي داني كه بايد عقد اسلامي مي كردم بعد از آن هم سيامك مرا به مشهد برد و در حرم امام رضا (ع) به او قول دادم براي هميشه در كنارش بمانم و همراه و همگام او باشم. نسيم نسبت به دين بي تفاوت بود و برايش فرقي نمي كرد كه چه ديني داشته باشد او هم مثل بعضي جوانان در قيد و بند دين نبود. نسيم ساعاتي برايم درد دل كرد و دائماً اعضاي محفل و ساير عناصر تشكيلاتي را نفرين مي كرد، غروب شد و من مجبور شدم به خانه برگردم. قرار بود فردا با او تماس بگيرم وقتي تماس گرفتم مادرش گفت: نسيم رفته مسافرت. باور نكردم و فكر كردم نمي خواهد با من حرف بزند عصر همان روز شنيدم نسيم را به زنجان منزل خاله اش فرستاده اند تا در سنندج نباشد و هيچگونه دسترسي به سيامك و خانواده او نداشته باشد، جريان نسيم نقل مجلس بهائيان شده بود با وجودي كه خانواده نسيم از ادامه اين ازدواج ممانعت كرده بودند پشت سر اين خانوده هم كه نتوانسته اند دخترشان را خوب تربيت كنند حرف و حديث هائي بود. براي من هم ايام به تلخي مي گذشت و شنيدم كه پرويز در دانشگاه تهران قبول شده و به تهران رفته است سليم مرا براي هميشه از رفتن به تهران محروم كرد و حتي اجازه نمي داد كه يك روز براي ديدن شراره خواهرم به تهران بروم.

 

براي فرار از رنجهايم به سوي موسيقي كشيده شدم

مهناز رئوفي
به شدت غمگين و افسرده بودم بااينكه بهمن ديگر در خانه بود و باتفاق پويا سعي مي كردند فضاي خانه را پر از نشاط و شادماني كنند. دائماً خانه پر از مهمان بود و سرگرمي هاي تشكيلاتي به من فرصت زيادي براي تنها ماندن و فكر كردن نمي داد اما غم سنگيني قلبم را مي فشرد و مرا به تنگ آورده بود. يك روز مشغول مرتب كردن انباري بودم كه سنتور كهنه اي را ديدم كه بعضي از سيمهايش پاره شده بود از همان لحظه به ذهنم رسيد كه براي فراگيري اين ساز اقدام كنم و همانطور كه قبلاً گفتم من از نوجواني كمترين علاقه اي به آهنگهاي پاپ و كوچه بازاري نداشتم و به سازهاو آهنگهاي سنتي علاقه مند بودم و به پيشنهاد پرويز به سمفوني گوش مي كردم و يا بيشتر نوار شجريان و حسام الدين سراج و ساير نوارهاي مجاز و ترانه هاي اصيل ايراني با صداي خوانندگان قديمي مثل آقاي بنان، آقاي قوامي و در بين خانمها پريسا و هنگامه اخوان مورد علاقه ام بود و بر عكس ترانه هائي كه اشعار بي معني و موسيقي كم سطح و بي محتوائي داشت نه تنها نظرم را جلب نمي كرد بلكه براي چند لحظه هم شنيدن آنها را به زحمت تحمل مي كردم انگيزه يادگيري يك ساز سنتي بي نهايت مرا به هيجان آورده بو د. اوائل بهار بود كه به انجمن موسيقي مراجعه كردم قبلاً در همين انجمن به كلاس خوشنويسي مي رفتم و پيشرفت خوبي داشتم اما يكي از دختران بهائي كه از رفتار درست اجتماعي بي بهره بود و به بددهني و بي تربيتي مشهور بود با مدير انجمن جرو بحث كرد و باعث شد كه عذر ساير بهائيان را هم در اين انجمن خواستند و هيچ وقت فراموش نمي كنم روزي كه مربي خوشنويسي مي خواست به شكلي قضيه اخراج شدنم را مطرح كند و قادر نبود. در بين شاگردانش از همه با استعداد تر بودم و هميشه مورد تشويق خاص او قرار مي گرفتم. آن روز بعد از نشان دادن تكاليفم حيرت و حسرت مربي ام را بر انگيختم او پس از مكثي طولاني آهي كشيد و گفت: خانم دوستي ديروز با آقاي مولائي دعواي مفصلي كرد و حرفهاي زننده و ركيكي بر زبان آورد ودر بين حرفها به مسلمانان توهين كرد و گفت: همه مسلمانها مثل هم هستند، آقاي مولائي هم عصباني شد و گفت: اگر بهائي ها هم همه مثل تو باشند واي به حال جامعه بهائي حالا اين قضيه به گوش مدير انجمن رسيده او هم گفته: بهائيان در بين خودشان همه اين فعاليتها را دارند نيازي نيست وارد اين مجامع اسلامي شوند و اذهان و ايمان بچه ها را خدشه دار نمايند و به مربيان و مسئولان هم بي حرمتي و تو هين كنند از اين جهت عذر شما را هم خواستند. آقاي كلامي از اين قضيه اظهار تأسف كرد وگفت: شما يكي از بهترين شاگردان من بوديد و من به شما خيلي اميد وار بودم حالا هم خواهش مي كنم خوشنويسي را رها نكنيد. آن روز با ناراحتي زياد ي از آقاي كلامي خداحافظي كردم ودر هنگام خداحافظي بغض كردم و جلوي گريه ام را نتوانستم بگيرم و با گريه انجمن را ترك كردم و حال كه براي فرا گيري موسيقي به طور خصوصي به آنجا مراجعه كرده بودم به ديدن ايشان رفتم و درباره مربيان پرس و جو و تحقيق كردم ايشان يكي از بهترين مربيان را كه از لحاظ اخلاق كاملاً مورد اعتماد و از لحاظ فن موسيقي مجرب و متبحر بود را به من معرفي كرد.
من و رضائي
نزد اين مربي جوان رفتم و قرار شد هفته اي دو جلسه به طورفشرده براي آموزش سنتور به منزل ما بيايد. وقتي به خانه برگشتم با پويا مشورت كردم او گفت: من هم تعريف اين مربي را شنيده ام وتا جائي كه اطلاع دارم در غرب كشور هيچ كس توانائي او را در تعليم ندارد. آهنگ ساز معروفي است و هر سال كنسرت هاي بسيار جالبي در تهران و خارج از كشور اجرا مي كند بهترين آهنگ سازان و بهترين نوازنده هاي كشور مثل خانواده كامكارها و عندليبي ها و بسياري ديگر اكثراً سنندجي بودند و شنيدم كه مربي من هم در سطح آنهاست ودر سنندج مشغول به تدريس است از همان لحظه اول كه اين مربي جوان را ديدم مسائلي را پيش بيني كردم اما به حدي اعصابم از دست تشكيلات خرد بود و به حدي از آنان عصباني بودم كه ديگر بي توجه به همه چيز تصميم خود را گرفتم پويا گفت: مثل اينكه مي خواهي جريان تازه اي را آغاز كني؟ گفتم نمي دانم خدا بخير كند اگر مربي مجرد و مسلمان هفته اي دو روز با من در ارتباط باشد باعث وحشت اطرافيان خواهد شد و براي اينكه اتفاقي نيفتد و در اين ميان عشقي پديد نيايد و ماجراي ديگري مطرح نشود از قبل مراقبتهاي ويژه اي خواهند داشت و حساسيت هاي لازم را بروز خواهند داد. پويا گفت: درد سرهاي تو تمامي ندارد. مطمئنم آقا سليم مخالفت مي كند. گفتم من اگر با موسيقي سرگرم نشوم ديوانه مي شوم دختر خاله ها و پسر خاله هايم در تهران قيد اين دين را زده اندو با اينكه پدرو مادرشان بهائي بودند مسلمان شدند و پله هاي ترقي را در تحصيل و كسب معارف علمي طي مي كنند و من بايد مدام ضربه بهائي بودنم را بخورم در اين باره ديگر كوتاه نخواهم آمد و كسي نمي تواند با من مخالفتي نمايد. روز موعود فرا رسيد و آقاي رضائي به منزل ما آمد اتفاقاً روز اول سليم در را برايش باز كرد او هم خودش را معرفي كرده وارد شد و سليم هم با احترام او را به طبقه بالا هدايت كرد آقاي رضائي كه روي صندلي اتاق من نشست شروع كرد به بازگوئي احساسش راجع به طبيعت آن اطراف، آنچنان مست و مدهوش طبيعت شده بود كه گوئي هرگز با چنين طبيعتي مواجه نشده بود. اخلاق عجيبي كه از او مشاهده كردم اين بود كه او حتي براي چند لحظه چه در زماني كه حرف مي زد وچه در هنگامي كه به حرف من گوش مي كرد، به من نگاه نمي كرد البته نه مثل بعضي افراد كه از چيزي هراس دارند و يا مي خواهند ظاهراً پاك و با حيا جلوه كنند بلكه عادتاً چنين اخلاقي داشت و براي همين از همان روز اول با او احساس راحتي كردم و او را فردي بسيار محجوب با عواطفي بسيار رقيق و حساس يافتم او هنرمند موفقي بود و موفقيت هاي پي در پي اش در موسيقي از او فردي كامل و غني ساخته بود با افكاري بلند و عقايدي عاري از هر عقده و كمبود بزرگ ومتفاوت از ديگران جلوه مي كرد. من در روانشناسي افراد تبحر كافي داشتم و توانستم چنين اوصافي را در وجود اين شخص بيابم. او قيافه هنرمندانه اي داشت موها و مژه ها و ريش و سبيلش بور بود و چشمان قهوه اي رنگ نافذي داشت. پدر و مادرم وارد اتاق من شده و به او خوش آمد گفتند و به اندازه اي به او احترام گذاشتند كه او كاملاً احساس راحتي و امنيت مي كرد او يك لحظه به من نگاه كرد و گفت: چه پدر و مادر با محبتي، چقدر با فرهنگ و با شخصيت. من عادت دارم خوبيها و زيبائيها را به زبان آورم در اين باره راحتم، از خوبيها بايد تقدير شود و خوبيها و بزرگي ها بايد بيان شود. شخصيتهاي نادر بايد تبليغ شوند و پدرو مادر شما از آن دسته افرادي هستند كه انسان را مجذوب خود مي كنند چون روح بزرگي دارند كوته بين و متعصب نيستند و مهربان و صادقند از همان روز اول، كلاس ما كه قرار بود يك ساعت باشد بيش از دو ساعت طول مي كشيد چون آقاي رضائي يك ساعت فقط حرف مي زد و اين يكي از ايرادهاي بزرگ او بود، كه به ابراز احساساتش نسبت به طبيعت و ساير مسائل اجتماعي مي پرداخت، گاهي به حدي ثقيل حرف مي زد كه من فكرمي كردم از روي كتاب حرف مي زند و يا مطالبي را حفظ كرده و كنفرانس مي دهد بيشتر وقتها حرفهايش را متوجه نمي شدم و اجباراً فقط تائيد مي كردم او هميشه مي گفت: من در كلاسها فقط به تدريس موسيقي اكتفا نمي كنم بايد تمام آن چيز ها را كه انسان در طول دوران زندگي تجربه كرده و از مطالعه كتابهاي متفاوت بدست آورده به ديگران انتقال دهد و معتقد بود هركدام از ما قهرمان داستان زندگيمان هستيم و اعتقاد داشت افراد عامي و حتي افراد متخلف نيز قهرمان زندگي خويشند و چرا كسي در كتابها چنين افرادي را به تصوير نمي كشد تا حقيقت زندگي در وجود اين افراد و خلاقيتهاي منحصربه فرد هركدام از آنها به نمايش گذاشته شود. اطلاعات عمومي او تقريباً در سطح بالائي بود و همه اين اطلاعات را با نكته سنجي هاي هنر مندانه اش كسب كرده بود. من شب و روز به تمرين پرداخته و در اوج ياد گيري فن موسيقي بودم امااز غم و رنجم كاسته نشده بود.

 

حق نداري اسم «رها» را بياوري!

دلم مي خواست آن روزها دوباره بر مي گشت، روزهائي كه با عشق و اشتياق با پرويز درس مي خوانديم و به مباحث سياسي و مذهبي مي پرداختيم دلم مي خواست او بود تا پيشرفت مرا در موسيقي مي ديد او بود تا افكارو عقايد آقاي رضائي را با او هم در ميان مي گذاشتم و باهم به بررسي آن عقايد مي پرداختيم. نياز عجيبي به تشويق و تحسين او داشتم اما از همه اين چيز ها محروم بودم و با تنهائي خويش مي سوختم و مي ساختم توانمنديهاي من در حدي بود كه نمي توانستم آنها را محدود كرده و به اسارت بكشم به ناچار در پي كشف هويت خود و صرف اوقات در جهت مثبت بودم. وقتي در محيط بسته و محصور تشكيلات مي ديدم كه چگونه تحليل مي روم و هم استعدادهايم در زورگوئي ها و يك بعدي نگري هاي تشكيلات به تباهي مي رود به هنر موسيقي پناه بردم خصوصا كه پرداختن به موسيقي مورد تأييد و تأكيد تشكيلات بود وكا ر من ظاهراً هيچ گونه مانعي در بر نداشت از آن به بعد آقاي رضائي مرتب هفته اي دو مرتبه به منزل ما آمده و به من آموزش مي داد. هر بار كه به خانه مي آمد از پنجره اتاقم به باغهاي اطراف نگاه مي كرد ومي گفت: اين چشم انداز زيبا و رؤيائي ناخودآگاه مرا به سوي خود مي خواند، يك روز بايد تنبورم را بياورم و به اين مكان بروم جدا« اينجا مثل بهشت است. بهائيان بيشتر روزها دسته جمعي به آن باغها مي رفتند و بساط رقص و آواز راه مي انداختند. يك روز به آقاي رضائي گفتم: روزي كه همه بهائيان به اين اطراف آمدند شما را هم دعوت مي كنم تا با شما اشنا شوند. يك روز آزيتا به خانه ما آمد همان روز قرار بود آقاي رضائي هم براي تدريس بيايد با بعضي از خانواده هاي بهائي تماس گرفتم و گفتم: امروز هم مثل بيشتر روزها به آنجا بيايند و به آنهاگفتم كه مربي موسيقي من قرار است به جمع ما بپيوندد و مي توانيم از نوازندگي او در فضاي آزاد بهره ببريم. با آقاي رضائي هم تماس گرفتم و گفتم امروز كلاس را تعطيل كنيم و از ايشان خواهش كردم ساز مورد علاقه خود را بياورد، پدر و مادرم در جريان همه اين برنامه ريزي ها بودند و هنگامي كه آقاي رضائي هم آمد همراه او و آزيتا به باغهاي اطراف رفتيم در بين راه به طور اتفاقي فرهاد داماد بزرگمان ما را ديد، او كه هميشه بامن كوته فكرانه لج مي كرد مستقيماً به دفتر كار برادرها رفته بود و آنها را عليه من و آقاي رضائي پر كرده بود و به آنها گفته بود اين خط و اين نشان اگر بساط ديگري راه نيفتاد اين دو نفر آخر به هم دل مي بندند اين بار ديگر باعث آبرو ريزي خواهند شد. عصر آن روز يكي از برادرها به خانه ما آمد و معترضانه گفت: به چه دليلي تا اين حد با اين آقا صميمي شده اي؟ به او گفتم: اگر او از جوانان هرزه بهائي بود كسي اعتراض نمي كرد اما فقط به خاطر مسلمان بودنش به اين مسئله اعتراض مي كنيد اگر من مي خواستم با مسلمان ازدواج كنم و آن همه مشكلات را تحمل كنم با پرويزازدواج مي كردم. او گفت: در هر حال اين كار، كار درستي نبود. من عصباني شدم و ديگر كنترل خود را از دست دادم وتمام نقاط ضعف فرهاد را يكي يكي با صداي بلند به زبان آوردم. از حركات زننده خواهرش گرفته تا اعمال نابجاي خود او و گفتم چرا كسي به اين چيزها اعتراض نمي كند؟ در همين حين فرهاد وارد شد، او همه حرفهاي مرا شنيده بود با عصبانيت به من گفت: خفه شو. گفتم: چرا؟ چون حرف حق مي زنم؟ فرهاد به خواهرم گفت: از اينجا مي رويم و تا زماني كه رها اينجاست هيچوقت به اينجا نمي آئيم. خواهرم از من دفاع كردو گفت: او كه خطايي نكرده چرا اينهمه قضيه را بزرگ كرده اي؟ او هم عصباني شد و رفت و خواهرم همراه دو فرزندش در خانه ما ماندند اين اولين بار بود كه اختلافي در جمع خانواده ما پيش مي آمد. سليم تهران بود، وقتي رسيد و قضايا را شنيد حرفهاي مرا قبول كرد و گفت: بعد از اين كلاس را در خانه ما برگزار كنيد تا ديگر حرفي پيش نيايد. تا چند روز خواهرم خانه ما و فرهاد خانه پدرش بود و بالأخره فرهاد به دنبال خواهرم و بچه ها آمد و آنها را برد اما اين ماجرا باعث شد رابطه من و فرهاد براي هميشه كدر شود او به خواهرم گفته بود: ديگر حق نداري اسم رها را بياوري من هم ديگر به خانه آنها نمي رفتم گرچه پيش از اين هم به علت شخصيت دروغ پرداز و بي مايه او كمتر با او روبه رو مي شدم. به هزار سختي قضيه را به آقاي رضائي گفتم و از او خواهش كردم بعد از اين براي تدريس به خانه سليم بيايد. حدود سه ماه بود كه او مرتب به منزل ما مي آمد و به من آموزش مي داد همه از اينكه بين من و مربي ام روابط پنهاني وجود داشته باشد نگران بودند اما آقاي رضائي كسي نبود كه از اين همه اعتماد خانواده سوءاستفاده كند او در همان روزهاي اول گفت: نامزد دارد و قرار است چند ماه ديگر باهم ازدواج كنند. مدتي كه اين حرفهادر بين بعضي از افراد بهائي زمزمه مي شد و به گوش برادرها مي رسيد سليم تصميم گرفته بود از روابط بين من و آقاي رضائي كاملاً مطمئن شود و اگر پي برد كه مسئله اي در بين هست به آن خاتمه دهد يعني علاج واقعه قبل از وقوع كند. يك روز در خانه سليم كلاس داشتيم بچه ها به كلاس رفتند و سليم و سودابه هم از ما خداحافظي كرده و از خانه خارج شدند و ما كاملاً در خانه تنها بوديم احساس كردم كه آقاي رضائي راحت نيست و سعي مي كند خيلي سريع تر ازهميشه به كلاس خاتمه دهد. تمرين جلسه اينده را مشخص كرد و با احترام از پدر و مادرم ياد كرد وگفت: به آنها سلام برسانيد. در باره پرداخت شهريه صحبت كردم و او تشكر كرد و خداحافظي نمود. بعداً شنيدم كه سليم به برادرهاي ديگرم گفته بود: من خيالم از بابت رها و آقاي رضائي كاملاً راحت شد. يك روز وانمود كردم از خانه خارج شدم اما از پنجره وارد اتاق شده و در جائي پنهان شده و حرفهاي آنها راگوش كردم آنها به جز موسيقي در باره چيزي حرف نمي زدند. بعد از آن روابط ما با آقاي رضائي بيشتر شد. ساير اعضأ خانواده هم براي آموزش سازهاي مختلف به نزد او مي آمدند. بهمن دف را فرا گرفت و برادرزاده هاي ديگرم ضرب و سه تار را نزد او آموزش مي ديدند. پسر سليم هم با اينكه كوچك بود نوازنده فوق العاده اي در ساز ارگ شده برادر بزرگترم نوازنده ني بود و سالها بود كه بدون مربي آهنگهاي خوبي مي نواخت. در جمع خانواده اركستر كاملي را تشكيل داديم و در احتفال جوانان برنامه اي را اجرا كرديم كه مورد تشويق همه واقع شد. از آن به بعد باز هم به دام تشكيلات افتاديم. در كميسيون موسيقي من سرپرست گروه موسيقي بودم ودر عرض چند ماه طوري نواختن سنتور را فرا گرفته بودم كه حيرت همه را بر مي انگيخت. با پس اندازي كه از عروسك سازي برايم باقي مانده بود سنتور خوبي خريدم و از آن سنتور به اندازه جان خود مراقبت مي كردم همه عشق زندگي من موسيقي بود و مادرم هميشه مي گفت: اگر يك روز صداي نواختن سنتور رها از اتاقش نيايد انگار چيزي را گم كرده ام. پدرو مادرم مشوق واقعي من بودند و بهترين شنونده هائي كه از لحظه اول كه قطعات گوش خراشي را تمرين مي كردم تا بعد كه موزون و آهنگين شده بود مرا و سنتور مرا تحمل مي كردند. تشكيلات ديگر ما را رها نمي كرد. براي اجراي برنامه هاي مختلف ما را به شهرهاي ديگر مي فرستادند شب و روز تمرين مي كرديم و دسته جمعي براي اجراي برنامه اماده مي شديم. آقاي رضائي مدتي كلاسها را تعطيل كرد و گفت: براي اجراي برنامه در جشنواره فجر در تالار وحدت تهران آماده مي شود. من هر روز بدون اينكه به او اطلاع دهم به انجمن موسيقي مي رفتم و به تمرين گروه او گوش مي كردم، بي نهايت تحت تأثير قرار مي گرفتم، حس مي كردم در آهنگسازي بي همتاست و واقعاً هيچكدام از نت هائي كه مي نوشت تكراري نبود آوازها و تصنيف ها از هارموني فوق العاده اي برخوردار بودند و ملوديها گوياي زبان دل بود. من در پشت پنجره اتاق تمرين آنها داخل راهروي انجمن مي نشستم و قطعات را به ذهن مي سپردم و از اين مسئله هم چيزي به آقاي رضائي نمي گفتم. يك شب برادرم امير او را براي شام دعوت كرد بعد از شام من تصنيف جديد او را برايش نواختم و او غرق تعجب شد و سپس به من گفت: استعداد تو در موسيقي به حدي است كه اگر ادامه دهي جزء نادر ترين آهنگ سازان مي شوي باورش نمي شد، مي گفت: من با جنگ اعصاب اين قطعات را به گروه اموزش مي دهم و آنها با آن همه تمرين به راحتي و زيبائي تو آنها را نمي نوازند اما تو بدون داشتن نت و از طريق گوشي چگونه توانستي اينها را حفظ كني و به اين خوبي اجرا كني؟ به او گفتم: آهنگهائي را كه او مي سازد به اندازه اي مي فهمم كه گوئي از اعماق وجود خود من برخاسته و گويا با من سخن مي گويد به همين دليل مي توانم به راحتي آنها را بنوازم.

 

مي خواهم حقيقت ديگري را اعتراف كنم

روزهاي آخري كه ديگر همه اعضاي گروه بايد براي اجراي برنامه اماده مي شدند آقاي رضائي از ناهماهنگي گروه رضايت نداشت و سخت دچار نا اميدي شده بود، من براي تشويق او مطلبي نوشتم و از او خواهش كردم هر طور شده اينهمه زحمت را هدر ندهد و براي اجرا حتماً اقدام كنند او پس از خواندن آن قطعه ادبي از من تشكر كرد و گفت سالهاست كه مشوقي نداشتم و تو مرا به حركت واداشتي حس مي كنم هر موفقيتي كه پس از اين داشته باشم به خاطر تشويقهاي گرم توست ديگر كسي را دارم كه به من انگيزه مي دهد و نيازهاي روحي مرا اشباع مي كند ولي مي ترسم كه موقت باشد. گفتم چرا موقت؟ آهي كشيد و گفت: چون بالأخره تو ازدواج مي كني و در كشور ما متأسفانه ازدواج دختران آنها را از آزادي عمل محروم مي كند. گفتم: به فرض كه اينطور باشد مگر شما نامزد نداري؟ او كه مي تواند انگيزه اي براي ترقي شما باشد. آقاي رضائي درحالي كه مشغول جابجائي خركهاي سنتور بود پنجه هايش را محكم روي سيم ها گذاشت و سكوتي حكم فرما شد آنگاه گفت: مي خواهم اعترافي بكنم فقط قبلاً از تو مي خواهم مرا ببخشي و ادامه داد، من معمولاً به شاگردان دخترم مي گويم نامزد دارم كه در طول دوران آموزش رؤيا بافي نكنند و افكاري در سر نپرورانند با تعجب گفتم يعني اصلاً كسي به عنوان نامزد در زندگي شما نيست؟ گفت چرا دختري هست كه ديوانه وار به من علاقه مند است خانواده هم اصراردارند كه با او ازدواج كنم اما روحيات او اصلاً با من سازگار نيست، اهل موسيقي نيست، مطمئنم نمي تواند مرا تحمل كند و در زندگي دچار مشكلات زيادي مي شويم او فقط به زيبائي اش اهميت مي دهد و هرگز سعي نمي كند به مسائل مهم تري فكر كند گذشته از اين من به كسي نياز دارم كه مرا درك كند و براي كارهاي شبانه روزيم ارزش قائل باشد، هنرم را دوست بدارد و مرا براي كسب موفقيتهاي بيشتر به سمت جلو براند، روحم را اغنا كند. گفتم: به او قول ازدواج داده ايد؟ گفت: نه، هرگز. فقط مي داند كه قرار است به خواستگاريش برويم مادرم با مادرش صحبت كرده. گفتم: اما گفتيد كه شما را دوست دارد پس مي تواند همه تعلقات شما را دوست بدارد. گفت: دوست داشتن او يك دوست داشتن سطحي و يك دل بستگي كودكانه است. حس مي كنم او بيشتر شهرت مرا دوست دارد و اين آزار دهنده است. گفتم: شما خيلي حساس هستيد او به هر حال به شما علاقه مند است اگر مي دانيد كه مي تواند زن زندگي شما باشد تامل نكنيد. گفت: اطمينان دارم كه او با من خوشبخت نمي شود او بايد مثل خواهرش با مردي ازدواج كند كه برايش لباسهاي فاخر و طلاهاي گران قيمت بخرد اما من به كسي مثل تو احتياج دارم كسي كه براي چيزهاي بهتري ارزش قائل باشد تجمل گرا و اهل فخر فروشي و چشم و هم چشمي نباشد. به او گفتم آزيتا هم دوست من است او هم مثل من است پيشنهاد مي كنم به او هم فكري كنيد. آقاي رضائي گفت: تو با هوش تر از آني كه متوجه منظور من نباشي، گفتم: اگر منظورتان من هستم چنين امكاني اصلاً وجود ندارد، خواهش مي كنم در همين جا به اين مسئله خاتمه دهيد، قبل از شما من قصد داشتم با پسر مسلماني ازدواج كنم به هم علاقه مند بوديم اما خانواده مخالفت كردند، ما نمي توانيم با غير از افراد بهائي ازدواج كنيم. گفت اما من مطمئن هستم كسي كه تو را بفهمد و بتواند تو را به آن خوشبختي كه لايقش هستي برساند پيدا نمي شود ولي من به تمام زواياي روحي تو اشنائي دارم، تو را كاملاً مي فهمم و مي توانم باعث پيشرفت تو شوم. ما باهم افكار و عقايد مشتركي داريم و مي توانيم زوج خوبي باشيم، گذشته از همه چيز مطمئنم هيچكس پيدا نمي شود كه تو را به اندازه من دوست بدارد. گفتم: خواهش مي كنم تكرار نكنيد و اصرار هم نكنيد چرا كه حتي فكرش را هم نمي توانم بكنم. گفت: اما از خانواده تو بعيد است كه تا اين حد ديكتاتور باشد تو بايد در انتخاب سرنوشتت مختار باشي، گفتم: آنها خودشان هم مختار نيستند و سرنوشت خود آنها هم محتوم به اسارتي اجتناب ناپذير است و از اين قضيه اظهار تأسف كردم. او گفت: اگر اين همه مطمئن حرف مي زني چرا از اين جامعه خارج نمي شوي و سعي نمي كني در جوامع آزاد تري زندگي كني؟ گفتم من تسليم تسليمم نمي خواهم در اين ايام پيري پدر و مادرم باعث عذاب آنها باشم، تحمل مي كنم تا زماني كه زمانش فرا رسد. در ضمن اگر بخواهم از اين جامعه خارج شوم بايد ازدواج كنم چون در غير اين صورت چگونه مي توانم تنها و بدون پشتيبان وارد جوامع ديگر شوم. گفت: خوب با من ازدواج كن. گفتم: من اگر تصميم ندارم ازدواج كنم فقط براي اين است كه سعي مي كنم پولدار شوم تا به خارج از كشور بروم و در آنجا دور از چشم خانواده مي توانم رها باشم و آزادانه زندگي كنم. گفت اين چيزها كه تو مي گوئي عملي نيست توئي كه قادر نيستي در مقابل خانواده بايستي و بگوئي كه مورد انتخابت كيست قطعا در مورد ازدواجي اجباري هم سكوت خواهي كرد به علاوه تو به تنهائي قادر نخواهي بود به پول برسي آن هم آنقدر كه بتواني به راحتي از كشور خارج شوي و من مي دانم همه اين چيزها كه مي گوئي از روي نا اميدي و بي انگيزه گي است اما من مي توانم تو را به ثروت برسانم تو خودت يك ثروتي، سرمايه اي كه مثل معادن طلا بي انتهاست تو را به موفقيت هاي بزرگ مي رسانم فقط همراه من باش و به تقاضاي من فكر كن. گفتم اين غير ممكن است خواهش مي كنم ديگر هرگز مطرح نكنيد. او با ناراحتي گفت: در آستانه رفتنم به تهران مأيوسم كردي مطمئن هستم كنسرت خوبي نخواهد بود. گفتم هيچ چيز به اندازه موفقيت شما در اين جشنواره براي من ارزش ندارد، خواهش مي كنم فقط به آن روز فكر كنيد و سعي كنيد موفق شويد گرچه هنر شناسان نادرند و ممكن است شما را به عنوان برنده اين جشنواره معرفي نكنند اما از نظر من شما برنده ايد. او تشكركرد و گفت: اين دل گرمي ها به من قدرت مي دهد اما اي كاش. . . گفتم خواهش مي كنم آقاي رضائي اين قضيه را براي هميشه فراموش كنيد اما مطمئن باشيد تا زماني كه زنده ام يكي از مريدان و شاگردان ارادتمند شما خواهم بود. افكار بلند شما، كلمات گوياي شما، قطعات دلنوازتان مشتري پر و پا قرصي مثل من خواهد داشت. براي هميشه. . .
بعد از سكوت كوتاهي گفت: مي خواهم حقيقت ديگري را اعتراف كنم. گفتم: بفرمائيد. گفت: نت به نت اين قطعات را نيمه شبها وقتي خلق مي كردم به ياد تو بودم و از تو الهام مي گرفتم از همان روزهاي اول تفاوت تو را نسبت به ساير دختران كاملاً حس كردم و كم كم به تو دل بستم ماهها ست كه شب و روز به تو فكر مي كنم به روح بلند و بزرگت، به تو كه كاملي و هر كه را كه با تو باشد كامل مي كني، تو سرشاري، سرشار از تمام خوبيها، تمام ارزش ها، تمام هنر ها، حرفش را قطع كردم و گفتم: شما شاعر خوبي هستيد. گفت: خواهش مي كنم رها اينها همه حرفهاي دل من است آنها را با شعر مقايسه نكن حقيقت محض است اگر در اين اجرا موفقيتي كسب كنم برنده توئي چون روح اين قطعات براي توست براي تو كه گل اين محيط با صفا و الهام بخشي.
داداش امير مدت كوتاهي بود كه به تهران نقل مكان كرده بود او چون خودش نوازنده ني بود و از صداي خيلي خوبي هم بهره مند بود به موسيقي علاقه زيادي داشت با او صحبت كردم و قرار شد در روز اجراي برنامه من هم به تهران بروم. و همه باهم به تالار رفته و شاهد اجراي برنامه آقاي رضائي باشيم.

 

ترديدم نسبت به حقانيت بهائيت بيشتر شد

آن روز فرا رسيد و ما هم جزو تماشاگران بوديم. وقتي نوبت اجراي برنامه آقاي رضائي رسيد نفس در سينه من حبس شده بود و به حدي استرس و هيجان داشتم كه گوئي قرار بود من برنامه را اجرا كنم، گروه آقاي رضائي همه لباسهاي هم رنگي پوشيده بودند و برنامه خود را به نام روايت آغاز كردند روايت از خاطرات زيبائي حكايت داشت روايت گوياي مقاومت مردم استوار كشورمان بود. روايت ياد آور حماسي ترين روزها و ياد واره عشق و ايمان والاي اين ديار بود. روايت اجرا مي شد و من از كالبد وجودم خارج شده و در دنيائي خارج از اين دنياي فاني سير مي كردم. هرگز احساس لذتي را كه آن روز از اجراي آن برنامه داشتم تجربه نكرده بودم و هنگامي كه برنامه به اتمام رسيد فكر مي كردم تنها كسي كه ممكن است تا اين حد منقلب و مجذوب آن نواهاي دلنشين شده باشد من هستم اما ديدم كه تشويق تماشاگران بيش از حد معمول بود و گويا پاياني نداشت. مردم با تشويق غير قابل تصورشان و گلهائي كه به گروه هديه مي كردند نشان دادند كه چقدر هنرشناس و زيباپسندند. خود اين مردم تحسين بر انگيز و قابل تقدير بودند. آقاي رضائي در بين جمع ما را پيدا كرد و به سمت ما آمد وبعد از دقايقي از داداش اجازه گرفت و مرا به ديدن هنرمندان بزرگ كشورمان برد وقتي مرا به آنها معرفي مي كرد گويا قبلاً از من براي آنها تعريف كرده بود و آنها مرا هنر جوئي هنرمند خطاب مي كردند. بعد از ملاقات با آنها خلوتي يافتم و به او به خاطر كار بزرگش تبريك گفتم و او گفت: خالق اين اثر فقط تو بودي. آن شب به دعوت برادرم آقاي رضائي همراه ما به منزل برادرم آمد و تا نيمه هاي شب به گفتگو نشستيم و از هم صحبتي باهم لذت برديم. همان شب تحت تأثير اجراي خوب آن برنامه قطعه ادبي ديگري نوشتم و به او دادم در آن نوشته احساسم را نسبت به اجراي برنامه او بيان كرده و آرزو كرده بودم كه به موفقيت هاي بيشتري نائل شود.
فرداي آن شب آقاي رضائي به سنندج برگشت و ما هم چند روز ديگر برگشتيم. از خانواده آقاي صالحي مدتها بود كه بي خبر بودم با آزيتا و نرجس قرار گذاشته و همديگر را ديديم. من به نرجس اصرار كردم كه به خانه ما بيايد او با مادرش صحبت كرده بود يك روز جمعه همه آنها خانوادگي براي استفاده از آب و هواي خوب اطراف خانه ما به آنجا آمدند. در خانه ما مثل هميشه باز بود با اين حال زنگ زدند و من وقتي متوجه شدم آنها هستند شتاب زده به سمت در رفتم بي اندازه خوشحال شده بودم اما آنها فقط چند دقيقه اي داخل حياط قدم زدند تا پدر و مادرم به ديدنشان آمده و تعارف كردند كه به داخل منزل بيايند اما آنها نپذيرفتند و از پدر و مادرم اجازه گرفتند كه من براي گردش و صرف نهار در همان اطراف همراهشان باشم. پدر و مادرم هم پذيرفتند و من خيلي زود حاضر شده و با آنها رفتم. آقاي صالحي يك پژوي سفيد رنگ داشت، مهدي پشت فرمان نشست پدر در كنار او و من و نرجس و مادرش عقب نشستيم برايم باعث افتخار بود كه آنها به ديدنم آمده بودند. با راهنمائي من در كنار جوي آبي كه اطرافش پر از تپه هاي تمشك و درختان زالزالك بود زيرانداز نسبتاً بزرگي پهن كرده و نشستيم خانم صالحي خيلي منظم بود همه وسائل و لوازم مورد نياز را آورده بود. مهدي مشغول جمع كردن چوب براي روشن كردن آتش شد، مادر گفت: مهدي جان عزيزم پيك نيك هست نيازي به آتش نيست مهدي گفت: صفاي آتش چيز ديگري است و خودش را با جمع كردن چوب و بر پا نمودن آتش سرگرم كرد. هوا كمي ابري بود و نسيم دلچسبي مي وزيد اواخر ماه شهريور را مي گذرانديم و نرجس ترم سوم در رشته پزشكي را به پايان برده بود. او و بيشتر همكلاسي هاي من وارد دانشگاه شده و در زندگي اهداف بزرگي داشتند و من مجبور بودم در بين بهائيان به فعاليتهاي خسته كننده و بي محتوائي مشغول باشم كه نه تنها براي خودم مفيد نبود بلكه براي ديگران هم هيچ عايدي نداشت. من و نرجس به خانم صالحي كمك كرديم و خيلي زود بساط نهار برپا شد، در حين خوردن غذا من پشت به آتش نشسته و مهدي كه روبه روي من بود روبه آتش نشسته بود، گاهگاهي متوجه مي شدم كه مهدي به طرف من نگاه مي كند و با اينكه من ونرجس مرتب شوخي مي كرديم و مي خنديديم و خانم و آقاي صالحي با ما هم صدا بودند او در فكر فرو رفته و در بين جمع نبود لحظاتي طوري جذب او شدم كه دلم مي خواست آنقدر با او راحت و صميمي باشم كه از او بپرسم چه چيزي باعث شده كه اين طور به فكر فرو رفته اي؟ اما دقايقي بعد متوجه جمع شده و با ما همكلام شد.
احساس خوبي نسبت به مهدي داشتم نه احساس يك دختر به جنس مخالفش و نه احساس خواهرانه و نه به خاطر اينكه پسر آقاي محمد صالحي و برادر نرجس بود. او را دوست داشتم فقط به خاطر خودش به خاطر وجود دست نيافتني و مهربانش، او خيلي با محبت بود. از نگاهش، از حرفهايش، از اعمال و رفتارش مهرو محبتي زايد الوصف نسبت به ديگران ديده مي شد تا بحال جواني اين چنين مؤمن و مقيد به مسائل عبادي نديده بودم. بلافاصله بعد از نهار وضو گرفت و به نماز ايستاد. بعد نرجس و پدرش هم به نماز ايستادند من كه تحت تأثير قرار گرفته بودم اين عمل آنها را ستوده و گفتم در اين فضا صحبت كردن با خدا خيلي لذت بخش است ما هم وقتي دسته جمعي به اينجا مي آئيم به خواندن دعا و مناجات هاي دسته جمعي مي پردازيم و ديگر به آنها نگفتم كه وقتي به آنجا مي رويم حتي يك بار نديده ام كسي رو به خدا بايستد و نماز بخواند همه فقط در حال عيش و نوش هستند و تا شب به رقص و آواز مي پردازند. نمي خواستم در كنار آنها احساس كمبود كنم و در ضمن مي خواستم ذهنيت آنها را نسبت به بهائيان تغيير دهم. اين موضوع باعث شد كه مهدي و نرجس درباره بهائيان سؤالاتي از من كردند و من حس مي كردم مهدي مطالعه نسبتاً كاملي درباره بهائيان دارد اما از من سؤالاتي مي كند تا ببيند تا چه حد از حقيقت بهائيت آگاهي دارم. بحث و گفتگوي ما حدود سه ساعت طول كشيد. مهدي ذهنيت مرا نسبت به اسلام تغيير داد و طوري به تبليغ اسلام پرداخت كه واقعاً منقلب شدم و شك و ترديدم نسبت به حقانيت بهائيت بيشتر شد. آن روز خيلي خوش گذشت من به مطالبي پي بردم كه قبلاً از آنها بي اطلاع بودم و در اثر تبليغات سو ء تشكيلات عكس قضيه در مغزم فرو رفته بود. عمده مطالب اينكه تشكيلات اسلام را براي ما ديني كوچك و عقب افتاده كه پر از خرافات و اوهام است معرفي كرده بود و من فهميدم كه بهائيان اعتقادات خرافي بعضي از مردم بي سواد و بي اطلاع را به عنوان اسلام به ما معرفي كرده اند درحالي كه خود اسلام ديني بسيار جامع و كامل و بي نقص است كه بسيار انسان سازو تعالي بخش است.

 

همه چيز را فداي آييني باطل كردم

مهناز رئوفي
نامزدي آزيتا
آن روز گذشت و من روز بسيار پر بار و خوبي را در كنار اين خانواده متدين گذراندم. چند روز بعد مراسم نامزدي آزيتا با يك پسر تهراني بود كه قبلاً ازدواج كرده و از همسرش جدا شده بود، من و نرجس و يكي دو نفر از دوستان آزيتا باهم قرار گذاشتيم كه مبلغي را كه به عنوان كادو مي خواستيم به آزيتا بدهيم باهم جمع كنيم و برايش طلا بخريم. مهدي و نرجس به دنبال من آمده و باهم به سر قرار با دوستان ديگرمان رفتيم مهدي ما را پياده كرده و قرار شد در ساعت مقرري بعد از اتمام مراسم نامزدي به دنبال ما بيايد. مراسم نامزدي آزيتا خيلي ساده و فقيرانه بود. آزيتا حتي به آرايشگاه نرفته بود اما با لباسهاي قشنگي كه پوشيده بود و آرايش ملايمي كه داشت خيلي زيبا تر از هميشه بود. آقاي محمد صالحي هزينه شام مهمانان را تقبل كرده بود و براي تهيه جهيزيه آزيتا از چند فروشگاه وسايلي به صورت قسطي برداشته بود.
در خانه اي كه بيشتر از دو اتاق و يك هال و يك آشپزخانه و حياط بسيار كوچكي نداشت، بيش از هفتاد نفر دعوت شده بودند. در يكي از اتاقها آقايان نشسته بودند و داخل هال و اتاق ديگر پر از زن و بچه بود يك پنكه براي آقايان و پنكه اي هم براي خانمها گذاشته بودند كه در خنك كردن آن فضا با آن همه جمعيت هيچ تأثيري نداشت. جمعيت زيادي تنگ هم نشسته بودند اما با اين حال قسمت كوچكي در وسط جمعيت باز كردند تا بتوانند برقصند در آن محيط گرم و تنگ يكي يكي خانمها برمي خاستند و به عرض اندام مي پرداختند با حركات غير طبيعي سعي مي كردند چرخش اعضاي بدن را با موزيكي كه از يك ضبط صوت كوچك پخش مي شد هماهنگ كنند. گويا همه فقط يك وظيفه داشتند و آن اين بود كه به اين امر بپردازند. اينها همان مسلماناني بودند كه در معرض ديد ما بهائيان ندانسته به كوچك جلوه دادن اسلام و به محرمات مي پرداختند، با اين حال زن و مرد از هم جدا بودند. اما در بين بهائيان اگر چنين حركاتي سر مي زند به اين جهت است كه در بهائيت چنين مسائلي حرام اعلام نشده و كسي احساس گناه نمي كند، خلوت زن و مرد غريبه و نامحرم حرام نيست و هيچگونه مرزي براي حجاب قائل نشده و بي حجابي كه زمينه ايجاد بي عفتي و فساد است در بين آنها غوغا مي كند و بر عكس در جامعه مسلمانها هركس در رعايت حجاب و يا خلوت با اجنبي كوتاهي نمايد مورد اعتراض و باز خواست افكار عمومي و نه تشكيلاتي واقع شده و با او برخورد مي شود ودر جامعه بهائي هركس بي حجاب تر باشد به اصطلاح با كلاس تر و با فرهنگ جلوه مي كند و هركس براي ايجاد ارتباط با اجنبي راحت تر و در واقع گستاخ تر باشد امروزي تر و در تشكيلات از عزت و احترام بيشتري برخوردار خواهد بود. من در مقايسه اين دو جامعه وقتي به اعمال و رفتار بعضي از مسلمانان فكر مي كردم خصوصاً وقتي به خلافكاران و معصيت كاران فكر مي كردم مي ديدم آنها كساني هستند كه تربيت مذهبي نشده اند و از احكام و دستورات اسلام سرپيچي كرده اند و در واقع خارج از دستورات اسلام عمل كرده اند اما در بهائيان اگر اعمال خلافي سر مي زند براي اين است كه هيچگونه مانع شرعي ندارند. در واقع اسلام را نمي شود در اعمال مسلمانان جستجو كرد ولي بهائيت رادر اعمال بهائيان مي توان يافت چون اگر اعمال نابجائي از افراد مسلمان سر مي زند به علت بي توجهي به تعليمات اسلام است و من وقتي با مهدي و نرجس همصحبت مي شدم بيشتر به اين مسائل پي ميبردم چون آنها نمونه يك جوان مقيد به اصول اسلامي بودند. مراسم نامزدي آزيتا بالأخره برگزار شد و داماد كه ظاهراً پسر بدي نبود وارد جمع خانمها شد و حلقه نامزدي را به دست هم انداختند و قرار شد روز بعد به محضر بروند و خطبه عقد هم در بين آنها جاري شود. نامزد آزيتا مثل جنوبي ها سياه بود اما قيافه بانمكي داشت. اصالتاً شيرازي بود و در تهران بزرگ شده بود.
غروب كه شد مهدي به دنبال من و نرجس آمد و هر چه اصرار كردم كه مرا تا ايستگاه ببرند ودر آنجا پياده كنند گوش نكردندو تا منزل راهيم كردند. يك روز آزيتابا همسر و دوست همسرش به منزل ما آمدندو من براي آنها سنتور زدم و از آنها حسابي پذيرائي كردم دوست همسر آزيتا در همان جلسه اول به آزيتا اصرار كرده بود كه از من براي اوخواستگاري كند، به او جواب رد دادم، او اهل تبريز و فوق العاده با وقار و با شخصيت بود و مي دانستم علاوه بر ثروتي كه دارد محاسن فراواني هم دارد كه مهمترين آنها وفاداري و پايبندي او به زندگي است. برايش آرزوي خوشبختي كرده و سرنوشت خود را به دست تشكيلات سپردم. خود را به جامعه اي سپردم كه جوانان آن از بودن با دختران به اندازه كافي بهره مي بردند و قصد ازدواج نداشتند. اين معضل به حدي آشكار بود كه دختران به زبان شوخي به مسئولان هيئت جوانان گفته بودند به بيت العدل پيغام دهيد كه براي ما دختران بي شوهر عده اي پسر جوان طالب ازدواج حواله كنند. در سنندج دختران زيادي بودند كه سن آنها از سي سال تجاوز مي كرد وهنوز همسري نداشتند، پير ترين دختري كه هرگز ازدواج نكرده بود حدود هشتاد سال سن داشت و بعيد نبود كه سرنوشت دختران ديگر هم به علت سياست بي رحمانه تشكيلات و تعصب بي جاي خانواده ها مثل آن پير دختر نباشد. بعد از آن هم خواستگاران زيادي براي من پيدا شدند، با برادرم شوخي مي كرديم كه يكي از دندانهايم لق شد. دندان پزشكي كه به او مراجعه كردم در جلسه سوم قصد ازدواج خود را با من مطرح كرد و آدرس منزل ما را خواست تا به همراه خانواده به منزل ما بيايد و من كه نمي خواستم بحث هميشگي را پيش بكشم گفتم نامزد دارم. او هم عذر خواهي كرد و قضيه فيصله يافت. پسر خاله ام كه مهندس راه و ساختمان بود از من خواستگاري كرد اما باز با مخالفت خانواده مواجه شدم تمام اين موقعيت هاي خوب را از دست دادم، عشقي كه به پرويز داشتم هيچوقت خاموش نشد و حسي كه به مربي موسيقي پيدا كرده بودم بي نظير بود. . . ومن همه چيز رافداي يك آئين كاذب و باطل و منحوس كردم اما آنچه مسلم بود حس خوب من نسبت به محبت خدا بود. او به من لطف و رحمت خاصي داشت و اگر زندگي مرا با مشكلاتي مواجه كرد و اگر مسيرم پر پيچ و خم و پر از فراز و نشيب بود و اگر سرگذشت پر ماجرا و سختي را پشت سر گذاردم احساس مي كردم خدا از من چيزي مي خواهد و من مأموريتي دارم. رسالتي، وظيفه اي و تلاش مي كردم آنچه برايم مقدر شده بود هر چه زودتر فرا رسد. چند ماه ديگر گذشت و من در تمام اين مدت ناخواسته مشغول فعاليتهاي تشكيلاتي بودم و دل خوشي ام اين بود كه بيشتر فعاليتهاي من در رابطه با موسيقي بود و در عين حال به فرا گيري سنتور هم مي پرداختم. از خانواده آقاي محمد صالحي مدتي بي خبر بودم تا اينكه يك روز آزيتا با گريه خبر ناگواري به من داد، او تلفني فقط گريه مي كرد و حرف نمي زد فكر كردم براي همسرش يا مادرش اتفاقي افتاده اما وقتي توانست حرف بزند. . .

 

مهدي شهيد شد

مهناز رئوفي
جواني كه بهشتي شد
گفت: رها. . . مهدي. . . مهدي شهيد شد، . . . با شنيدن اين خبر به حدي متأثر شدم كه گوئي يكي از برادرانم را از دست داده ام، فريادي كشيدم و با صداي بلند گريه كردم گوشي تلفن را رها كرده و بي تاب و بي تحمل مي گريستم، تا آن وقت براي كسي به اين شدت گريه نكرده بودم او پسر پاك و با تقوي و خيلي مظلومي بود، او دوست داشتني و بي گناه بود و اين چه حكمتي است كه خوباني چون او در زماني كه ديگر جنگي در ميان نيست از بين بروند؟! او چون فرشته اي بود كه نمي توانست متعلق به زمين باشد. خداي من پدر و مادرو خواهرش چه مي كشند و چگونه داغ اين مصيبت بزرگ را تحمل خواهند نمود؟! گوئي به قلبم خراش مي زدند. مامان سعي مي كرد آرامم كند اما بي اختيار اشكهايم جاري بود و آرزومي كردم اين خبر دروغ باشد و مرتب با صداي بلند مي گفتم دروغه، دروغه. . . مادرم دوباره با آزيتا تماس گرفت وكمي كه صحبت كرد دوباره گوشي را به من دادپرسيدم: چه اتفاقي افتاده؟ چه وقت خبر شهادت او به گوش خانواده اش رسيده؟ آزيتا از شدت رنجي كه مي كشيد رمق توضيح دادن نداشت بالأخره گفت: ديروز غروب خبر مي آورند كه مهدي تصادف كرده و در بيمارستان است. خانواده خود را به تهران مي رسانند و در آنجا متوجه مي شوند كه مهدي به عنوان فرمانده اكيپ خنثي سازي مين هاي باقي مانده از جنگ به شلمچه مي رود و در آنجا يكي از مين ها منفجر شده و او و چند نفر از دوستان او به شهادت مي رسند. آزيتا گفت: هنوز جسدش را تحويل نداده بودند كه نرجس با من تماس گرفت و خبرش را داد او فرياد مي كشيد و مي گفت: داداشم، داداش خوب و عزيزم شهيد شد. پشتيبانم، عصاي دست پدرم، همدم مادرم، عزيز دلم پر كشيد. . .
نرجس شماره منزل عمويش را داده بود. من خيلي زود با آنها تماس گرفتم، وقتي گوشي را به نرجس دادند فقط گريه كردم، داغ مهدي به حدي روي قلبم سنگيني مي كرد كه خودم محتاج تسلي بودم. گفتم: نرجس جان بگو كه او شهيد نشده، بگو كه اشتباه شده، بگو كه دروغ گفتند، نرجس آرام گريه مي كرد و مي گفت: اي خدا داداشم داداش خوبم، گفتم: نرجس جان پدر و مادرت را آرام كن آنها را با اين كارها بيشتر عذاب نده، شهيد نمي ميرد، شهيد زنده است، شهيد مهمان عزيز خداست، خودم گريه مي كردم و او را دلداري مي دادم. بالأخره قرار شد وقتي به سنندج آمدند ما را خبر كنند. سه روز گذشت اما در تمام اين سه روز من اشك ريختم واحساس مي كردم روح پاكش شاهد اين اشكهاست. از خدا براي پدر و مادرش صبر مي خواستم. مامان در اين مدت سعي مي كرد مرا آرام كند اما من آنچنان عزا گرفته بودم كه حتي تلويزيون نگاه نمي كردم. دقايق برايم به كندي مي گذشت و سنگيني اين خبر برايم بسيار جان گداز بود، چشمانم در اثر گريه زياد ورم كرده بود، اعضاي كميسيون موسيقي به منزل ما آمدند و جلسه را در خانه ما برپا نمودند، من حاضر نشدم كه در اين كلاس شركت كنم به مامان گفتم: به آنها بگو مريض است مامان كه از دروغ متنفر بود حقيقت را به آنها گفته بود. يكدفعه ديدم كه همه به اتاق من هجوم آوردند، يكي از آنها برادر خودم بود و بقيه كه هفت نفر بودند و در بين آنها از جوان بيست ساله تا فرد چهل و پنج ساله وجود داشت شروع به انتقاد و خرده گيري از من كردند. يكي از آنها درحالي كه از درونش شعله نفرت زبانه مي زد و سعي مي كرد با چهره خندان آن همه نفرت و خشم را پنهان كند گفت: براي مرگ اينها كه نبايد گريه كرد زنده امثال اينها گريه دارد نه مرگشان. مثل اين بود كه خنجري به دل زخمي من زدند. با عصبانيت گفتم: اگر پسر شما بميرد و كسي چنين حرفي بزند برايتان خوشايند است؟ او كه زن 37 ساله اي بود و مثل دختر بچه ها يك شلوار نارنجي پوشيده بود گفت: اينها فرق مي كنند. ما هر چه مي كشيم از دست همين بچه حزب اللهي ها مي كشيم. داداش گفت: اصلاً تو چه آشنائي با او داشتي؟ چرا با خانواده آنها رفت و آمد مي كردي؟ گفتم مگر آنها چكار كردند؟ مگر كي هستند؟ و به مامان نگاه كردم كه ببينم به آنها چه گفته. مامان گفت: مگر همان خانواده نيستند كه مي گفتي براي مرگ امام گريه كردند؟ گفتم خب مگر گناه مي كردند؟ يكي ديگر از اعضا گفت: اين جماعت همان كساني هستند كه عزيزان ما را با شكنجه به شهادت رساندند حالا تقاص پس ميدهند. حالا تو براي آنها گريه مي كني؟ زير رگبار حرفهاي بي اساس و نفرت انگيز آنها عذاب مي كشيدم. با عصبانيت از اتاقم خارج شده و به سمت پشت بام رفتم. با خود مي گفتم بهائي يعني شعار تو خالي. مگر اينها نمي گويند دشمنان خود را هم بايد دوست بداريم؟! و بعد به خاطرم رسيد كه خود عبد البهاء هم وقتي به برادرش مي رسيد كه از دشمنان اومحسوب مي شد و به مسلك بهاء در نيامد و او هم براي خودش فرقه اي ساخت به اسم ازليها با او در گير مي شد و پشت سر او و خانواده او حرف مي زد و به همراهانش شعرهائي ياد داده بود كه هر وقت از كنار منزل آنها عبور مي كنند بخوانند و آنها را عذاب دهند ديگر از پيروان او چه انتظاري مي رفت؟ روز چهارم بالأخره شنيدم كه خانواده آقاي محمد صالحي به سنندج آمده اند و قرار است جسد مهدي تشييع شود قبلاً به وسيله دوستان مهدي و بنياد شهيد اعلاميه تشييع پيكر پاك مهدي به ديوارها زده شده ومردم به اين وسيله خبر دار شده بودند. با آزيتا به ديدن اين خانواده داغ ديده رفتيم. وارد كوچه كه شديم براي لحظه اي فراموش كردم كه به چه مناسبتي به خانه آنها مي روم و با خود گفتم الان مهدي در را برايمان باز مي كند و آن لحظه كاملاً جلوي چشمم مجسم شد. با به خاطر آوردن اينكه مهدي ديگر نيست و او براي هميشه رفته است زانوانم قدرت حركت را از دست داد. لحظه اي ايستادم و به سراسر خيابان و محل زندگي آنها نگاه كردم و گفتم حس مي كنم مهدي اينجاست و الان شاهداين محل و اين خانه است. كسانيكه به ديدن خانواده اش مي روند، كساني كه برايش اشك مي ريزند، كساني كه درباره اش حرف مي زنند، همه را مي بيند و روحش چه آرامشي دارد. به بلنداي درختان روبه روي خانه ها نگاه كردم و گوئي روح او را در بلند ترين نقطه آن در ختان مي ديدم به او گفتم از خدا براي خانواده ات صبر بخواه. مي دانم كه جايگاهت در نزد خدا رفيع است. درب حياط باز بود، اواخر زمستان بود وارد شديم همه درختان و گلها بي شاخ و برگ بود و در بعضي از گوشه هاي حياط تجمع برفها ديده مي شد. تعدادي از اقوام آنها را كه همه پيراهنهاي مشكي به تن كرده و مشغول كار بودند ديدم، دلم از اين مي سوخت كه در اين شهر غريبند و عده زيادي به ديدنشان نخواهند رفت و مراسم تشييع خيلي خلوت خواهد بود. از بلند گويي كه داخل حياط نصب كرده بودند صداي قرآن پخش مي شد و ناخودآگاه دل انسان مي لرزيد خانم و آقائي به ما خوش آمد گفته و ما را به سمت پذيرائي راهنمائي كردند. وارد شديم و خانم محمد صالحي و نرجس را در بين خانمهاي زيادي كه دور آنها را گرفته بودند ديدم. مادر مهدي با رنگ و روئي پريده و سفيد آرام آرام اشك مي ريخت در اين مدت كوتاه به شدت شكسته شده بود چشمان متورم و سرخش حكايت از خون دل داغديده اش مي كرد حس مي كردم ديگر رمق نداشته باشد كه با اين و آن احوالپرسي كند مي دانستم كه جگر سوخته اي دردمند است مي دانستم چه زجري مي كشد ميدانستم جسم و روحش آكنده از غم فراق بهترين فرزند دنياست من و آزيتا هر دوي آنها را در آغوش گرفته و از صميم قلب با صداي بلند گريه كرديم. با صداي گريه ما همه گريه مي كردند وقتي من خود را به آغوش مادر مهدي انداختم، متوجه شدم صداي گريه هاي او بيشتر شد طوري سرم را به سينه مي فشرد كه گوئي او مرا دلداري ميدهد و دائم در بين صحبتهايش مي گفت: الهي فدايت شوم، الهي قربانت گردم. چشمان بي فروغ و غمگين مادر مهدي جانم را به آتش مي كشيد، در عمق نگاهش حكايتها بود، هزاران آرزوي خفته و خاموش، گوئي هنوز باور نمي كرد كه مهدي اش براي هميشه رفته است و نمي خواست باور كند كه ديگر هرگز او را نخواهد ديد. من و آزيتا در گوشه اي نشستيم، مبلها را برداشته بودند و دور تا دور اتاق خانمها نشسته و تكيه به ديوار زده بودند. خانم صالحي مثل كسي كه در چهره من دنبال خاطره اي مي گشت به من خيره شده بود، من اشك مي ريختم و او با تبسمي در گوشه لبانش و اشكي بر گوشه چشمش به من نگاه مي كرد.

 

فرقه اي كه همه چيز را وارونه به خورد ما مي داد

مهناز رئوفي
نرجس مرتب به فكر فرو مي رفت و يكباره با فريادي بغض هاي فرو خورده را بيرون مي ريخت و بصورت سجده روي زمين مي افتاد و بر زمين چنگ مي زد، دو نفر او را بلند مي كردند وبه دلداريش مي پرداختند. مادر شروع به خواندن نموده و با سوز و گداز مي خواند، مهدي جان تو كه طاقت گريه منو نداشتي دلسوزكم، چرا رفتي؟ چرا كاري كردي كه هميشه اشك بريزم عزيز دلم، مهدي جان بيا ببين چه كساني به خانه ما آمدند، بيا ببين چقدر مهمان داري، تو كه اينقدر مهمان نواز بودي بيا نگذار مهمانانت گريه كنند نازنينم، قربان آن دل مهربانت شوم پسر نجيبم، آرزو داشتم برات عروسي بگيرم، قربان قد و بالاي قشنگت شوم عزيزكم. خانم صالحي همچنان با سوز مي خواند و همه گريه مي كرديم دقايقي بعد دو نفر از آقايان يكي از عكسهاي مهدي را كه بزرگ كرده و قاب گرفته بودند آوردند روي تاقچه پذيرائي گذاشتند. صداي گريه ها تمام فضاي خانه را پر كرده بود، نرجس و مادرش به اندازه اي گريه كردند و قربان صدقه عكس مهدي رفتند كه از نفس افتادند، آقاي صالحي كه وارد شد من و آزيتا به او نزديك شديم و تسليت گفتيم، دلم مي خواست قدرتي داشتم تا ذره اي از آن بار مصيبت از دوش اين شير مرد مومن بردارم، آقاي صالحي گفت: راضي به رضاي خدا هستيم، مهدي مال اين دنيا نبود، كمر مرا شكست ولي خوشا به سعادتش و درحالي كه به عكس مهدي نگاه مي كردبا بغض گفت: او زنده است نگاهش كنيد او به ما نگاه مي كند اين مائيم كه او را نمي بينيم و روي صورتش را با دستها پوشانده به گريه افتاد. شانه هاي خسته اش از شدت گريه مي لرزيد چهره او هم شكسته تر شده بودحس مي كردم در اين سه روز سالها پيرتر شده زبان من از بيان حرفي كه بتواند اين مرد خدا را آرام كندقاصر بود فقط گفتم خدا به شما صبر عنايت كند. . . من و آزيتا تصميم گرفتيم در كارها به آنها كمك كنيم دسته دسته همسايه ها و همكاران مي آمدند و تسليت مي گفتند و مي رفتند و ما پذيرائي مي كرديم، قرار بود روز بعد كه روز پنجشنبه بود پيكر پاك مهدي تشييع شود و به خاك سپرده شود، داخل يكي از اتاقهاي نشيمن كه پنجره هاي بزرگي روبه حياط داشت آقايان نشسته بودند، يك نفر شروع به مداحي كرد و من تا آن روز به مداحي گوش نكرده بودم، مداح جوان از شهادت امام حسين(ع) و يارانش در روز عاشورا مي گفت، از شهادت مسن ترين ياران آن حضرت تا جوان ترين جنگجوي ايشان حضرت علي اكبر(ع) و بالأخره شير خواره حضرت كه تشنه لب در آغوش مبارك پدر با اصابت تيري بر گلويش به شهادت رسيد. از رنج و ماتم حضرت زينب(س) و درد التيام ناپذير حضرت رقيه سه ساله(س) گفت، او با لحن خوش و صوتي دل نشين اين مصائب را بر زبان مي آورد و همه مي گريستند به خاطرم رسيد بهائيان روضه خواني مسلمانان را به تمسخر گرفته ومي گفتند هزار و دويست سال پيش اتفاقي افتاده و عده اي همراه امام حسين (ع) به شهادت رسيده اند هنوز هم مردم براي آنها گريه مي كنند، مسلمانان مرده پرستند و گريه را دوست دارند، من كه به طور اتفاقي در اين مجلس حضور يافته و شاهد اين روضه خواني بودم با عقل ناقص و كوچك خود حس مي كردم كه چقدر خوب است در اين روزها و لحظه هاي سخت كه براي پدر و مادر داغ ديده هيچ چيزي نمي تواند تسكين باشد اشاره به مصائب امامان و بهترين ياران آنان مي شود اين روضه ها باعث مي شود كه بازمانده ها بدانند كه مصيبت و بلا فقط براي آدمهاي معمولي نيست بلكه پيامبران و امامان و كساني كه در نزد خدا ارزش و مقام بيشتري دارند از ما بندگان عذاب بيشتري كشيده و مصيبت ديده ترند و گريه براي آنها يعني زنده نگه داشتن نام آنها گريه براي آنها يعني فرياد زدن پيام آنها و گريه براي آنها يعني ابراز عشق، تقويت و ايمان و در نتيجه آرامش دل. در حاليكه بهائيان خارج كشور وقتي صدمين سالگرد فوت عبدالبهاء را گرامي داشتند، جشني به پا كردند كه در باور ما ايراني ها نمي گنجيد، از هر قوم وقبيله اي دراين جشن شركت كرده بودند و ما فيلم اين جشن را كه ترجمه شده بود ديديم. هر طايفه اي از دنيا با لباسهاي مخصوص خود مي آمدند، مي خواندند و مي رقصيدند و مي رفتند. زن و مرد در كنار هم به ساز و آواز و رقص و عيش و نوش مشغول بودند و اين نوع مجلس براي سالگرد فوت پيامبر يك دين از عجيب ترين اتفاقات اين قرن است كه بهائيان نام آن را فرهنگ و تمدن جديد مي ناميدند!!
عمه ها و خاله ها و دختر خاله هاي نرجس در انجام كارها كمك مي كردند جعبه هاي ميوه را شسته و پاك مي كردند، شيريني و خرما مي چيدند ووسائل پذيرائي آماده مي كردند. چند نفر در تدارك وسائل سفره بودند. در آشپزخانه همينطور كه مشغول انجام كار بوديم هركس خاطره اي از مهدي تعريف مي كرد، يكي از خاله ها مي گفت: من آدمي به رقيق القلبي مهدي نديده بودم اگر گدائي يا فقيري را مي ديد و يا كسي كه معلول و ناتوان بود، آنقدر غمگين مي شد كه من او را سرزنش مي كردم و مي گفتم مثل كسي رفتار مي كني كه انگار تا بحال چنين كساني را نديده اند اما او به شدت ناراحت مي شد و مي گفت: ديده باشم خاله، وقتي نمي توانم كاري برايشان بكنم وقتي كاري از دستم ساخته نيست ديوانه مي شوم. آن شب تا صبح نمي خوابيد و صدايش مي آمد كه دعا مي خواند و گريه مي كرد، عمه اش گفت: خوش به سعادتش هميشه وقتي اذان مي دادند بلافاصله به نماز مي ايستاد، بيشتر شبها هم نماز شب مي خواند، دائم در حال تلاوت قرآن بود. عمه كوچكش مي گفت: هميشه سر به سرم مي گذاشت و شوخي مي كرد به او مي گفتم: دوستانم همه مي گويند اين برادر زاده ات خيلي خشك و ساكت است نمي دانند كه تو چقدر شوخ و سرزنده اي چرادر كنار آنها شوخي نمي كني تاتو را بشناسنداو با شوخي مي گفت: اگر شوخي كردم و كسي عاشقم شد چي؟ مي گفتم: خب بشود با او ازدواج مي كني. مي گفت: آخر من كه تصميم ازدواج ندارم بنده خدا را چرا به فكر و خيال بيندازم، مادرش كه براي دقايقي وارد آشپز خانه شد تا وضو بگيرد و شنيد كه در باره مهدي حرف مي زنند گفت: روز آخر كه داشت مي رفت به او گفتم: پيراهن سفيدت را نپوش بين راه كثيف مي شود انگار مي دانست كه ديگر بر نمي گردد، نزديك من شد هر دو دست و پيشاني مرا بوسيد و گفت: مامان جان با لباس سفيد مي روم و با لباس سفيد بر مي گردم. از داخل اتاقش يك كارتن اسباب و اثاثيه خارج كرد و گفت: مادر اينها را به يك فرد مستحق بدهيد نگاه كردم ديدم ضبط و راديو و كفش هاي كار نكرده و ساعت و شلوار و پيراهن هاي نو و اتو شده اش را داخل كارتن گذاشته، به او پرخاش كردم و گفتم: چرا اتاقت را خالي كردي؟ چرا همه چيز را مي بخشي؟ گفت: مامان جان اينها به درد من نمي خورد شايد به درد كس ديگري بخورد، من كه چيز ديگري به جز اينها ندارم. گفتم: اين همه درس خواندي كه به جايي برسي حالا هم هر چه در مي آوري خرج فقرا مي كني پس كي به فكر خودت مي افتي؟ مي گفت: مامان حضرت رسول(ص) فرمودند: هرگز از انفاق به ديگران از ثروت و مال شما كاسته نخواهد شد. همراه خودش يك كتاب دعا و يك مهر و سجاده و قرآن برد. از خصائل و خوبي هاي مهدي هركس چيزي مي گفت و من غرق حيرت و ناباوري كه چرا بهائيان شهدا را به باد تمسخر گرفته و خون آنها را پايمال شده مي دانند و به آنها نام فريب خورده مي دهند؟ اين چه دشمني سختي است كه بهائيان نسبت به مسلمين خصوصا شيعيان دارند؟ چرا همه چيز را وارونه به خورد ما مي دهند؟ چرا از گفتن و شنيدن حقايق اين چنين هراسان و گريزانند؟ چند روز مراسم مهدي طول كشيد وقت خاكسپاري سنگ برايش مي گريست و برعكس انتظار من گوئي نصف شهر براي تشييع پيكر پاكش آمده بودند، به حدي شلوغ شد كه عبورو مرور ماشين ها مختل شده بود.

 

نرود ميخ آهنين در سنگ

دو روز پس از خاكسپاري مهدي پسر خاله اش كه در بوشهر مشغول خدمت سربازي بود مطلع شده و به سنندج آمده بود. با ورود او كه يكي از دوستان صميمي مهدي بود گوئي خبر شهادت مهدي را تازه آورده اند. بلوائي بر پا شد و همه از فرياد هاي دلخراش محمد كه در مقابل عكس مهدي داشت با صداي بلند مي گريستند. محمد نمي توانست بپذيرد و نمي خواست عكس مهدي را داخل حجله اي كه برايش درست كرده بودند ببيند، عكس را از آنجا خارج كرده و روي آن خم شد و تا نفس در سينه داشت گريه كرد و ضجه زد، ساعاتي بعد وقتي همه آرام شده بودند محمد خاله اش را صدا كردو نامه هائي را كه تا آن روز برايش نوشته بود به مادرش نشان داد. در آخرين نامه كه از شلمچه فرستاده بود به نوعي خبر شهادتش را داده بود و وصيت نامه اش را هم كه از قبل نوشته و به پدرش داده بود باز كرد و خواندند. در نامه اي كه براي محمد نوشته بود مطلبي بود كه به شدت كنجكاوي مرا بر انگيخت نامه را از مادر گرفتم تا با دقت بيشتري آن را مطالعه كنم. آن نامه اين بود:
بسم ا. . . المعين والشاهد
محمد جان سلام
سخن از كجا آغاز كنم كه اين حديث آشنا ديگر باره تكرار شود و هر بار تازه تر از پيش همچون باران جان بشويد و همچو آفتاب درخشان كند چه الفاظي در لياقت اين لفظ زيباست و كدامين كلام گوياي اين معناي دلنشين است همان كه آغاز گر سخن آن را بدين نام خوانده است «شهيد» ؛شهيد شعله اي خاموش نشدني است. شهيد شعري شنيدني است، شهيد شاهدي جاويد است، شهيد خاطره اي به ياد ماندني است، شهيد فريادي رساست، شهيد رسيدن به خداست و امروز صبح قبل از اذان خواب عجيبي ديدم، در خواب ديدم كه در بياباني خشك با دشمن مي جنگيدم يكباره سخت تشنه شدم طوري كه لبانم از شدت تشنگي ترك ترك شد بعد حضرت صديقه زهرا(س) را با لباسي سفيد و روئي زيبا در آسمان ديدم. در دست مباركشان قدحي بود كه مي دانستم پر از آب است و مرا به سوي خود فرا مي خواندند، من به راحتي پرواز كردم تا آب را از دستان مبارك بگيرم و بنوشم، وقتي آب را نوشيدم خود را در سرزمين بسيار سر سبز و زيبائي يافتم كه پر از گلهاي رنگارنگ بود. آنقدر احساس راحتي و شادماني مي كردم كه در وصف نمي گنجد ازدرختان پر از ميوه و جوي هاي زلال آن فهميدم كه آنجا بهشت است بي اندازه خوشحال بودم و از خوشحالي زياد از خواب بيدار شدم هنوز هم لحظات شيرين زيارت بانوي دو عالم و آن فضاي دل انگيز را حس مي كنم مثل اين است كه در بيداري چنين اتفاقي افتاده است.
مي دانم كه شهيد مي شوم و ديگر به خانه بر نمي گردم، اگر چنين شد اين نامه را به دست مادر برسان تا خيالش آسوده گردد. در اين دنيا نعماتي هست كه استفاده از آنها لذتبخش است اما وقتي مي بينم كه عده اي هستند كه محروم از اين نعماتند عذاب مي كشم، عذابي دردناك وقتي بعضي از آدمها را پشت توده اي از غبار لذتهاي كاذب مي بينم زجر مي كشم وقتي خستگي را پشت پلكهاي افتاده و زير خط هاي عميق پوست ترك خورده كويري و در ژرفاي نگاه هزار ساله مردان سالخورده و تهي دست مي بينم و دستاني كه خارهاي هر سه انگشت خشكه زده اش، تحمل سالها رنج و مشقت است، عذاب مي كشم و هنگامي به خود مي آيم كه همه زندگيم را انديشه هاي دلخراش پر كرده است حتي وقتي به زندگي كردن با رها خانم فكر مي كنم آرامش ندارم چرا كه مي دانم از آن پس به اين خواهم انديشيد كه چگونه انسانهائي به خوبي و مهرباني او به پاكي و صداقت او به معصوميت و زيبائي او از حقيقت غافلند و چرا محكوم به جبري تحميل شده و ظالمانه اند، فرزنداني كه به اجبار در محيطي به دنيا آمده اند كه دائم در گوششان زمزمه هاي باطل مي شود، جوانه هائي سر برآورده از خاك سياه در آغاز رويشي نا پايدار ديده به آينده اي نا معلوم دوخته و تقلايي دوباره مي كنند تا دوباره پاي در جاي پاي پدر و مادر نهند و جبر تحميل اين تكرار نفرين شده را نا خواسته تكرار كنند.
محمد جان بعد از شهادتم نرجس عزيز و پدر خوبم و مادر عزيزم را تنها نگذاري و جاي خالي مرا برايشان پركني در قرائت دعاي گنج العرش مداومت كن و هفته اي يك بار برايم قرآن تلاوت كن، به نرجس بگو بي تابي نكند و بداند كه دنيا زودگذرو كوچك است، خيلي زود به پايان مي رسد و همديگر را دوباره مي بينيم خوشبختي و موفقيت او را از درگاه ايزد متعال خواستارم، به پدر ومادرم بگو دستشان را مي بوسم و به خاطر همه زحماتشان از آنها تشكر مي كنم، به مادرم بگو زياد گريه نكند هرگاه كه خواست گريه كند زيارت عاشورا بخواند و براي امام حسين(ع) گريه كند، به پدرم بگو حلالم كند، شرمنده ام كه نتوانستم زحماتش را جبران كنم، به او بگو خيلي نوكرشم و خيلي دوستش دارم به او بگو در هدايت رها خانم بكوشد و در حق او پدري كند و نگذارد دختر خوبي مثل او طعمه گرگان درنده اي مثل تشكيلات بهايي شود. محمد عزيز مواظب خودت باش هرگز مگذار دوستان نابابي وارد زندگي ات شوند و تو را از انس با قرآن دور كنند، نماز شب را فراموش نكن كه فقط در نمازهاي شب است كه به علم و معرفت واقعي الهي نائل مي شوي به خاله و به همه اقوام سلام برسان و به آنها بگو همه آنها را دوست دارم، اگر شهيد شدم بدانيد كه به آرزويم رسيده ام، بدانيد كه در اين دنيا هيچ آرزوئي به جز ظهور حضرت ولي عصر(عج) نداشتم و نتوانستم اين هجران و دوري را نيز تاب آورم. براي ظهورش هميشه دعا كنيد و از پيروي نائب بر حقش رهبر عزيزمان كه سر و جانم فدايش باد لحظه اي غافل نگرديد و او را تنها نگذاريد. تو پسر خاله و رفيق عزيزم راو همه شما را به خداي متعال مي سپارم.
مهدي
نامه را كه خواندم از تعجب و حيرت خشكم زد، طبق تاريخ مندرج در روي نامه، اين نامه درست در روز شهادتش نوشته شده بود و او چقدر آگاهانه به شهادتش لبيك گفته بود. علت ديگر تعجبم اشاره او به زندگي با من بود. آن قسمت را چند بار ديگر خواندم و بعد از دختر خاله اش زينب يعني خواهر محمد پرسيدم: تو در اين باره چيزي مي داني؟ زينب گفت: يعني شما نمي دانيد؟ من قسم خوردم كه روحم از اين قضيه بي خبر است او نامه هاي ديگر مهدي را آورد و به دست من داد و گفت: از همان روز اول كه مهدي شما را ديده بود به شدت به شما علاقه مند شده بود و همه احساسش رابراي محمد نوشته بود و از اينكه شما بهائي بودي و نمي توانستي با او ازدواج كني اظهار تأسف شديدي كرده بود اما اميد وار بود كه يك روز حقيقت براي شما روشن مي شود، نامه اي نبوده كه نامي از شما نبرده باشد او شب و روز به شما فكر مي كرد و از اينكه نمي تواند به شما برسد سخت در رنج و عذاب بود.
من همه نامه هايش را با اشتياق فراوان خواندم و خيلي به فكر فرو رفتم او حتي يكبار سعي نكرد كه من متوجه آن همه عشق و دل بستگي شوم، اما به همه دفعاتي كه به خانه آنها مراجعه كرده و با خواهرو مادرش ملاقات كرده بودم و روزهايي كه به همراه اوو نرجس به جلسات دراويش رفتم اشاره كرده و بي نهايت از اينكه من در گمراهي و تباهي هستم اظهار تأسف كرده بود، در نامه اي نوشته بود: خيلي دلم مي خواست مي توانستم با او حرف بزنم و به او بگويم تنها راه رسيدن به خدا اسلام است، بگويم راهي كه تو در آن هستي كج راهه اي بيش نيست و تو را تباه خواهد كرد.
مهدي به روزي كه به همراه خانواده اش به تفريح و گردش رفته بوديم اشاره كرده بود و نوشته بود :محمد جان يك لحظه در سر سفره رها خانم را در وسط آتش ديدم مثل گلي كه داخل آتش افتاده باشد از اطرافش شعله هاي آتش زبانه مي زد او به آتش پشت كرده و نشسته بود و من براي لحظاتي او را در آتش جهنم تصور كردم او بايد هدايت شود حيف از او كه مبتلا به نار دوزخ باشد. از خدا خواستم طوري كه متوجه عشق و علاقه ام نشود ياريم كند كه او را هدايت كنم فقط به خاطر خودش نه به خاطر اينكه من بتوانم با او ازدواج كنم.
بعد از خواندن نامه ها منگ و مبهوت به عكس او خيره شدم و به او گفتم خوش به حال تو، بااطمينان قلب راهت را يافتي و با عزمي راسخ در آن به مجاهدت پرداختي و سرانجام در راه آن به شهادت رسيدي، تو جايگاهت را قبل از پرواز ديدي. چه زيبا پر كشيدي و آب حيات نوشيدي براي من هم دعا كن تا حقيقت را بيابم و چون تو سعادتمند شوم. حرفهاي تو را بالأخره شنيدم سعي مي كنم براي رسيدن به مقامي چون مقام تو تلاش كنم. مادر مهدي به من نزديك شده و گفت رها جان توهم مثل دخترم هستي اگر من تا بحال چيزي به تو نگفتم به خاطر اين بود كه خود مهدي نخواست. يك روز به من گفت: اگر رها خانم مسلمان بود با او ازدواج مي كردم. من مي دانستم به تو علاقه دارد، ما زياد سعي نمي كرديم مستقيماً به تو راجع به عقايدت حرف بزنيم، تو مهمان ما بودي نمي خواستيم ناراحت شوي اما حالا به وصيت مهدي دلم مي خواهد از تو خواهش كنم كه كتابهاي بزرگان را مطالعه كن شايد متوجه شوي كه راه راست فقط راه اسلام است. انسان به بلوغ فكري و روحي رسيده و خدا كاملترين دين و آخرين دين را براي انسان فرستاد. من به راه شما توهين نمي كنم فقط به توصيه مهدي براي شادي روح او از تو مي خواهم كتابهاي اسلامي بخواني و با دقت قرآن را قرائت كني اگر خدا بخواهد هدايت مي شوي، من كه از دست بهائيان به خاطر توهين به شهدا به شدت عصباني بودم از شنيدن اين حرفها ناراحت نشدم. دلم مي خواست حداقل خانواده ام را از گفتن اين حرفها باز دارم دوست داشتم تشكيلات را حد اقل از وجود پاك شهدا آگاه سازم كه آنان را فريب خورده نپندارند اما چگونه مي توانستم به گوشي كه پر از اراجيف بود چيز ديگري بخوانم «نرود ميخ آهنين در سنگ» گويا خدا بر قلبهاي آنان مهر زده بود، آنان استعداد شنيدن هيچ حرف حقي را نداشتند و من احساس تنهائي مي كردم، آن روزها هم گذشت و. . .

 

بالاخره زمان ازدواج من فرا رسيد!

اكراه و ازدواج
بالأخره زمان ازدواج من فرا رسيد، ازدواجي اجباري و بدون كوچكترين محبتي با پسري به اسم بهروز كه بهائي بود و اين تنهادليل قبول خانواده من بود چرا كه بهروز به همراه خانواده اش از همدان به سنندج آمده و به سراغ محفل رفته بودند و ضمن معرفي خود گفته بودند كه براي وصلت با دختر خوب و خانواده اي خوب به اينجا آمده اند، محفل هم كه درباره من احساس خطر مي كرد آنها را به منزل ما فرستاده بود. من در سقز بودم ومدتي بود كه مهمان خواهرم مينا بودم و چند شب قبل خواب آمدن اين خانواده را از همدان و حتي عروسي ام را ديده بودم. ده روزي مقاومت من طول كشيد اما بالأخره تسليم شدم و قرار شد براي تحقيق به همدان برويم، تحقيق ما فورماليته بود هيچكدام از برادرها زحمتي به خود ندادندو تحقيقي صورت نگرفت اما اصرار مي كردند كه بپذيرم و تنها دليلشان اين بود كه خانواده او چند جد بهائي بوده اند پس خود او هم به بهائيت وفا دار خواهد بود. اما خودم در تحقيقاتي كه كردم متوجه شدم بهروز هم به اجبار به خواستگاري من آمده. او عاشق يك دختر مسلمان بود و پس از چند سال كه با او دوست بود باهم به محضري مي روند كه عقد اسلامي كنند بهروز حتي حاضر مي شود كه مسلمان شود اما فردي نا آگاه و بي اطلاع در آنجا به او مي گويد اگر زماني ما بخواهيم پدر ومادرت را بكشي بايد بپذيري او هم از اين حرف بي اندازه ناراحت شده و غرورش شكسته بود و با عصبانيت از اين ازدواج منصرف شده از محضر خارج شده بود، ما سرنوشتمان به هم شبيه بود اما باهم تفاهم زيادي نداشتيم.
بهروز فردي كاملاً معمولي بود اصلاً سعي نمي كرد به تعالي برسد و گويا مثل بيشتر آدمها انگيزه اي جز خوردن و خوابيدن و تفريح كردن نداشت، اما تنها وجه تشابه اش با من اين بود كه حتي بيشتر از من عاشق طبيعت و مسافرت بود. از همان روزهاي اول كه باهم نامزد كرديم به مسافرت مي رفتيم او هم مثل من جاده را دوست داشت و عاشق رفتن بود. از محاسنش مي توان به دست و دلبازي و سخاوت و شوخي و خوش مشربي او اشاره كرد و اينكه رقيق القلب و عاطفي بود و از معايبش كه ارمغان عملكرد تشكيلات بود مي شد به حساسيتش نسبت به همه مردان و پسراني كه با ما رفت و آمد داشتند اشاره نمود و اينكه خيلي رفيق باز و خوشگذران بود.
روزهاي نامزدي خوبي را باهم سپري نكرديم چرا كه مرا نمي شناخت و دائم مي ترسيد مثل بيشتر دختران بي حياي بهائي باشم كه فرصت سوء استفاده را به هركس مي دهند، اما بعد از مدتي كم كم مرا شناخت و ديگر به حدي به من اعتماد داشت كه بعد از ازدواج مرتب مرا تنها مي گذاشت و حتي به تنهائي مرا به مسافرت مي فرستاد واو از فعاليتهاي تشكيلاتي ام جلوگيري نمي كرد.
ما بالأخره ازدواج كرديم و جشن عروسي ما هم مثل بيشتر جشن ها بسيار شلوغ و پر سر و صدا بود. ما همه جوانان بهائي سنندج را دعوت كرده بوديم و آنها هم همه فاميلهاي خودشان را دعوت كرده بودند حدود هشتصد نفر مهمان آمده بود كه خانه را غرق گل كرده بودند وقتي داشتم خانه را ترك مي كردم ماتم زده بودم و گريه امانم نمي داد. با خود عهد بستم به حرمت محبت بي شائبه پدر و مادرم هر مشكلي را تحمل كنم و هرگز باز نگردم، فروردين ماه بود و آسمان رعد و برق عجيبي داشت و باران شديدي مي باريد، مي دانستم كه براي هميشه محيط زيباي زندگي ام را از دست مي دهم، مي دانستم روزهاي خوب و لحظه هاي خاطره انگيز براي هميشه رفت و من مي رفتم كه سرنوشت ديگري را تجربه كنم و تنها تكيه گاهم خدا بود و الطاف بي نهايت او. بهروز شنيده بود كه پسر خاله هايم از من خواستگاري كرده اند. نسبت به آنها خيلي حساس بود و دائم سوهان اعصاب من شده بود كه تو دوست داشتي كه با آنها زندگي كني فقط به خاطر اينكه مسلمان بودند نتوانستي. با پرويز كاري نداشت چون چهار سال بود كه ديگر پرويز را نديده بودم. او در دانشكده علم وصنعت تهران ترم آخر مهندسي عمران را مي گذراند. من و بهروز اگر اختلافي در زندگي داشتيم تنها به دليل ازدواج اجباريمان بود و دخالتهاي بي جاي تشكيلات. شب عروسي وقتي خانواده من مي خواستند مرا به خانواده بهروز سپرده و با ماخدا حافظي كنند مامان به من نزديك شد و گفت: به سليم كارد بزني خونش در نمي آد، گفتم مگر چه اتفاقي افتاده ،گفت: مثل اينكه اين خانواده اهل مشروب هستند. سليم به پشت بام رفته و بطري هاي خالي زيادي در آنجا ديده و فهميده كه مشروب خورده اند. اين مصيبتي نبود كه براي ما قابل هضم باشد. شش برادر داشتم كه تا به حال لب به سيگار نزده بودند، مرتكب هيچ خلافي نشده بودند حالا يكباره با خانواده اي وصلت مي كرديم كه اهل مشروب بودند و اين مسئله براي ما بي نهايت ثقيل و ناراحت كننده بود. به هر حال آن شب اعضاي خانواده با من خداحافظي دردناكي داشتند. برادرزاده هاو خواهر زاده ها، خواهر ها و برادرها اشك مي ريختند سليم از ناراحتي سياه شده بود و بغض خود را فرو مي خورد من هم گريه ميكردم و با در آغوش كشيدن پدر و مادرم براي خداحافظي بغضم شكست و به پهناي صورتم اشك ريختم، نمي توانستم راحت نفس بكشم گوئي جانم به لب رسيده بود و سنگيني آن همه غم روي قلبم قابل تحمل نبود آنها كه رفتند از پنجره اتاقم به آسمان نگاه كردم ديوارهاي بلند خانه همسايه جلوي نيمي از آسمان را گرفته بود و خانه را در حصر تنگ و تاريك خود قرار داده بود، آسمان هنوز مي گريست و باران لحظه اي بند نمي آمد. شعري را زير لب زمزمه كرده و گريستم.
اي كاش مي دانستم براي چه ازدواج كردم؟! من كه قصد نداشتم بچه دار شوم و مي گفتم دوست دارم كودك ديگري را به فرزندي قبول كنم و مسئوليت انساني را كه در محيطي ديگر به دنيا آمده و شرايط مناسبي براي زندگي كردن ندارد برعهده بگيرم و اين بزرگ منشي را مي ستودم، اي كاش قبل از ازدواج قبل از اينكه تن به خواسته هاي ديگران بدهم با خودم خوب فكر مي كردم كه دليل ازدواج كردن من چيست و هدف و انگيزه اصلي من از اين وصلت چيست؟ تا بهتر بتوانم مشكلات را بر دوش بكشم اما طبق شعارهايي كه فرا گرفته بودم به اين فكر مي كردم كه ازدواج يعني دو بال شدن براي پرواز واين شعار قشنگي بود بايد به آن عمل مي كردم بايد از بهروز بالي مي ساختم و از قالب تهي بودن رسته و از خمودي و جمودي وركود خارج مي شدم. از همان روز اول زندگي مشتركمان با بهروز متوجه شدم خانواده او با تشكيلات رو راست نيستند و ترسي كه آنها از تشكيلات دارند به مراتب بيشتر از خانواده ماست، آنها خيلي چيزها را از من پنهان مي كردند مبادا به گوش تشكيلات برسد. دقيقاً بر عكس خانواده ما كه همه چيز را سريع به محفل گزارش مي دادند و با آنان مشورت مي كردند سياست اين خانواده طوري بود كه حتي المقدور مشكلاتشان را با محفل در ميان نمي گذاشتند و بعدها فهميدم به اين علت بود كه به تشكيلات اعتماد نداشتند اما ظاهراً خود را حلقه به گوش و سرسپرده نشان مي دادند. بهروز تراشكاري عينك داشت و در طول روز فقط ظهر ها به خانه مي آمد و من بيشتر اوقات را با مادر و خواهرش مي گذراندم. مدتي يكي از اختلافات ما اين بود كه وقتي به خانه مي آمد كارهاي روز مره مرا چك مي كرد و دوست داشت از او ترسي داشته باشم و در خانه مرد سالاري حاكم باشد و تكيه كلامش اين بود كه نمي خواهم مثل ساير خانمهاي بهائي باشي كه همسرانشان برده و بنده آنها هستند. در بين بهائيان معمولاً زن سالاري حكم فرما بود و مردان از اختيارات زيادي برخوردار نبودند و بهروز از اين قضيه هراس داشت. همه اين مسائل و مشكلات را تحمل مي كردم و سعي مي كردم خود را با محيط زندگي جديد كه بيشتر به زندان مي ماند عادت دهم. هنوز يك ماه از ازدواج ما نگذشته بود كه فهميدم بهروز با دختري كه قبلاً با او دوست بود ارتباط برقرار كرده و دائم سعي مي كند وقت و بي وقت از خانه بيرون رفته و با او تماس بگيرد در خانه هم به محض اينكه خلوتي دست مي داد با او تماس مي گرفت و هر وقت كه مي فهميد من متوجه شدم كه با چه كسي صحبت مي كند تنها دليلش اين بود كه مي گفت: من و تو به اجبار باهم ازدواج كرديم و من قبلاً مي خواستم كه با او ازدواج كنم اما وقتي مي ديد كه من به شدت ناراحت مي شوم و او را ترك كرده و به خانه مي روم از من عذر خواهي مي كردو قول مي داد كه ديگر هرگز به من خيانت نكند و من بدون اينكه به كسي بگويم براي تهديد كردن بهروز به جدائي به خانه برگشته ام، دوباره به همراه بهروز به همدان بر مي گشتم.

 

من و بهروز كم كم به هم عادت كرديم

گاهي در ايام محرم و صفر متوجه مي شدم كه بهروز ارتباط زيادي با دوستان مسلمانش بر قرار مي كند و بالأخره وقتي كاملاً به من اعتماد پيدا كرد گفت: من به مراسم عزاداري مسلمانها براي امام حسين(ع) و ساير امامان خيلي علاقه دارم و هميشه با دوستانم به هيئت مي روم و سينه مي زنم، درجبهه وقتي سرباز بودم بهائي بودن خود را پنهان مي كردم و با جماعت به نماز مي ايستادم و از صميم قلب نماز مي خواندم اما كوچكترين حسي نسبت به درگذشت پيغمبر خودمان ندارم. گفتم بهروز اين احساس عجيب و اين كشش را به مراسم سوگواري مسلمانها من هم دارم اما فكر مي كنم دليلش اين است كه از بهائيان نفرت داريم و در بين آنها احساس راحتي نمي كنيم. او گفت: نه چه ارتباطي به بهائيان دارد وقتي جلسه صعود براي بهاء الله مي گيرند و ما بايد تا صبح بيدار بمانيم و دعا بخوانيم من تا صبح رنج مي كشم و به هيچ وجه احساس قربتي به خدا ندارم و دائم به كساني كه چنين جلسه اي را بر پا كرده اند در دلم بد و بيراه مي گويم. گفتم: من هم همينطور من همه جلسات را كاملاً به اجبار شركت مي كنم و از اينكه هميشه كساني مراقب ما هستند كه ببينند در جلسات شركت مي كنيم يا نه واقعاً عذاب مي كشم. بهروز گفت اما در جلسات سوگواري مسلمانها اسم امام حسين(ع) يا هركدام از امامان (عليهم السلام) كه مي آيد ناخود آگاه انسان دلش مي لرزد و گريه اش مي گيرد وخود را در حضور آنها حس مي كند. وقتي باهم به تلويزيون نگاه مي كرديم خلوص و قطرات پاك اشك مسلمانها را درحرم امام رضا(ع) و يا در مكه و يا در ساير اماكن متبركه مي ديديم اشك در چشم هردوي ما حلقه مي زد و به ايمان و اعتقاد ودل گرمي آنها غبطه مي خورديم و ازاينكه ما اماكني نداريم كه به عنوان جايگاه مقدسي از آنها استفاده كرده ودر آنجا آرامش يابيم خلأ عذاب آوري را حس مي كرديم. من و بهروز وقتي تنها مكاني را كه براي بهائيان مقدس بود و در اسرائيل بنا شده بود مجسم مي كرديم و يا گاهي كه فيلم آنجا را پخش مي كردند و ما مي ديديم كه هيچ روحي در آن وجود ندارد،كاملاً مي فهميديم كه حتي به قدر سر سوزني با يكي از اماكن مقدس مسلمانان قابل مقايسه نيست چه رسد به مكه. روح معنويت در بهائيان تبديل به روح پليد تملق و چاپلوسي براي تشكيلات شده بود و مثل اسيري كه بي احساس و بي اختيار تحت كنترل و فرمان زندان بان خويش است عمل مي كردند و اين آگاهي كه من و بهروز سالها بود به آن رسيده بوديم و بيشتر جوانان بهائي هم به آن رسيده بودند از ما گمشده اي معلق ساخته بود كه زندگي را پوچ و بي ارزش مي دانستيم و بي هدف و بي هويت تن به روز مرگي تحت الحفظ داده بوديم. من و بهروز كم كم به هم عادت كرديم و تكيه گاه واقعي همديگر بوديم درست است كه گاهگاهي اختلافاتي باهم داشتيم وحرف همديگر را خوب نمي فهميديم اما قلباً به هم نزديك بوديم. برادر شوهر ديگرم هم چند ماه بعد از ما ازدواج كرد. بهمن بعد از مدتها به ديدن من آمد و براي اينكه بيشتر با من باشد زياد از خانه بيرون نمي رفت برادر شوهرم كه روي عروس تازه اش خيلي تعصب داشت با برادرم درگير شد كه چرا مرتب در خانه مي ماني حتماً قصد داري از وجود همسرم سوءاستفاده كني. سر اين قضيه آنها باهم كتك كاري كردند. من وبهروز از بهمن دفاع كرديم و خانواده بهروز از برادرش. اين اختلاف باعث شد كه ديگر مصمم شديم منزلي اجاره كرده و جدا از خانواده بهروز زندگي كنيم خانه نسبتاً شيك و كوچكي اجاره كرده و نقل مكان كرديم. اما گويا اين كار ما تقريباً اشتباه بود. بعد از آن من تنها ماندم و بهروز مرتب با دوستانش بود. بعضي از شبها هم به خانه نمي آمد من هم براي كسب در آمد و هم براي پر كردن اوقات فراغتم عروسك سازي را راه انداختم و قرار شد براي خريد اجناس با بهروز به تهران برويم يكي دو نفر از اداره كار و يكي دو نفر هم از دختران بهائي استخدام كردم و مشغول كار شديم از طرفي هم فعاليتهاي تشكيلاتي را داشتم. اما بهروز از جلسات گريزان بود و از اينكه پشت سرش حرفي بزنند و يا او را به بي ايماني و ناداني متهم كنند نمي ترسيد. بيشتر اوقات به تنهائي به ضيافت مي رفتم و او شركت نمي كرد و من مجبور مي شدم بگويم به مسافرت رفته است. اين فاصله ها كه بهروز با من ايجاد كرده بود مرا از زندگي دل زده مي كرد يك روز كه به ديدن مادرم به سنندج رفته بودم و از آنجا با صاحب خانه تماس گرفتم گفت كه شما چرا كليد را به شاگردتان داده ايد زودتر برگرديد و ببينيد كه اينجا چه خبر است وقتي برگشتم متوجه شدم كه دختري كه بيشتر از همه به او اطمينان كرده و خانه را به او سپرده بودم و بهائي هم بود با يكي از دوستان بهروز دوست شده و در خانه ما خلوت مي كنند. با بهروز سر اين قضيه مفصلاً حرفم شد و طوري به هم پرخاش كرديم كه مجبور شدم خانه را ترك كرده و به سنندج برگردم. بين راه غم بزرگي همه وجودم را احاطه كرده بود، شكست خورده و مختل به خانه بر مي گشتم و نتيجه اين ازدواج اجباري جز اين چه مي توانست باشد؟! بهروز حس مي كرد كه من هيچ علاقه اي به او ندارم و براي همين خودش را با دوستانش سرگرم مي كرد روزها كه به سر كار مي رفت و شبها هم اكثراً با دوستانش مي گذراند. وقتي به خانه بر گشتم به سليم كه عضو محفل بود گفتم كه چه اختلافاتي باهم داريم و او بلا فاصله به بهروز تهمت زد و گفت كه كسي كه تازه ازدواج كرده و اين همه از خانه فراري است و مرتب با دوستانش سپري مي كند بي ترديد معتاد است و اين مسئله را از تو پنهان مي كند. من هم يكي دو مورد را كه از او شنيده بودم وگفته بود: به صورت تفريحي مصرف كرده ام به اطلاع محفل رساندم. دادخواست طلاق من به محفل رفت و طبق احكام بهائي بايد يك سال از تاريخي كه من دادخواست طلاق داده بودم مي گذشت تا طلاق من صادر مي شد و به اين حكم تاريخ تربص مي گفتند، مدتي كه گذشت بهروز همراه پدر و پدر بزرگش به خانه ما آمدند تا مرا برگردانند اما سليم به آنها گفت كه ما به بهروز مشكوك هستيم او احتمالاً معتاد است براي همين اجازه نمي دهيم كه رها را با خود ببريد. بهروز عصباني شد و گفت: شما نمي توانيد به من تهمت بزنيد و حق نداريد به اجبار رها را از من جدا كنيد و قسم مي خورم كه هيچ كس نمي تواند مانع من شود من او را مي برم، جار و جنجال به جائي كشيد كه امير برادر ديگرم يكباره به بهروز حمله كرد و او را زير مشت و لگد خود گرفت اوهم كه هميشه چاقوئي همراه داشت چاقو را از جيب در آورد و به سمت امير حمله ور شد ما از ترس فرياد كشيديم كارگر هاي كارگاه خود را رساندند و يك چوب به دست سليم دادند و چند نفري با چوب و چماق بهروز و پدرش را مورد ضربات شديدي قرار داده و سر و كله آنها را شكستند، بهروز هم با چاقو دست امير را بريد. خون از سر و روي بهروز و پدرش جاري بود و تمام لباسهايشان غرق خون بود، سليم كه عضو محفل بود و مي بايست به اين دعوا خاتمه مي داد خودش از كساني بود كه با چوب به جان بهروز افتاده و او را غرق خون كرد. بهروز همراه پدر و پدر بزرگش با اين پذيرائي گرم از خانه خارج شدند، من ترسيده بودم و به شدت گريه مي كردم. از پنجره راه پله داخل حياط را نگاه كردم بهروز با سر و صورتي كاملاً خوني نگاهي به من كرد و گفت: رها از من جدا نشو، خواهش مي كنم، دلم برايش سوخت ولي با آن وضعيت هيچ جوابي نمي توانستم به او بدهم و فقط با صداي بلند گريه مي كردم. آنها كه از خانه خارج شدند ما هم آماده شديم و به كلانتري رفتيم تا از آنها به خاطر چاقو كشي و ايجاد ضرب و شتم شكايت كنيم. داخل حياط كلانتري بوديم كه ديديم آنها هم آمدند. بهروز عاشقانه به من التماس مي كرد كه او را تنها نگذارم و مي گفت كه اشتباه كردم ديگر هيچ وقت تو را تنها نمي گذارم ديگر باعث رنجش خاطر تو نمي شوم فقط به اين غائله خاتمه بده و با من برگرد. سليم به من نزديك شد و گفت: با او حرف نزن و به بهروز گفت: تو حالا بايد به زندان بروي دل خودت را خوش نكن. چند ساعتي در كلانتري وقتمان تلف شد اما به همديگر رضايت دادند و از هم جدا شديم. اين رضايت براي اين بود كه مرتب بهائيان مي آمدند و مي گفتند: دو خانواده بهائي نبايد باهم دعوا كنند، به هم رضايت دهيد و نگذاريد كه آبروي بهائيان برود. ما به خانه برگشتيم و آنها به همدان. از آن پس سليم به همه گفت كه بهروز معتاد است در حاليكه بهروز در آن جر و بحث هامي گفت: همين الان برويم وآزمايش اعتياد بدهيم سليم مي گفت: شايد امروز مصرف نكرده باشي. بهروز اصرار مي كرد كه يك روز بدون اطلاع بياييد و مرا به آزمايشگاه ببريد، سليم مي گفت: راههاي منفي كردن آزمايش را بلدي، او هم عصباني مي شد و مي گفت چرا تهمت مي زنيديا بايد ثابت كنيد و يا مرا متهم به اين مسئله نكنيد.

 

 

دستور طلاق از سوي اعضاء محفل صادر شد!

از آن روز به بعد از خيلي چيزها محروم شدم دقيقاً بلائي كه سر نسيم آمده بود سر من هم آمد و خانواده اي كه فكر مي كردم خيلي منطقي هستند مرا كاملاً از برداشتن تلفن محروم كردند و ديگر اجازه نمي دادند تنها از خانه خارج شوم و همه اينها به دستور سليم بود بهروز تماس مي گرفت و اصرار مي كرد تلفن را به رها بدهيد. مي خواستم نظر او را بدانم اما سليم گاهي كه اجازه مي داد تلفني حرف بزنم بالاي سرم مي ايستاد ومي گفت بگو ديگر هيچوقت بر نمي گردم، من هم جرأت نمي كردم چيزي غير از اين بگويم و زود تلفن را قطع مي كرد و اجازه نمي داد بهروز دل مرا به رحم آورد. شديداً تحت نظر بودم، بيشتر در خانه برادرها بودم و آنها هم به دستور سليم اجازه نمي دادند نزديك تلفن شوم مبادا با بهروز حرف بزنم. سليم دنبال مداركي مي گشت كه بتواند اتهامش را ثابت كند. از چيزهائي كه من برايش تعريف كرده بودم استفاده كرده بود و فردي هم پيدا شد و گفت: بهروز يك روز از داخل جورابش سيگاري را كه داخل آن پر از حشيش بود در آورد و كشيد و به من گفت: اگر توانستي براي من هروئين پيدا كن، اين فرد برادر زن برادرم بود كه در كرمانشاه زندگي مي كرد. يك روز كه به خانه برادرم آمده بود خود را به او رساندم و التماس كردم كه حقيقت را بگويد و او به جان تنها پسرش قسم خورد كه راست مي گويد و بهروز سخت معتاد است، من هم به حرف او اعتماد كردم از طرفي چون اختلاف ما به خانواده ها كشيده بود و عميق شده بود ديگر نمي توانستم بر خلاف حرف برادرها عمل كنم، من قلباً اطمينان داشتم كه بهروز معتاد نيست اما هيچ چاره اي جز قبول حرف اطرافيانم نداشتم چون فكر مي كردم ممكن است من اشتباه كنم و بدبخت شوم. هركس كه مرا مي ديد مي گفت فكر نكن اگر از بهروز جدا شوي بدبخت مي شوي بهروز اصلاً لقمه تو نيست و هنوز همه كساني كه قبلاً از تو خواستگاري كردندمايلند كه با تو ازدواج كنند. دو نفر از اقوام كه زن و شوهر دو به هم زن وفتنه گري بودند دائم از تهران تماس مي گرفتند و مي گفتند اجازه ندهيد رها برگردد چون ما خبر داريم كه بهروز معتاد است و پدرش هم قاچاق فروشي مي كند. اين حرفها در بين بهائيان شايع شد و غيبت و افترا به حدي بالا گرفت كه اجتناب ناپذير بود، همه از معتاد بودن بهروز و قاچاق فروشي پدرش اظهار اطمينان مي كردند و طوري بيان مي كردند كه گويا با چشمان خودشان چنين چيزهائي را ديده اند. بهروز گاهي كه تلفن مي كرد واصرارمي كرد كه گوشي را به من بدهند همين كه گوشي را مي گرفتم به گريه مي افتاد و قسم مي خورد كه معتاد نيست و از من خواهش مي كرد كه برگردم، من حرفش را قبول داشتم اما ديگر حرفها به حدي زياد شده بود كه ناچار بودم تن به طلاق دهم. يك روز سليم گفت: تو ديگر نمي تواني با بهروز زندگي كني فكر نكن كه اين تصميم، تصميم من است بلكه اعضاي محفل همه اتفاق نظر دارند كه ديگر نبايد رها به همدان برگردد. با شنيدن اين حرف ديگر خيالم راحت و تكليفم روشن شد. فهميدم كه ديگر حتي اگر هم بخواهم نمي توانم برگردم. اين باعث آزادي ظاهري من شد و چون سليم مي دانست من براي اينكه از اتحاد خانوادگي خارج نشوم دستور محفل را قبول خواهم كرد مرا آزاد گذاشت و بعد از آن مي توانستم از خانه خارج شده و يا با تلفن حرف بزنم، من تلفني اين مسئله را به بهروز گفتم او هم به محفل همدان شكايت كرده بود كه با چنين شايعه اي زن مرا به اجبار از من گرفته اند اعضاي محفل همدان هم يك روز بدون اينكه به او اطلاع بدهند به سراغ او رفته و او را به آزمايشگاه برده بودند و متوجه شده بودند كه او پاك است. به وسيله نامه اي نظر خود را با جواب آزمايشي كه عكس بهروز هم روي آن بود براي محفل سنندج ارسال كردند. سليم گفت: اين جواب قانع كننده نيست چون احتمالاً خبرداشته كه اعضاي محفل مي خواهند او را به آزمايشگاه ببرند و بااين حرف مراتب بي اعتمادي اش را نسبت به اعضاي محفل نشان مي داد و گاهي مي گفت يكي از اعضاي محفل همدان دائي بهروز است پس به اين ترتيب امكان مطلع بودن بهروز از آزمايش وجود دارد و آن نظريه كاملاً مغاير با اعتقادات ما بود، ما به اعضاي محفل (نعوذبالله) به اندازه خدا اعتماد داشتيم و آنها را جانشين خدا بر روي زمين مي دانستيم و اگر دستوري مي دادندبي چون و چرا مي پذيرفتيم و فكر مي كرديم اگر اوامر و نواهي آنان را ناديده بگيريم بدترين بلاهاي الهي بر سرما نازل مي شود و پا فشاري سليم روي اين مطلب باعث تعجب من بود. وقتي مطمئن شدم بهروز معتاد نيست و همه اين حرفها شايعه است شديداً احساس گناه كردم و با خود گفتم اگر من كمي صبور بودم و براي حفظ زندگي ام تلاش مي كردم و زود قهر نمي كردم اين همه حرف و حديث پشت سر او نبود و اين همه او را به باد تهمت و افترا نمي بستند. دلم برايش تنگ شده بود و از دادخواست طلاق پشيمان شده بودم اما نمي دانستم چه بايد بكنم. اعضاي محفل سنندج مي گفتند نبايد برگردي و اعضاي محفل همدان مي گفتند بايد برگردي. بالأخره با خود كه بيشتر فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه اعضاي محفل سنندج مورد اغفال حرفهاي سليم قرار گرفته و سليم در واقع قصد انتقام دارد و اصلاً خوشبختي و بد بختي من برايش فرقي نمي كند. او كسي بود كه غرور بيش از حدي داشت و چون معمولاً مورد احترام سايرين بود و بهروز در مقابل او ايستاده و كتك كاري كرده بود او مي خواست حرفش را به كرسي بنشاند و نمي توانست از بهروز بگذرد درحالي كه دخالت بي جاي او باعث اين دعوا شد و در نهايت تهمتي كه به او زد منجر به اين جدايي گشت. سليم كه با قساوت قلب و با اطمينان به بهروز اتهام اعتياد مي زد عضو محفل بود و ما او را بري از هر خطا مي دانستيم گرچه مي گفتند كه اعضاي محفل به تنهايي مصون از خطا نيستند اما اين توجيهي بود كه با عقل مطابقت نداشت و در نهايت همه اعضاي محفل سنندج به من دستور دادند كه به همدان بر نگردم و سليم توانسته بود با كينه و كدورت شخصي نظر همه آنها را جلب كند و آنها را با خود موافق نمايد خود او هم تحت تأثير همان دو نفر كه از تهران مرتب پيغام مي دادند قرار گرفته بود. اين زن و شوهر از تهمت هيچ ابائي نداشتند به عروس خودشان هم تهمت زدند كه رواني است و اگر بچه دار شود بچه هم رواني مي شود و به اجبار چند ماهي پسرشان را از عروسشان پنهان كرده بودند يكبار ديدم كه عروسشان كه دختر مظلوم و مهرباني بود به دست و پاي آنها افتاده و آنها با ذلت و خواري از خانه بيرونش مي كنند. اين صحنه دلخراش را ديدم و به آنها اعتراض كردم در جواب گفتند: او مي خواهد دل ما را به رحم بياورد و به خانه اش برگردد چون مي داند كه اگر طلاقش دهيم هيچ كس با او ازدواج نخواهد كرد. آبروي او را بردند و در همه جا شايع كردند كه او رواني است. آنها با اين شايعات فرصت ازدواج ديگر را هم از او گرفته بودند بالأخره او بارها و بارها به التماس افتاد و آنقدرجلوي خانه خودش نشست تا بالأخره او را راه دادند. آنها با خودخواهي و خشونت وحشيانه خود، كاري كردند كه دختر
بي گناهي به دست و پاي آنها بيفتد و براي به دست آوردن زندگي مشتركش براي به دست آوردن حق خود ماهها زجر بكشد. نه ماه بعد دختري به دنيا آورد كه به گفته خودشان بسيار با هوش بود. عروس اين خانواده واقعاً از لحاظ روحي كمترين عارضه اي نداشت و تهمت آنها كاملاً بي اساس بود. اين خانواده هر از گاهي به كسي تهمت مي زدند و براي اثبات حرفشان از هيچ دروغ و شايعه اي فرو گذار نبودند و حالا سرگرمي ديگري پيدا كرده بودند و تمام تلاششان اين بود كه من و بهروز را از هم جدا كنند. گويا از اين كارها لذت مي بردند. هر روز پيغام جديدي از آنها مي رسيد، دائم تلفن مي كردند و خبر جديدي مي دادند، يك روز مي گفتند: فاميلشان بهروز را ديده كه در حال كشيدن ترياك بوده، يك روز مي گفتند ما خبر داريم كه تا چندي پيش اين خانواده گدا گشنه بودند يكباره چطور اين همه دارائي به هم زدند و چطور توانستند عروسي هائي به اين مفصلي براي پسرانشان بگيرند؟ اين پولها را فقط از راه قاچاق بدست آورده اند. درحالي كه پدر بهروز فرش فروش بود و سالها قبل از راه سمساري فرش گذران مي كرده اما با زحمت و تلاش فراوان توانسته بود براي پسر هايش عينك سازي باز كند و خودش هم در آن سهم داشت و عينك سازي شغل پر درآمدي بود. علاوه بر آن فرش فروشي هم مي كرد. اين اخبار را آنچنان با اطمينان گزارش مي دادند كه همه فكر مي كردند كاملاً موثق است. اما من مي دانستم همه آن شايعات، همه آن اخبار نا درست و همه دو به هم زني ها به علت ذات ناپاك و بي عاطفه افراد بهائي است. از سر بي ايماني و بي وجداني آنها ست.

 

 

سرنوشت شوم بهايي زادگان

يكي از همان روز ها وقتي با زن برادرم از خانه خارج مي شديم ديدم بهروز روبه رويم ظاهر شد و سلام كرد و گفت: رها خواهش مي كنم حرفهايم را گوش كن. زن برادرم كمي از ما فاصله گرفت و به من گفت: زياد طول نكشد چون نمي تواند جوا ب سليم رابدهد. بهروز با ديدن من به گريه افتاد و گفت: رها تو كه مي داني همه اين شايعات دروغ است چرا حرف مردم را قبول كردي؟ من از زندگي سير شدم، خسته شدم، بدون تو نمي توانم زندگي كنم. تو زن من هستي خواهش مي كنم مرا درك كن مرا به خاطر جرمي كه مرتكب نشده ام تنبيه نكن. برگرد و بدان كه ديگر هيچوقت باعث اذيتت نمي شوم. گفتم: دعوائي كه با خانواده ام داشتي باعث شد كه امير و سليم از تو كينه به دل گيرند و ديگر اجازه نمي دهند برگردم. گفت: تو بايد به حرف محفل گوش كني، محفل مگر به شما ثابت نكرد كه من معتاد نيستم؟ ديگر به چه بهانه اي اجازه نمي دهند تو برگردي؟ گفتم: سليم حرف محفل همدان را قبول ندارد. گفت: يعني چه مگر مي شود؟ گفتم به هر حال حرف آنها را نمي پذيرد. محفل سنندج هم حرف سليم را قبول دارند. زن برادرم گفت: رها زود باش بيشتر از اين با او حرف نزن. بهروز دوباره خواهش كرد، بعد يك نوار به من داد و گفت: اين چيزها را گوش كن شايد بفهمي كه بدون تو بر من چه مي گذرد. نمي خواستم باز موجب بي اعتمادي سليم شوم و موقعيت محدودي برايم ايجاد شود. از اين رو بيش از چند دقيقه با او حرف نزدم. او التماس كرد كه بيشتر بمانم و مي گفت دلش برايم تنگ شده و دوست دارد بيشتر مرا ببيند اما زن برادرم گفت: من اجازه ندارم و فعلاً مسئوليت رها با من است، انسان وقتي در چنين موقعيتهائي قرار مي گيرد متوجه نيست كه چقدر اسير و در مانده است. چقدر به او، به خواسته هايش به انسانيت و اراده اش توهين مي شود. بهروز با دلي شكسته رفت و دلش به اين خوش بود كه نوار او را گوش مي كنم و تحت تأثير حرفهاي او قرار
مي گيرم و به همدان برمي گردم. نوار بهروز را به خانه آورده و گوش كردم او برايم حرف زده بود، درد دل كرده بود و گفته بود كه چقدر جاي من در خانه خالي است، مابين صحبتهايش برايم آواز خوانده بود. صداي بهروز زلال، صاف و گيرا بود و كاملاً به زير و بم آوازها و تصنيف ها اشراف داشت. او در بعضي قسمتها به گريه افتاده و گفته بود: تهمتي كه به من زده شده آبروي مرا برده و تو را از من گرفته، زندگيم را بي سر و سامان كرده و آرزو كرده بود كه همه آن كساني كه در حق او چنين ظلم بزرگي روا داشته اند به ظلم بزرگتري دچار شوند .
سليم وقتي شنيد كه بهروز به سنندج آمده پيشنهاد كرد كه براي استراحت به منزل خواهرم كه در تهران بود بروم و من فهميدم كه دليل اين پيشنهاد فقط دوري از بهروز است. به تهران رفتم، منزل خواهرم در طبقه سوم خانه پدر و مادر سودابه بود. در واقع شراره همسر برادر زن برادرم شده بود. نوار را همراه خودم بردم هر شب به آن گوش مي كردم و مثل ابر بهاري مي گريستم، به سر گذشت خودم فكر مي كردم كه كوچكترين دخالتي در آن نداشتم هر آنچه بر سرم آمده بود جبر مطلق بود هم ازدواجم و هم جدائيم از همسرم. واقعاً مثل يك مهره
بي اراده بازيچه دست ديگران بودم. كساني كه مدعي بودند جانشين خدا هستند و اعتماد و اطمينان ما را با هزاران لفظ ادبي و عرفاني جلب كرده بودند مالك فكر و انديشه ما و مالك ما شده و ما را به بدبختي و فلاكت افكنده بودند. نوار را براي خواهرم گذاشتم او به شدت تحت تأثير قرار گرفت و مرا در آغوش گرفته و هر دو با صداي بلند گريه كرديم خواهرزاده ام كه پنج ساله بود با تعجب نگاه مي كرد كه، چرا گريه مي كنيم. زور گوئي سليم و سوءاستفاده او از سمت جانشيني اش طوري بود كه به فكر هيچكس
نمي رسيد كه راه ديگري هم ممكن است وجود داشته باشد. پدر شوهر و مادر شوهر شراره از سليم تمجيد مي كردند و به من مي گفتند كه ديگر حق برگشتن نزد بهروز را ندارم آنها هميشه در مسائل و مشكلات ديگران دخالت مي كردند و علناً طوري به اين و آن راجع به تصميم گيريهاي مهم زندگيشان تحكم مي كردند كه گوئي عالم و عاقل عالمند و كسي غير از آنها بهره اي از عقل و علم نبرده. اينها كساني بودند كه اگر عضو محفل مي شدند روزگار زير دستان را سياه كرده و عده اي را به مرگ تدريجي و شكنجه ابدي مبتلا مي كردند، مسعود پسرشان همسر شراره و برادر زن سليم بود. او و خواهرم عضو محفل منطقه اي تهران بودند. آنها هم چوب خود خواهي ها و يك دندگي سليم را خورده بودند. آنها ده سال بود كه باهم دوست و عاشق هم بودند وقتي مي خواستند باهم ازدواج كنند سليم مطابق سنت غلط قديمي ها به شدت با اين ازدواج مخالفت كرد به بهانه اينكه شراره كوچكتر از ميناست. مينا در آن وقت ازدواج نكرده بود سليم اين مسئله را بهانه كرده و مي گفت: تا زماني كه مينا ازدواج نكرده شراره حق ازدواج كردن ندارد. اما تنها دليل شكست سليم در اين قضيه اين بود كه پدر و مادر همسرش از او زورگو تر بودند و به هر حال شراره و مسعود باهم ازدواج كردند و سليم دقيقاً شش سال با شراره و مسعود حرف نزد و به خانه پدر زن خود پا نگذاشت. غرورش شكسته بود و اين اولين بار بود كه شكست خورده و حرفش زمين مي افتاد. حتي برادر بزرگم كه دو سال از سليم بزرگتر بود نه تنها خودش بلكه خانواده همسرش هم از سليم حساب مي بردند با اين حال به خاطر مي آورم هر زمان كه شراره به سنندج مي آمد به اصرار با سليم ديده بوسي مي كرد تا به حكم تنبيه اش تخفيف خورده و بخشيده شود.
سليم يكي از دلائل ديگري كه براي مخالفتش با ازدواج شراره و مسعود مي آورد اين بود كه مي گفت: در مذهب ما قرار نامزدي فقط سه ماه است اگر به اين قرار حتي يك روز اضافه شود قرار نامزدي ملغا مي شود و به هم مي خورد و شما كه ده سال است به هم قول ازدواج داده ايد و باهم دوست هستيد در واقع نامزد يكديگر به شمار مي رويد چون در قرار نامزدي هم هيچ آيه و خطبه اي خوانده نمي شود فقط يك قرار گذاشته مي شود پس شما امر جمال مبارك (يعني بهاء) را زير پا گذاشته و به جاي سه ماه ده سال نامزد يكديگر بوده ايد و اين ازدواج كاملاً غلط و غيرقانوني است.
اين طرز تفكر سليم ناشي از تعصب او بود و اين افكار مختص زماني بود كه تشكيلات هنوز او را به چشم يك كارگر با دستي پينه بسته نگاه مي كرد. اما همين كه وضع مالي اش خوب شد و به سرمايه داري توانا تبديل گشت تشكيلات به او بها داد و او را كم كم در رأس سازمان قرار داده و عضو محفل كرد. سليم كسي بود كه وقتي ازدواج كرد اجازه نمي داد همسرش و خواهرانم در هيچ جلسه اي شركت كنند. از تشكيلات بيزار بود و بهاء و عبد البهاء را زير رگبار فحش مي گرفت و حتي كفر مي كرد و به خدا ]بهاء[ ناسزا مي گفت. او همه بهائيان را پست و كثيف و كلاهبردار مي خواند و مي گفت همه اين جلسات دكان بازاري است كه يك عده مفت خور براي خودشان باز كرده اند تا ما را به استعمار بكشند. اما با كوچكترين ارزش و بهائي كه از سوي تشكيلات به او داده شده كاملاً فريب خورده و برده حلقه به گوشي شد تا اينكه زمان رياست خودش هم فرا رسيد و حال تمام عقده هاي گذشته را روي تك تك ما خالي مي كرد وبه راحتي مي توانست از اين موقعيت سوءاستفاده كرده و حرفش را به كرسي بنشاند واين سرنوشت شومي بود كه ما بهائي زادگان به آن مبتلا بوديم.

 

اغنام الله؛ لقبي كه بهاء به پيروان خود بخشيد!

من و شراره عاشق هم بوديم و از صميم قلب به هم وابسته بوديم. او چهار سال بزرگتر از من بود و سليم چند سال اجازه نداد من به تهران بيايم و حتي زماني كه تابستانها با خود او و خانواده اش به شمال مي رفتيم از مسيري ما را مي برد كه از تهران عبور نكنيم و اين دقيقاً اعتراف خود او بود و مي گفت من از تهران عبور نكردم تا تو به هوس نيفتي و به بهانه ديدن شراره دوباره با پرويز ارتباط بر قرار نكني. و حال كه خطر ارتباط با پرويز
بر طرف شده بود مرا به تهران فرستاد تا از ارتباط گيري با همسرم كه خودش به اجبار مرا با او وصلت داده بود دور كند. هر روز برايم يكسال مي گذشت و لحظات عذاب آوري را مي گذراندم بدون اينكه بدانم چرا. در ورطه هولناكي بودم كه نا خود آگاه بايد تن به دنائتي خواركننده مي دادم، مثل گوسفندي كه هيچ اراده اي از خود ندارد و تابع اوامر صاحب خويش است. درست همان لقبي كه بهاء روي پيروان خود گذاشت «اغنام الله».
شراره مرا دلداري مي داد و مي گفت: درست است كه بهروز پسر خوبي بود اما وقتي اعضاي محفل صلاح نمي دانند كه تو برگردي حتماً چيزي مي دانند. اگر زماني برگردي بدبخت مي شوي، پس سعي كن استقامت كني و او را فراموش كني. مسعود از معلومات بالائي برخوردار بود و چندين جلسه را اداره مي كرد. يك روز از او پرسيدم اعضاي محفل سنندج مرا از برگشتن ممنوع كرده اند و اعضاي محفل همدان مرا به برگشتن امر كرده اند در اين موقع چه بايد بكنم؟ او گفت: در اين موقع بايد به محفل تهران استيناف دهيد تا تصميم نهائي را محفل ملي براي انسان بگيرد و بعد گفت: تو كه تكليفت روشن است نبايد برگردي، با مسائلي كه پيش آمده ديگر برگشتن تو صلاح نيست. او بيشتر به خاطر حرفهاي خانواده خودش با برگشتن من موافق نبود چون مي دانست كه حتماً خانواده بهروز شايعاتي را كه از طرف خانواده او مطرح مي شد شنيده اند و مي خواست حرفهاي خانواده اش به كرسي بنشيند.
مسعود شبانه روز در حال فعاليت بود. يك روز كه متوجه شد كثرت كار او را از امرار معاش باز مي دارد تصميم گرفت از بعضي مسئوليتها استعفا دهد و فعاليتهايش را تقليل دهد اما با نا اميدي به خانه برگشت و به من و شراره گفت: من اين قضيه را نمي دانستم كه ما حق استعفا نداريم. اعضاي محفل با استعفاي من مخالفت كردند و گفتند تا زماني كه ما لازم بدانيم با يد همه اين مسئوليتها را برعهده داشته باشي. من با تعجب گفتم: اما عذر شما موجه است زن و بچه شما به نان احتياج دارند و شما فرصت رفع احتياجات اوليه آنها را نداري. اوگفت: هيچ عذري پذيرفته نيست و من مجبورم ادامه دهم، آنها نص صريح اين حكم را به من نشان دادند، بيچاره خواهرم وضع مالي خوبي نداشت و زندگي اش به سختي مي گذشت اما ننگ اين فقر و فلاكت را به بهانه خدمت به امر بها به جان خريده بود و تحمل مي كرد من هم به آنجا رفته و سربار آنها شده بودم. تصميم گرفتم مشغول كار شوم تا سختي ايام را با گذراندن زمان آسان كنم و مخارج خودم را هم تأمين نمايم.
به مسعود سپردم تا كاري برايم پيدا كند كه از هر لحاظ قابل اعتماد و سالم باشد. من آنقدر نسبت به خودم تعصب داشتم كه حتي حاضر نبودم از خانه خارج شوم و در معرض نگاه نا پاك نامحرمان واقع شوم. هر چقدر اين چيزها در جامعه ما كمتر رعايت مي شد من حساس تر مي شدم، از اين رو به راحتي كار پيدا نمي شد. مي خواستم محيط سالمي باشد و صاحب كار كاملاً مورد اعتمادي يافت شود. يك روز مسعود به خانه آمد و گفت: كار خوبي برايت پيدا كرده ام مسيرش طولاني است اما واقعاً محيط سالم و فوق العاده پاكي است چون صاحب كارش بهائي است اويكي از بهائياني است كه روي سر ما جا دارد و با حالتي آمرانه گفت: نكند آبروي ما را در كنار اين مرد شريف ببري، بااو تلفني قرار گذاشتم و قرار شد خود شما با او صحبت كني. مواظب باش سر ساعت مقرر به او زنگ بزني تا من بد قول نشوم. با صاحب كار مورد اعتماد تلفني صحبت كردم و مدهوش قدرت بيان و لفظ قلم او شدم از همان تشكيلاتي هاي كار كشته بود. يكي از خصلت هاي تشكيلاتي ها اين بود كه ازفن بيان خوبي برخوردار بودند. بلافاصله فهميدم به جائي مي روم كه زور گوئي ها و امر و نهي كردنش به مراتب بيشتر از ساير اماكن تجاري است. اما چون مسعود اين كار را پيدا كرده بود چيزي نگفتم و فرداي آن روز با شراره براي آشنائي با كار به مكان مورد نظر رفتيم. مدرسه اي بود به نام مؤسسه دانش پژوه كه كاملاً غير قانوني و بدون داشتن مجوز اداره مي شد. در اين آموزشگاه مربيان زيادي كه بيشتر آنها بهائي بودند ثبت نام كرده بودند تا براي تدريس خصوصي به منازل دانش آموزان رفته و بيست و پنج درصد از حق الزحمه آنها به اموزشگاه تعلق مي گرفت، كار من آشنا كردن دانش آموزان با مربيان و دبيران بود. آقاي پژوه كه همراه پدر و برادرش اين مدرسه را اداره مي كردند همان شخص شريفي بود كه تلفني با بيان شيوا و لحن خوب و متينش آشنا شده بودم. او مرد حدوداً سي الي سي و دو ساله اي بود كه كاملاً به وضع ظاهرش رسيده بود. موهايش را سشوار كشيده و كمي ابرو ها را دست كاري كرده و ريش و سبيلش را سه تيغه كرده بود، پيله پف كرده پشت پلكش چشمانش را به حالت خوابيده نشان مي داد اما روي هم رفته با قدي بلند و هيكلي متناسب جذابيتهائي در او يافت مي شد خصوصاً كه صداي جذاب و بيان شيوايش همه معايب ظاهري او را محو مي كرد. از فرداي همان روز سرگرم كار شدم و مسير طولاني افسريه تا انتهاي انقلاب را با دو مسير طولاني خط واحد طي مي كردم. حدود ساعت دو بعد از ظهر حركت مي كردم و ساعت هشت به خانه بر مي گشتم و حقوقي هم كه قرار بود ماهيانه در يافت كنم قابل ملاحظه و نسبتاً خوب بود. شنيده بودم مدتهاست دنبال يك منشي هستند اما كسي را تا كنون انتخاب نكرده بودند اما مرا به سفارش مسعود در همان روز اول تأييد كردند، يكي از مربيان خانم كه قبلاً منشي همان آموزشگاه بود براي اينكه افرادي را كه با آنها در ارتباط بودم بهتر بشناسم خصوصيات هركدام از آنها را برايم بازگو كرد. در ابتدا باور نكردم و فكر كردم به علت رقابتي كه بين همكاران خود دارد براي هركدام از آنها اشكالي مي تراشد و به آنها تهمت مي زند اما بعدها فهميدم كه هيچكدام از حرفهائي كه او زده بود بي اساس نبود بلكه كاملاً همه آنها در يك خصوصيت مشترك بودند، همه آنها پول پرست و حريص و طماع بودند و بيشترشان
بي انصاف و حقه باز بودند و مهمتر از همه اينكه هيچ كدام به همسر و فرزندان خود وفا دار نبودند و هيچ ابائي از خيانت نداشتند وقتي دور هم جمع مي شدند اخبار نادرست سرنگوني نظام را به يكديگر اطلاع مي دادند و در آرزوي واژگوني و از هم گسيختگي نظام بودند، اتهامات بي اساس نسبت به مسئولين روا مي داشتند. به بهانه آموزش درسهاي خصوصي به خانه مي رفتند و بهائيت را تبليغ مي كردند و عملاً تعهد نامه خود را زير پا نهاده و در مقابل نظام كوچكترين تواضعي نداشتند و فعاليتهاي سياسي خود را بطور زير زميني و پنهان انجام مي دادند. طبق معمول در اين جمع نسبت به كساني كه بعد از انقلاب به اسلام گرويده و از بهائيت تبري جسته بودند بد گوئي مي شد به حدي در باره چنين اشخاصي بد گوئي مي كردند كه هر جوان خام و نا پخته اي از ترس متهم نشدن به اين اتهامات سعي مي كرد اگر هم به حقيقتي مي رسيد پنهان كند و چيزي بر زبان نياورد.

 

بهائيان؛ جاسوسان آمريكا و اسرائيل

مهناز رئوفي
تشكيلات علناً با كساني كه به اسلام گرويده و از بهائيت خارج شده بودند برخورد وحشيانه و بي رحمانه اي داشت در همان محيط بود كه شنيدم فردي مسلمان شده و تشكيلات عده اي را براي بازگرداندن او گمارده است و چون موفق نشده بودند او را از ديدن همسر و فرزندانش محروم كرده بودند و هنگامي كه تلفني يكي از افراد از طرف تشكيلات براي او خط و نشان مي كشيد مي شنيدم كه چه بي رحمانه او را براي هميشه تهديد به جدائي از همسر و فرزندانش مي كنند و در واقع آن شخص اجازه ورود به خانه پدر و مادرش و هيچ كدام از اقوام را هم نداشت. بهائيان در داخل كشور به اندازه اي بازگو كننده شايعات بي اساسي بودند كه دشمنان جمهوري اسلامي طرح مي كردند و به حدي از انقلاب و نظام و رهبر و دين و آئين مسلمين بد مي گفتند كه من با وجودي كه از مسائل سياسي چيزي نمي دانستم حدس مي زدم اينها جاسوسان حقيقي آمريكا و اسرائيل هستند كه در ايران گماشته شده اند تا دائماً پيام آنها را در بين مردم شايع كنند و اخبار اتفاق افتاده در ايران را هم براي دشمنان ابلاغ نمايند يك روز يكي از مربيان در حاليكه داخل دفتر كار نا آرام و بي قرار قدم مي زد از اينكه نظام در دست كساني بود كه مجال كسب در آمدهاي بي رويه را از او گرفته بود به زمين و زمان ناسزا مي گفت. حرص و ولع از چشمان درشت و خطوط در هم رفته چشمانش پيدا بود درهمين حين برنامه روايت فتح از تلويزيون كوچكي كه گوشه دفتر گذاشته شده بود پخش و از شهدا و رشادتهاي اين جان بر كفان ياد مي شد آقاي مختاري كه به خاطر وجود اين جوانان غيور و ايثارگر برخي از راههاي دزدي و چپاول را به روي خود بسته مي ديد اصطلاح خيلي بدي را براي شهدأ به كار برد و من كه يك لحظه مهدي را از خاطرم محو نمي كردم و به آن همه استحقاق و لياقت حسادت مي ورزيدم نتوانستم سكوت كنم وگفتم: آقاي مختاري چرا بي حرمتي مي كنيد؟ اين شهدا از خود گذشتند كه من و شما امروز به اين راحتي و بي دغدغه خاطردر كشور خودمان زندگي كنيم آقاي مختاري كه گوئي كسي را يافته بود تا همه عقده هايش را تخليه كند يكباره به من پرخاش كرده و گفت: حماقت افرادي مثل شما كه كوركورانه تحت تأثير اين حرفها قرار مي گيرند همه را بدبخت كرد. گفتم: بهتر است بگوئيد دست و پاي ما بهائيان را بسته وگرنه خود مسلمانها خيلي هم احساس خوشبختي مي كنند و زندگي راحت امروز خود را مديون اين شهدا هستند، او با عصبانيت گفت: دست و پاي ما بسته نيست الحمدلله همه كلاسها و جلسات تشكيلات را بهتر و با صفا تر و پر شور تر از قبل برگزار مي كنيم اتفاقاً براي ما بهتر شد الان دنيا از ما حمايت مي كند. گفتم: پس چرا ناراحت هستيد؟ چرا ناسزا مي گوئيد؟ گفت: همه مردم، همه دنيا فحش مي دهند. گفتم: اتفاقاً اين طور نيست همه دنيا متوجه شده كه نظام ايران امروز ايده آل و دلخواه اكثر قريب به اتفاق مردم ايران است، فكر مي كنيد كساني كه رفتند و شهيد شدند چه كساني بودند؟ جوانان خود اين مردم بودند و براي دفاع از مرز و حيثيت و ناموس اين كشور رفتند، چند نفر از مربيان هم كه به اين حرفها گوش مي كردند ديگر تحمل نكردند و همه باهم به من هجوم آورده و حرفهاي مرا به باد تمسخر گرفته و مي خنديدند و اين خنده ها گوياي آتش درون آنها بود. از هر طرف مرا مورد عتاب و خطاب قرار داده و طوري به من پرخاش كردند كه چاره اي جز سكوت نداشتم چرا كه اگر بحث ما طولاني مي شد مرا بدون شك به داشتن رابطه نامشروع با فردي حزب اللهي متهم مي كردند و از من چهره اي منفور مي ساختند كه همه مرا به عنوان جاسوس و خيانت كار نگاه كنند، ديگر حرفي نزدم و مجبور شدم بنشينم و دائم بشنوم كه چگونه نامردانه و بي انصافانه حق و حقيقت را پايمال مي كنند. به ياد مهدي بغض گلويم را گرفت و بي اختيار اشك در چشمانم حلقه زد كمي كه داخل دفتر خلوت شد با مادر مهدي تماس گرفتم و احوال او و آقاي صالحي و نرجس را پرسيدم. نرجس با پسر خاله اش محمد ازدواج كرده بود و به تهران آمده بودند. مادر مهدي گفت ما هم مي خواهيم نقل مكان كرده به تهران برويم اقوام نمي گذارند كه ما در اين شهر تنها بمانيم به او گفتم به ياد مهدي بودم و دلم براي شما تنگ شد مادر گفت: مهدي گاهي به خوابم مي آيد و من هر صبح جمعه بر سر مزارش مي روم، خانم محمد صالحي خبر داشت كه از بهروز جدا شده ام توصيه كرد كه برگردم و اختيار زندگي و سرنوشتم را به ديگران ندهم و خيلي سفارش كرد كه در تهران مواظب خودم باشم. بعد از اينكه با خانم صالحي صحبت كردم تماسي هم با نسيم گرفتم. دوست داشتم ببينم ماجراي داستان زندگي او به كجا كشيده. مادرش گوشي را برداشت و گفت نسيم با يك پسر قزويني ازدواج كرد و رفت ، شماره او را خواستم وبلافاصله با نسيم تماس گرفتم. نسيم از شنيدن صداي من خيلي خوشحال شد بعد گفت مرا به اجبار وادار كردند كه با يك پسر قزويني ازدواج كنم اما من تسليم نمي شوم هر طور شده دوباره با سيامك فرار مي كنم گفتم با سيامك رابطه اي داري؟ گفت: چند بار با او تماس گرفتم ولي او به شدت از من ناراحت است وديگر نمي خواهد با من حرف بزند و مي گويد نبايد تن به ازدواج مي دادي. حال مدتي است كه باهم رابطه اي نداريم اما بالأخره او را راضي مي كنم. گفتم: راست مي گويد نبايد تن به ازدواج مي دادي. گفت: تو كه نمي داني كه تحت چه شرايط بدي بودم. تشكيلات همه تلاش خودش را كردكه مرا از سنندج دوركند و بعد هم با فشاري كه خانواده آوردند راهي به جز قبول اين ازدواج نداشتم، نسيم برايم درد دل كرد و گفت: شب و روز گريه مي كردم اما هيچكس كوچكترين توجهي به گريه هاي من نداشت. التماسشان كردم كه اينقدر مرا اذيت نكنند و بگذارند كه به كنار سيامك بروم اما آنها گفتند كه اگر تو را با سيامك ببينيم او را مي كشيم، برادرم قسم مي خورد كه او را مي كشد. مدتي مرا زنداني كرده بودند و من واقعاً تحمل آن شكنجه ها را نداشتم بالأخره تصميم گرفتم فعلاً تن به خواسته هاي آنان بدهم اما آنقدر اين شوهرم را اذيت مي كنم كه طلاقم بدهد و به محض اينكه طلاق گرفتم هر طور شده سيامك را راضي مي كنم كه مرا ببخشد، من او را دوست دارم و نمي توانم فراموشش كنم. حرفهاي نسيم به نظرم خيلي خام و ناپخته رسيد فكر كردم همه اين چيزها آرزوهائي است كه برايش دست نيافتني است ولي برايش دعا كردم كه به آرزوهايش برسد و احساس خوشبختي كند بالأخره با او هم خداحافظي كردم و به فكر فرو رفتم. خدايا اين مذهب چقدر باعث عذاب ما بهائيان شده؟ چطور مي شود از آن خلاص شد؟ نه آنقدر پول داشتم كه قيد حمايت خانواده را بزنم و تنها زندگي كنم و از قيد و بند اين مذهب تحميلي و اين تشكيلات مافيايي خلاصي يابم و نه آنقدر احمق بودم كه بتوانم همه بدبختيهايي را كه تشكيلات بر سرم آورده به گفته بهائيان به حساب امتحان الهي بگذارم و ناديده بگيرم.

 

ماجراي تقلب در امتحان دانشگاه معارف عالي بهائيان!

چيزي نگذشت كه متوجه شدم آقاي پژوه كه حدود يكسال بود ازدواج كرده بود به من نظر دارد و از من خواست يك روز صبح كه مؤسسه كاملاً تعطيل بود به مؤسسه بروم علت را جويا شدم گفت: كار دارم گفتم: چه كاري گفت: وقتي بيائي متوجه مي شوي. بايد با چند نفر تماس بگيري و در باره اختلافشان با مربيان مسائلي را به آنها بگوئي. من نپذيرفتم و گفتم: اگر بيايم همراه خواهرم و يا همراه آقا مسعود مي آيم. او عصباني شد و گفت: اصلاً نخواستم بيائي و بعد شروع به ايراد گرفتن از طرز كارم كرد و گفت: تو مشتري ها را پر مي دهي با اين تهديد مي خواست بگويد كه اگر به خواسته من تن ندهي اخراج مي شوي، اما من اصلاً برايم مهم نبود فقط مي ترسيدم پشت سرم حرفي در آورد و براي توجيه اخراج كردن من به من اتهام بزند. يك روز به طور اتفاقي با او تنها شدم، او دستگاه كوچكي را روي ميز گذاشت و گفت دستت را روي اين دستگاه بگذار از اينكه با او تنها بودم استرس داشتم و به شدت مي ترسيدم. بالأخره دستم را روي دستگاه گذاشتم او گفت: تو استرس داري اين دستگاه را از آمريكا براي من فرستاده اند. من شدت هيجان و استرس افراد را با اين دستگاه مي سنجم و علت استرسم را جويا شد. گفتم: هيچ دليلي ندارد، گفت: تو از من مي ترسي؟ من كه از خانم مسعودي درباره او مسائل خطر ناكي شنيده بودم خيلي مي ترسيدم اما گفتم: نه شما مرد كاملاً مورد احترام و قابل اعتمادي هستيد. چرا بايد از شما بترسم؟ او گفت: پس اگر به من اعتماد داري با من راحت باش، كمتر با من رسمي حرف بزن. اما من قبول نكردم. آن لحظات برايم كشنده بود تا اينكه مربيان يكي يكي آمدند و من از تنهائي نجات يافتم. او مسئوليتهاي تشكيلاتي زيادي داشت. با يك كيف سامسونت كه هميشه همراهش بود در جلسات زيادي شركت مي كرد. يك روز به من گفت: تو كه اينقدر با هوشي چرا در دانشگاه معارف عالي شركت نمي كني؟ اين دانشگاه مرحله سختي بود كه افرادي به نام دانشجو در آن شركت كرده و مدرك معارف عالي را مي گرفتند و با اين مدرك در تشكيلات مي توانستند مسئوليتهاي بزرگي را متعهد شوند و معلومات امري شان به سطح قابل ملاحظه اي مي رسيد. با ترديد قبول كردم چون حوصله مطالعه كتابهاي امري يعني كتابهاي مخصوص بهائي را نداشتم اما پذيرفتم تا از گذراندن روزهاي كسالت بار تبعيدم، استفاده اي برده باشم و چيزهاي زيادي فراگرفته باشم، من جزوه هاي مخصوصي را كه بايد مطالعه مي كردم از او گرفتم و شب و روز در اوقات فراغتم به مطالعه آنها مي پرداختم و قسمتهاي مشكل آن را از مسعود و شراره مي پرسيدم. بالأخره روز امتحان فرا رسيد و من كه با دانشجويان مناطق بالاي تهران در همين رابطه جلساتي داشتم و با آنها آشنا شده بودم، دوستان زيادي پيدا كرده بودم كه هركدام داستان عجيب و غريبي داشتند. هيچ كدام طبيعي نبودند و همه مبتلا به نوعي ماليخوليا بودند كه حاصل فشارهاي ديكتاتور منشانه تشكيلات و محدوديتهاي غير قابل تحمل بهائيان بود. روز امتحان قرار بود به منزل يكي از اين دوستانم رفته و با سايرين امتحان دهم اما تلفني خبر رسيد كه خود آقاي پژوه از من امتحان مي گيرد. تشكيلات به حدي به اين آقا اعتماد داشت كه براي امتحان به اين مهمي كه مثل كنكور بود چنين اجازه اي داده بود كه در محل كار خود و بدون هيچ ناظري از من امتحان بگيرد. ورقه هاي امتحان را به من داد و گفت برو در يكي از اتاقها با آرامش بنشين و پاسخ سؤالات را بنويس اگر سؤالي هم داشتي از من بپرس، آن روز مربيان بهائي بيشتر ممتحن بودند و به سركار نيامده بودند من به اتاق رفتم و هراس داشتم كه نكند آقاي پژوه فرصتي يافته و با من تنها شود. قلبم مثل گنجشك به دام افتاده اي تند تند مي زد و نفسم به راحتي بالا نمي آمد اصلاً نمي دانستم چه جوابهائي مي نويسم تا اينكه بالأخره پژوه فرصتي يافت و به اتاق من آمد لبخندي زد و گفت: باز هم كه استرس داري رنگت چرا پريده؟ گفتم نه اصلاً فقط مي ترسم امتحانم را خراب كنم. گفت اصلاً نترس اين جوابهاست همه را مي تواني از روي اين جوابها بنويسي فقط به شرطي كه طوري بنويسي كه كسي شك نكند كه من جوابها را در اختيارت گذاشته ام. خيلي خوشحال شدم و جوابها را گرفتم و همه سؤالات را با تقلب پر كردم اما نمي دانستم كه پژوه نامردانه درازاي اين كار از من چه مي خواهد در آن لحظه فقط به خوب پاس كردن امتحانم فكر مي كردم و اينكه آبرويم در نزد بهائياني كه مسعود و شراره را خوب مي شناختند نرود و اينكه اگر اين امتحان را خوب مي دادم دانشجوي معارف عالي شده و قدر و منزلتم بيشتر مي شد. بالأخره امتحانم را دادم و از اتاق خارج شدم و پشت ميز نشستم، پژوه لبخند مرموزانه و معني داري بر لب داشت و فكر مي كرد بازي را برده و من اكنون پرنده به دام افتاده او هستم به محض اينكه دفتر از رفت و آمد خالي مي شد نگاهي به من مي كرد و سرش را تكان مي داد و لبخندي شيطاني مي زد طوري كه وجود مرا وحشت مي گرفت و فكر كردم اين امتحاني بوده كه با تباني تشكيلات انجام گرفته تا مرا بشناسند و من آبروي خود و خانواده ام را برده ام. از او خواهش كردم كه حقيقت را به من بگويد و او باز فقط لبخند زد تا اينكه برخاست و شروع به قدم زدن كرد از كنار من كه عبور مي كرد حس مي كردم هيولائي بي شاخ و دم از كنارم مي گذرد. ترس و وحشت همه وجودم را احاطه كرده بود از او خواستم اجازه بدهد تا براي خريد چيزي تا سر كوچه بروم، به اين وسيله مي خواستم از آن تنهائي كشنده نجات يابم، اما او اجازه نداد. بالأخره كنار من ايستاد و بدون هيچ كلامي دستش را دور گردن من انداخت و همينكه خواست صورت مرا به سمت صورت خود بكشد فرياد كشيدم و از پشت ميز برخاستم و گفتم: چه مي كنيد؟ شما مثلاً مورد اعتماد محفل هستيد. با تندي گفت: تو ديگر براي من از محفل و تشكيلات حرف نزن، نه اينكه خودت خيلي رعايت مي كني؟ كسي كه امتحانش را با تقلب پر مي كند ديگر نبايد از اين حرفها بزند با عصبانيت گفتم: آقاي پژوه شما آدم خيلي كثيفي هستيد مگر شما ازدواج نكرده اي چطور مي تواني به اين راحتي به همسر خودت خيانت كني؟ گذشته از اين شما به جامعه خيانت مي كني ما گول ظاهر با ايمان و تشكيلاتي شما را خورديم، شما به خدا و پيغمبر خيانت مي كني. از روي عصبانيت با صداي بلند خنديد و گفت: ببين چه كسي براي من موعظه مي كند تو كه خودت تا چند دقيقه پيش به اين جامعه خيانت مي كردي. دانشجوي معارف عالي. . . !!!گفتم: من اگر جوابها را نداشتم از عهده اين امتحان بر مي آمدم و قبول مي شدم اولاً وجود نحس شما در اين ساختمان و ثانياً آوردن آن جوابها مرا از مسير منحرف كرد ولي اين دليل نمي شود كه شما هر غلطي كه دوست داريد با من بكنيد. خاك عالم بر سر ما كه امثال شما حيوانات آدم نما راكه چند كلمه حرف ياد گرفته اند آن هم براي فريب ديگران اسوه و الگوي خود قرار داده و از آنها خط مشي مي گيريم. با عصبانيت گفت: خفه شو زودتر از اينجا برو، تو ديگر اخراج هستي. گفتم با اين وضع التماس هم مي كردي ديگر هرگز در اينجا كار نمي كردم. تو به مادر خودت هم رحم نمي كني. مرا تهديد كرد و گفت: فقط يادت باشد من به تشكيلات پيشنهاد خواهم كرد كه يكبار ديگر از تو امتحان بگيرند. گفتم: در اين صورت من هم حقيقت را به آنها خواهم گفت. از شدت ناراحتي صورتش بر افروخته شده بود با صدائي نسبتاً بلند گفت: زود تر برو. گفتم: مي روم اما براي گرفتن حقوقم بر مي گردم و در را محكم بستم و از آنجا خارج شدم. دست و پايم
مي لرزيد. حالت ديوانه اي را داشتم كه از تيمارستان فرار كرده باشد اصلاً نمي دانستم كجا مي روم. سرم را پائين انداخته و تند تند درحالي كه اصلاً حواسم به دور و اطرافم نبود طول و عرض خيابانهاي شلوغ تهران بزرگ را طي مي كردم. دهانم از شدت عصبانيت خشك شده بود دلم مي خواست چيزي بخورم اما خجالت مي كشيدم كه تنهائي وارد مغازه اي شده و چيزي بخورم حتي خوردن آدامس را در خيابان از كارهاي بسيار زشت زنان و دختران مي دانستم. سوار يك خط واحد شده و به سمت بهارستان راه افتادم محل عمومي واحد به من آرامش داد و نفس راحتي كشيدم در حاليكه چشمانم از اشك پر بود و بغض گلويم را مي فشرد و دلم مي خواست به خاطر وضعيتي كه داشتم زار زار گريه كنم. به مسعود و شراره چه مي گفتم؟ آنها به حدي به اين آقاي شريف بي شرف اعتماد داشتند كه امكان نداشت حرف مرا باور كنند اصلاً خجالت مي كشيدم چيزي بگويم فقط در اين فكر بودم كه چه بهانه اي جور كنم و چگونه بگويم كه ديگر سر كار نمي روم.


روايت يك خيانت

از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم، راه طولاني بود و من خسته بودم چشمانم را مي بستم شايد خوابم ببرد اما امكان نداشت. تا اينكه رسيدم و پياده شدم به محض اينكه پياده شدم ديدم امين
( يكي از اقوام كه سالها از من خواستگاري كرد و جواب منفي شنيد ) جلوي من ظاهر شد و سلام كرد هيكل درشت و استخوان بندي قوي، سينه اي فراخ و صورتي سبزه داشت جواب سلامش را دادم و گفتم: شما اينجا چكار مي كنيد؟گفت: امروز سومين روزي است كه از محل كار تا منزل و از منزل تا محل كار تو را تعقيب مي كنم. امروز حالت عجيبي داشتي چرا اينقدر سرگردان بودي؟ مسير هميشگي را نمي رفتي طوري از خيابانها مي گذشتي كه من مي ترسيدم، حواست كجا بود؟ اتفاقي افتاده؟ داخل اتوبوس هم متوجه ات بودم با خودت حرف مي زدي. چيزي شده؟ گفتم: تعقيبم مي كردي؟ به چه حقي؟ گفت: تو كه مي داني از خاطر من نخواهي رفت. به هركجا كه نگاه مي كنم هر منظره زيبا هر هنرپيشه زيبا هر عكس زيبائي كه مي بينم فقط چشمان تو در مقابلم ظاهر مي شود. نمي توانم فراموشت كنم. نمي توانم بپذيرم كه قسمت من نبودي. حيف كه تو به اين روز افتادي. گفتم: پس با تو ازدواج مي كردم كه به من خيانت مي كردي؟ گفت: چرا خيانت؟ من تو را دوست دارم. هيچوقت به تو خيانت نمي كردم. گفتم: فرقي نمي كند كسي كه به همسرش خيانت مي كند و زن ديگري را سه روز تعقيب مي كند و براي او از عشق و عاشقي مي گويد، برايش فرقي نمي كند كه همسرش چه كسي باشد. امين آهي كشيد و گفت: همسر من مي داند كه من تو را دوست دارم. از روز اول نامزدي به او گفتم و با وجودي كه مي دانست من عاشق تو هستم با من ازدواج كرد. گفتم: لطفاً مزاحم من نشو من وقت شنيدن اين حرفها را ندارم حالا كه ديگر همه چيز تمام شده و من و تو ازدواج كرديم و به قول خودت قسمت تو نبودم پس ديگر حرفي هم نداريم. گفت: خواهش مي كنم چند دقيقه به حرفهايم گوش كن من با زنم اختلاف دارم و مي خواهم طلاقش دهم آمده ام از تو بپرسم اگر مرا به همسري قبول كني بلافاصله او را طلاق مي دهم الان تنها چيزي كه باعث شده با او زندگي كنم وجود بچه است اگر با من ازدواج كني تو را خوشبخت مي كنم و مثل آن بهروز عوضي معتاد كاري نمي كنم كه دچار
درد سر شوي اسم بهروز را كه آورد عصباني شدم و گفتم: بهروز معتاد نيست برادر دروغگوي تو او را معتاد كرد. قسم مي خورم كه او دروغ گفت و خدا يك روز چوب اين تهمتش را به او خواهد زد. تو هم نمي تواني يك تار موي بهروز باشي. از سر راهم برو وگرنه شكايتت را به سليم مي كنم. او از سليم خيلي مي ترسيد. دوباره خواهش كرد وگفت: حرفهاي من هنوز تمام نشده من با يك اميدي تا اينجا آمدم خيلي دعا كردم كه دلم رانشكني تو طوري رفتار مي كني كه نمي توانم راحت حرفهايم را بزنم. گفتم: بگذار براي فردا، فردا هم كه مي خواهي مرا تعقيب كني بقيه اش را فردا بگو. خوشحال شد و گفت: حتماً فردا ساعتي كه از خانه خارج مي شوي منتظرت هستم من مطمئنم اگر حرفهاي مرا بشنوي و بداني كه چقدر زندگي بدي با زنم دارم و چقدر تو را دوست دارم مرا قبول مي كني. گفتم پس تكليف بچه ات چه مي شود؟ گفت: او تو را خيلي دوست دارد تو مي تواني مادر خوبي برايش باشي. داشتم از شدت عصبانيت منفجر مي شدم، دلم مي خواست با دستان خودم خفه اش كنم، دلم براي همسرش مي سوخت و مسئله خيانت اصلاً برايم هضم نمي شد با اينكه بهروز به من خيانت كرده بود و با دوست سابق خود ارتباط برقرار كرده بود و من زجر فوق العاده اي از اين قضيه كشيده بودم اما به خودم اجازه نمي دادم تا زماني كه هنوز در عقد او هستم با كسي در باره ازدواج صحبت كنم خصوصاً امين كه هيچ كدام از خصوصياتش قابل قبول و مورد پسند من نبود. دوباره سوار اتوبوس ديگري شده و بدون خداحافظي از امين جدا شدم كلافه بودم، به كجا پناه مي بردم كه آسايش داشته باشم؟! از دست افراد ناپاك و چشم چراني مثل اين افراد چگونه مي توانستم خلاصي يابم؟! فرداي همان روز صبح خيلي زود به طرف سنندج حركت كردم و به شراره گفتم دلم براي مامان تنگ شده و بايد هر چه زودتر او را ببينم مدتي مرخصي گرفته ام و تا عيد مي توانم در سنندج باشم. برگشتم و دوباره مناظر زيباي آن محيط فريبا را در آغوش كشيده و نفس عميقي كشيدم هرگاه كه به مناظر بكر آن اطراف نگاه مي كردم ناخود آگاه به ياد خدا مي افتادم و عظمت و قدرت
بي كرانش را مي ستودم و با او حرف مي زدم. راز و نياز و درد دل مي كردم و از او خواهش مي كردم لحظه اي مرا به خود وانگذارد و هرگز توفيق نعمات بي پايانش را از من دريغ نسازد، تنها دعائي كه هميشه بر دل و زبانم جاري بود اين بود كه خدايا عزت و آبرو در دنيا و آخرت نصيب اين بنده حقير بگردان و او را به حقايق لاهوتي اش سوگند مي دادم كه به راه راست هدايتم كند و مرا از اين سرگرداني و حيرت و ترديد نجات دهد، نزديك عيد با مؤسسه تماس گرفتم با منشي جديد روزي را مقرر كردم كه حقوقم را آماده كند تا بروم و با او تسويه حساب كنم وقتي به اين منظور به مؤسسه مراجعه كردم ساير همكاران در آن ساختمان هركدام مبلغي را براي عيدي براي من جمع كرده داخل پاكت گذاشتند و به من دادند و پژوه با كمال پر روئي در نزد آنها گفت: اين آقايان زحمت كشيده و اين مبلغ را به شما هديه داده اند اما من ضرورتي براي پرداخت اين مبلغ
نمي بينم و از دادن عيدي به شما امتناع مي كنم. همه آقايان از مطرح كردن اين مورد آن هم با اين صراحت خيلي ناراحت شدند اما او منظور ديگري داشت و مي خواست ثابت كند كه با من هيچگونه رابطه عاطفي و پنهاني ندارد و به اين صورت شخصيت كثيف خود را زير نقاب رك گوئي و جديتش پنهان ساخت، من از بقيه خيلي تشكر كردم و بدون اينكه به او نگاهي بكنم حقوقم را گرفته و از آنجا خارج شدم و همراه شراره و مسعود و بچه ها به سنندج برگشتم. بهروز همچنان در تلاش بازگرداندن من براي محفل نامه ها نوشته بود. اما اعضاي محفل براي اينكه من تحت تأثير قرار نگيرم چيزي به من نگفته بودند و همچنان با قساوت تمام خواسته هاي او را ناديده مي گرفتند او به اجبار براي محفل ملي تهران نامه نوشته و از آنان خواهش كرده بود كه تقاضاي او را اجابت كرده و آبروي رفته او را به او بازگردانند اما سليم تمام تلاش خود را براي جلوگيري از بازگشت دوباره من مي كرد چرا كه در اين صورت تهمتي كه به بهروز زده بود بي اساس مي شد و چهره واقعي او و سايرين كه او را در اين مورد ياري كرده بودند نمايان مي گرديد.

 ****

مهناز رئوفي
ملاقات در بيمارستان
يك روز كه در منزل برادر بزرگم بودم زن دائي بهروز كه همسر يكي از اعضاي محفل همدان بود تلفن كرد و گفت: بهروز تصادف كرده و وضعيت خوبي نداردهر چه زود تر رها را براي ديدن او به همدان بياوريد او را دو بار عمل كرده اند و احتماًل قطع شدن پايش هست و خواهش كرد كه براي بازيابي و ترميم روحيه او مرا به همدان ببرند. آن هم فقط براي ملاقات. من ديگر نمي توانستم پنهاني گريه كنم و آنقدر با صداي بلند گريه كردم كه هيچ كس حتي سليم نتوانست از رفتن من براي ملاقات جلوگيري كند. مي دانستم كه بعد از9 ماه دوري و عذاب و كشمكش حالا بهروز در بستر بيماري بيشترين نياز را به من دارد و هيچ كس به اندازه من نمي تواند او را روي تخت بيمارستان خوشحال كند. سليم با رفتن من به همدان كاملاً مخالف بود و مي گفت اين ديدار باعث مي شود ديگر نتوانيد از هم دل بكنيد و تو مجبور مي شوي با يك فرد معتاد درمانده وعليل زندگي كني. اما من نمي توانستم تا اين حد بي رحم و بي وجدان باشم. اصرار كردم كه مي خواهم او را ببينم. اتفاقاً در همان روز ها عروسي پسر خاله ام در همدان بود كه همه ما را هم دعوت كرده بودند خانواده برنامه را طوري تنظيم كردند كه به عروسي هم برسند و با اين برنامه ريزي حداقل يك هفته ديرتر به ملاقات بهروز مي رفتم. همه برادرها و خواهر ها آماده شدند تا در عروسي پسر خاله ام شركت كنند. سليم هم عازم شد و مثل گلادياتورهاي تا دندان مسلح سايه به سايه در كنار من بود و از من لحظه اي دور نمي شد. وقتي من و پدر و مادرم در كنار برادر بزرگم و سليم و همسرش براي ملاقات
روبه روي درب ارتوپدي حاضر شديم به ما گفتند يك نفر يك نفر مي توانيد وارد شويد، سليم گفت: پس من مي روم، تو بعد از من بيا، من بايد در كنار شما حضور داشته باشم. زجري از اين كشنده تر نبود اما هيچ راهي جز اطاعت نداشتم. يكي از پرستاران را ديدم كه از طرف بخش ارتوپدي مي آمد، از او حال بهروز را پرسيدم. او پرسيد: تو همسرش رها هستي؟ گفتم: بله. گفت: خوب شد آمدي در اين مدت همه پرسنل اسم تو را ياد گرفتند از بس كه شب و روز گريه مي كند و اسم تو را مي برد. چرا اينقدر بي رحمي؟ چرا اين همه دير به ملاقات او آمدي؟ گفتم: اختيارم دست خودم نيست برادرم اجازه نمي دهد. همين الان هم مي خواهد با من وارد اتاق او شود اجازه نمي دهد ما تنها همديگر را ببينيم. گفت: بي جا مي كند بيا برويم كسي را هم راه نمي دهم و سليم ديد كه پرستار دست مرا كشيد و به داخل برد. ديگر كاري از او ساخته نبود. سفارشات لازم را كرده بود كه به او قول بازگشت نمي دهي، چيزي به جاري شدن طلاق نمانده طاقت بياوري راحت مي شوي و اينكه اگر خام شوي و برگردي مطمئن باش او و خانواده اش تلافي تمام آن روزهائي راكه التماست مي كردند و تو نمي رفتي خواهند كرد و تو را عذاب خواهند داد. من وارد اتاق بهروز شدم سرش پانسمان بود و هر دو پايش تا كشاله ران داخل گچ و آتل بودند ابرويش شكسته و بخيه خورده بود او را كه با اين وضعيت ديدم بغضم شكست و با صداي بلند گريه كردم و او هم كه بعد از ماهها به من مي رسيد به پهناي صورتش اشك مي ريخت. سر و صورت او را بوسيدم و گفتم بهروز من بر مي گردم، حرفهاي سليم را باور نكن حتي اگر فرار كرده باشم بر مي گردم. خيالت راحت باشد. او گريه مي كرد و مرتب اشكهايش را از جلوي چشمانش پاك مي كرد تا ببيند اين منم كه در كنار او هستم و دائم مي گفت: كجا بودي؟ چرا منو تنها گذاشتي؟ گفتم: چه اتفاقي افتاد؟ گفت: من ازدست بي رحميهاي محفل به تنگ آمده بودم، تو را از من گرفته بودند و به من تهمت زده بودند و هيچ فرصتي هم براي اثبات پاك بودنم به من نمي دادند. ديگر از زندگي خسته شده بودم لحظه اي روي موتور پدرم كه بودم تصميم گرفتم خودكشي كنم؛ با سرعت به يك لندرور زدم او هم سرعت زيادي داشت اما فقط پاهايم صدمه ديد و ممكن است پاي چپم را از دست بدهم. باورم نمي شد. گريه امانم نمي داد اما او را دلداري مي دادم و مي گفتم: من برايت دعا مي كنم مطمئن هستم خوب مي شوي. خانم بصري همان پرستار كه بهروز را خوب مي شناخت به من نزديك شد چشمان او هم از اشك خيس بود به من گفت: زن و شوهر در چنين روز هائي به كمك هم نياز دارند سعي كن در اين روزها او را تنها نگذاري. اين روزها براي بهروز روزهاي بي نهايت سختي است. او كه اين همه تو را دوست دارد اگر هم خطائي كرده ديگر سرش به سنگ خورده چطور دلت مي آيد از او جدا باشي؟ به زيبائيت مي نازي يا كسي را زير سر داري؟ گفتم: اين حرفها كدام است شما خيلي چيزها را نمي داني. گفت: چرا ما همه چيز را مي دانيم بهروز همه چيز را برايمان تعريف كرده هيچ وقت خانواده نمي توانند مانع برگشتن تو شوند بگو مي خواهم برگردم مطمئن باش نمي توانند جلوگيري كنند. او فكر مي كرد خانواده من هم مثل همه خانواده هاي ديگراست و نمي دانست من در چه ورطه هولناكي دست و پا مي زنم و چگونه تحت تسلط و اختيار عده اي كه خود را جانشين خدا مي نامند قرار گرفته ام. اراده ما از كودكي آسيب ديده بود، اراده اي در كار نبود. ما عروسكهاي كوكي دستان بزرگ و بي رحمي بوديم كه احساس عقل و اراده برايمان معني نداشت. ما هر گونه كه آنها اراده مي كردند تعريف مي شديم نه طور ديگر.
دقايقي بعد سليم با صورتي از شدت ناراحتي در هم رفته و كدر وارد شد. نگاهي به من كرد تا ببيند گريه كرده ام يا نه؟ بعد خيلي سرد و بي روح از بهروز عيادت كرد و در كنار تخت او ايستاد بدون يك كلمه صحبتي كه معمولاً ملاقات كننده ها با مريض ها دارند. او فقط به اين خاطر به ملاقات آمده بود كه در نزد مردم خصوصاً اعضاي تشكيلات بگويد كه من بزرگ منش و بخشنده هستم و به وظيفه انساني خود عمل كرده ام. بهروز به التماس افتاد و گفت: آقا سليم من اشتباه كردم كه قدر رها را ندانستم و با شما دعوا كردم اما به خدا قسم من معتاد نيستم الان كه ديگر دست و پايم بسته است بگوئيد از من آزمايش بگيرند. سليم باز بي منطق و بي معني روي حرف خود ايستاد و گفت: اينجا بيمارستان است و تو هم يك هفته است كه در بيمارستان هستي اگر خونت آلوده هم باشد بعد از يك هفته پاك شده و آزمايش نشان نمي دهد. بهروز گفت اما اين انصاف نيست شما به اين اتهام رها را از من گرفته ايد. يا اتهام خود را ثابت كنيد يا به من فرصت بدهيد كه سلامتي ام را ثابت كنم اگر من معتاد بودم پرسنل بيمارستان متوجه مي شدند مي توانيد از پرستاران بپرسيد. سليم گفت: مادنيا ديده ايم عزيزم، دوستان وآ شنايان به راحتي مي توانند در بيمارستان هم به تو مواد برسانند و كسي متوجه نشود. بهروز گفت: اما شما كه مي گوئي خونم پاك شده پس اين حرفتان چيست؟ سليم رو به من كرد و گفت: به هر حال خود رها هم ديگر دوست ندارد با تو زندگي كند بهتر است دور او را خط بكشي. بهروز گفت: من از رها دست نمي كشم او زن من است شما هم حق نداريد او را از من جدا كنيد. سليم به غرورش برخورد و گفت: ما مي توانيم و اين توئي كه هيچ كاري از دستت بر نمي آيد حالا هم نتيجه سرپيچي ات را از اوامر و نواهي امرالله مي بيني. منظور سليم اين بود كه تو چوب خدا را خورده اي و اين عيادت بزرگ مردي از مردان بهائي بود از بيماري دست و پا بسته و درمانده. اينها را گفت و به من اشاره كرد كه ديگر بايد برويم. بهروز التماس كرد كه دوباره به ديدنم بيا. سليم گفت: نه ديگر قرار نيست كه بيشتر از اين در همدان بمانيم عروسي پسر خاله مان بود گفتيم عيادتي هم از شما داشته باشيم. بهروز دل شكسته و نااميد فقط غرق چشمان من شده بود. با چشمان اشكبارش التماسم مي كرد و من از ترس سليم قدرت دلداريش را نداشتم. بدون هيچ كلامي با او خداحافظي كرده و رفتم.

 ...