بهائیت رابهتربشناسیم .مصاحبه مهنازرئوفی نویسنده کتاب سایه شوم
بسم الله الرحمن الرحیم
گفت وگو با مهناز رئوفي ، نويسنده كتاب سايه شوم » - 1
بهائيت سراسر دروغ است
.
دفتر پژوهشهاي مؤسسه كيهان
¤ اجازه دهيد گفت وگويمان را با شرح احوال مختصر شما آغاز كنيم.
- بسم الله الرحمن الرحيم. من مهناز رئوفي متولد 1349 هستم و خوشبختانه از ساداتي هستم كه هم پدر و هم مادرم سيد هستند. سال ها پيش هر دو پدر بزرگم (يعني هم پدر مادر و هم پدر پدرم) مورد اغفال تشكيلات بهائيت قرار گرفتند.
¤ در همدان؟
- بله. مورد اغفال بهائيت قرار گرفته و از اسلام برگشتند. پدر و مادرم نسل دوم آنها هستند كه بهايي اند و من از نسل سوم آنها كه الحمدلله به توفيق الهي از بهائيت برگشته و در سال 1374 مسلمان شدم و تنها دخترم نيز هديه اي الهي است كه پس از اسلام آوردن من و هكتاب «سايه شوم»، خاطرات يك نجات يافته از بهائيت، مدتي به عنوان پاورقي در روزنامه ي كيهان به چاپ رسيد. اين خاطرات خواندني و ماندگار مورد توجه خاص خوانندگان روزنامه قرار گرفت. به طوري كه هنوز چند شماره از آن به چاپ نرسيده بود كه علاقه مندان متقاضي چاپ كتاب اين سلسله از پاورقي ها شدند. به همين خاطر و برخلاف رسم معمول قبل از به پايان رسيدن چاپ پاورقي، كتاب «سايه شوم» به دست چاپ سپرده شد و با استقبال در خور توجه خوانندگان اين كتاب بي درنگ به سه نوبت چاپ متوالي در طي مدت كوتاه انتشار خود رسيد!
اين استقبال شگفت از خاطرات يك زن نجات يافته از بهائيت، دفتر پژوهشهاي روزنامه كيهان را به صرافت انداخت تا با اين زن مصاحبه اي اختصاصي، همه جانبه و بي تكلف انجام دهد.
مصاحبه حاضر حاوي نكات جالب و ارزنده اي است كه مخاطبان كتاب «سايه شوم» با خواندن آن مي توانند به دانش خود درباره ي بهائيت و وابستگي اين فرقه به استعمار بيفزايند.
گفتگوي اختصاصي كيهان با «خانم مهناز رئوفي» نويسنده ي خاطرات كتاب «سايه شوم» در مسرم به ما عطا شد. پدر و مادرم همداني هستند ولي من در سنندج به دنيا آمدم. چون پدر و مادرم سال ها پيش از تولد فرزندانشان، مهاجر جامعه ي بهايي بودند، آنها را به عنوان مبلغ به اطراف سنندج فرستاده بودند. البته بعداً به اين مسئله مي پردازم كه علت اين مهاجرت ها چه بوده و چرا كساني را به دهات و مناطق دور افتاده كشور مي فرستادند. من و ديگر برادران و خواهرانم نيز در سنندج به دنيا آمديم و آنجا بزرگ شديم.
¤ آيا خويشان و اقوام نزديك شما هم در شمار عناصر فعال فرقه بهائيت هستند؟
- بله، علاوه بر آنها همه اعضاي خانواده من (شش برادر و سه خواهر) همه از اعضاي فعال تشكيلات هستند. برادرهايم عضو محفل محلي هستند. يكي از آنها در آلمان فعال است و عضو محفل است. خواهرانم نيز همين طور، عضو لجنات ]لجنه ها[ و هيئت هاي مختلفند. همسران برادرهايم هم همين طور و يكي از برادرهايم نيز سمت مهمي در اين فرقه دارد و به عنوان مشاور قاره اي در قاره آفريقا بسر مي برد. وي يكي دو سال قبل از انقلاب رفته آنجا و مشغول خدمت به اجانب و استعمارگران است.
¤ پدرتان در تشكيلات چه جايگاهي دارد؟
- او به عنوان مهاجر و مبلغ بهايي در سال هاي گذشته به يكي از روستاهاي اطراف سنندج فرستاده شده و تا لحظه وفات در همان حد فعاليت تشكيلاتي داشت ولي به مرور بچه ها جاي پدر را گرفتند.
¤ مادرتان چطور؟
- مادرم هم همين طور. پدرم همانگونه كه گفتم، فوت كرده اند، ولي مادرم در قيد حيات هستند.
¤ درباره تحصيلات خودتان و خواهر برادرهايتان بگوييد.
- تحصيلات همگي ما در سطح ديپلم متوسطه است.
¤ به نظر مي رسد، بايد به مطالعه و تحقيق علاقه خاصي داشته باشيد؟
- بله، البته من قدرت بيان خوبي ندارم، ولي در نوشتن خدا اين توفيق را داده كه بيشتر مي توانم بنويسم تا صحبت كنم. مطالعات زياد و روحيه تحقيقاتي داشتم، خيلي دنبال تحرّي حقيقت بودم. تحرّي حقيقت يكي از تعاليم دوازده گانه بهائيت است. به ما مي گفتند، مي توانيد تا 15 سالگي تحري حقيقت داشته باشيد. بعد از آن مي توانيد راه خود را پيدا و برويد هر ديني كه مي خواهيد انتخاب كنيد.
¤ «تحرّي حقيقت» يعني اينكه تا پانزده سالگي از راه مطالعه به دنبال كشف حقيقت باشيد؟!
- ظاهراً بله، اما اين شعار يك دروغ بزرگ بود چون ما از 2-3 سالگي تحت تعليمات شديد و گشتاپويي بهائيت قرار مي گرفتيم و الآن هم همين طور است. در گلشن توحيد - مهدكودك مخصوص بهائي ها - تعليمات حساب شده اي روي بچه ها دارند، خصوصاً در زمينه اسلام ستيزي. آنها سعي مي كنند تا جايي كه ممكن است، بچه ها را از تعاليم اسلام و مسلمانان دور كنند، فاصله ايجاد كنند. به همين دليل است كه بچه هاي بهايي وقتي بزرگ مي شوند نفرت عجيبي نسبت به اسلام و مسلمانان دارند. آنها بذر نفرت را در قلب پاك بچه ها مي كارند و قطعاً بچه ها برداشتي غير از آنچه آنها هدفشان است، نمي توانند از اسلام و مسلمانان داشته باشند. آنها تا وقتي به 15 سالگي برسند، دنباله رو پدر و مادر خود هستند و آنها را الگوي خود قرار مي دهند و چون چنين آموزه هايي دارند، مسلّماً نمي توانند به تحرّي حقيقت برسند.
¤ اما علي رغم وسعت و شدت تبليغات مسموم اين فرقه به حقيقت اسلام رسيديد. . . ؟
- بله، من از بچگي حالت عجيبي داشتم كه خانواده ام مي گفتند تو هميشه مخالف جريان آب شنا مي كني، چرا اين قدر سؤال مي كني؟! چرا همه چيز را پيچيده مي كني؟ در واقع آنها از ذهن جستجوگر و حقيقت طلب من به ستوه آمده بودند. چون من مي ديدم كه در اوامر و احكام بهائيت تناقض هاي زيادي وجود دارد. سعي مي كردم آنها را برطرف كنم تا مجهولات ذهني ام روشن شود و بدانم در چه راهي گام برمي دارم، اينكه آيا راهم درست است يا نه. معمولاً در كارهايم - الآن هم همين طور هستم سعي مي كنم شك كنم كه اين كارم صددرصد درست است و حقيقت دارد يا نه. سعي كردم با تحقيق بيشتري به واقعيت برسم، به حقيقت مطلق. هميشه فكر مي كردم حقيقت جايي است كه بايد با تلاش و تحقيق خودم به دست بيايد نه با القائات ديگران. براي همين مطالعه ام را بيشتر مي كردم و تا مي توانستم كتاب مي خواندم. كتاب هاي بهائيان را كه به «كتب امري» معروف است، خيلي مطالعه مي كردم. تأثيرات خودش را هم داشت. من از اعضاي فعال تشكيلات بودم. . .
¤ در كدام لجنه؟
- بيشتر در هيئت موسيقي. تقريباً از 17 سالگي سرپرست گروه موسيقي بودم. 18-17 ساله بودم كه مربي مهد كودك شدم. جزواتي كه به ما مي دادند براي تعليم بچه ها، من را به شك انداخته بود، آن چيزهايي كه به ما مي دادند تا به بچه ها آموزش دهيم، نشانه اين بود كه بچه ها را تا مي توانيم شستشوي مغزي دهيم. متوجه قضيه اي شده بودم و آن اينكه در فرقه بهائيت «عشق» كاذب مدنظر است. فقط به اين نوع عشق، بها مي دهند و به آن توجه مي كنند و تا مي توانند عناصر را شيفته و عاشق سرگشته بار مي آورند و به فرموده حضرت علي (عليه السلام) كه عاشق كور و كر است، آنها سعي مي كردند از اين قضيه عشق، سوءاستفاده كنند و تمام افراد خود را كور و كر مي كردند. عاشق مي كردند، عاشق يك بت كه انسان عميقاً دلباخته آن مي شود و هر چه او بگويد آن را بي چون و چرا مي پذيرد.
¤ مصداقش را بفرماييد.
- مثلاً شخصيتي از «عباس افندي» (عبدالبها) يا «علي محمد باب» ساخته بودند كه جاي خدا را براي ما گرفته بود. يعني آن عشقي را كه بنده بايد به خدا ابراز كند يا لذتي را كه بايد از معنويت خداجويي ببرد، متأسفانه به وجود يك بنده ناچيز و غافل به اسم «بهاء» (ميرزا حسينعلي نوري) انتقال داده بودند و اين «بهاء» ادعاهايي داشت و حتي ادعاي الوهيت هم كرد، كه من خداي خدايان هستم. خالق خدا هستم يعني فرعونيت مجسم، در اين حد ادعا كرد و بهايي ها هم چشم و گوش بسته هر چه كه او مي گفت را مي پذيرفتند. تعليم ديگري هم دارند به اسم اينكه ما «ل م و ب م» نبايد داشته باشيم. يعني بدون چون و چرا، هر چه «بهاء» و تشكيلات بهايي امر مي كردند را بايد مي پذيرفتيم. اينها واقعاً باعث تعجب و تحير من بود. با خودم فكر مي كردم ديني كه مثلاً پيشرفته است و بخصوص اينكه بعد از اسلام آمده و به روز است بايد ديدش بازتر باشد. خرافه پرستي و فردپرستي در آن نباشد، اين قدر محدود و محصور نباشد. تمام اينها سؤالات من شده بود و آنقدر زياد بود و به مرور انباشته شد و مجهولات ذهني زيادي پيش آورد كه باعث شد من به تحقيقي فراتر از آنچه بهائيان اصرار مي كردند و پيش پاي ما مي گذاشتند، بپردازم. كتاب هاي افراد برگشته از بهائيت بخصوص آنهايي كه خودشان در رأس بهائيت بودند و زماني از بزرگان بهايي بودند و بعد كه متوجه شدند فريب خورده اند، اين فرقه يك حزب كاملاً سياسي و تشكيلاتي محض است و اصلاً دين نيست، و لذا از آن برمي گشتند را مطالعه مي كردم. من خيلي دوست داشتم بدانم دليل برگشتنشان چيست؟ چطور توانستند آن همه عشق را از خود دور كنند و به عقايد قبلي خود پشت پا بزنند و از بهائيت خارج شوند و بعد پي بردم كه عشق واژه مناسبي براي اين اطاعت كوركورانه نيست. زيرا عشق واقعي را در ذات حق تعالي ديدم.
¤ آشنايي شما با اين افراد به خاطر تنفري بود كه بهائيان نسبت به آنها در ذهن شما ايجاد كرده بودند؟ يعني از آنجا آشنا شديد كه ايجاد تنفر كردند؟
- خب اسامي اينها بود. در تاريخ، در كتاب تاريخ بهائيان اسم افرادي برده شده بود.
¤ كتاب نبيل زرندي و يا اينكه كتاب تاريخ خاصي داشتيد؟
- كتاب تاريخ «نبيل زرندي» يكي از كتاب هاي تاريخي بهائيت است كه خيلي مورد وثوق بهائيان هم هست.
¤ آيا اين كتاب در دسترس شما قرار داشت؟
- بله. اما اين كتاب كاملاً انحرافي است. كسي كه مقداري روحيه تحقيق داشته باشد، مي تواند از آن نكاتي را برداشت كند، مثلاً اينكه ارتباط بهائيان با كنسولگري روس چه بوده، ارتباط باب و بها با انگليس چه بوده، چرا اينقدر با سفارت روس و انگليس در ارتباط بودند، اينها سؤال بود. قبلاً نمي دانستند جمهوري اسلامي اي مي آيد و اين مدارك را بيرون مي آورد. اينكه كنسولگري روس و انگليس چه مي كردند و چقدر روي بعضي از افراد - بهايي و غير آن - براي جاسوس پروري كار مي كردند، نمي دانستند اينها مشخص خواهد شد. لذا در كتابهايشان آورده اند و افراد نيز متوجه مي شوند. باعث خوشحالي ما بايد باشد كه لااقل مي توانيم استناد كنيم كه در فلان كتابتان فلان قضيه هست، پس نمي توانيد آن را رد كنيد. اين كتاب چاپ شده و در دست همه هست. اين سؤالات براي من پيش مي آمد كه افرادي مثل مرحوم آقاي آيتي كه به «آواره» مشهور و يكي از بزرگان صدر بهائيت بوده و به عنوان يكي از مبلغان بزرگ بهائيت كه حتي در حد خود «عبدالبها» - پسر بهاء - همه قبولش داشتند و الواح بزرگي از طرف بهأ و عبدالبها در مدح و ستايشش صادر شده، چطور بعد از مدتي فهميد خيلي اشتباه مي كند؟! او همه اتفاقاتي كه باعث شد برگردد و تمام مسائلي كه ذهنش را برگردانده بود را به رشته تحرير درآورده و كتابش هست. ولي متأسفانه اين كتاب را به هيچ وجه در اختيار ما نمي گذاشتند. اصلاً حرفي از او نمي زدند. فقط مي گفتند، شخصي به اسم «آواره» كه مورد وثوق بوده متأسفانه از بهائيت برگشته، به طمع دنيا! در حالي كه ايشان با بي نيازي و استغنا به اين حقيقت مي رسد و كسي براي رسيدن به مال و منال دنيا حمايتش نمي كرده كه اين ادعا ثابت شود.
همه دستورها از اسرائيل مي آيد
¤ در كتاب ها خوانده ايم نوعاً اين افراد به خاطر ديدن فسادي كه در دم ودستگاه «عبدالبها» و بخصوص افراد نزديك به «شوقي افندي» بوده برگشته اند؟
- بله، به نكته خوبي اشاره كرديد، ممنونم كه به ذهن من آورديد. اين قدر براي من اينها تكراري شده و اين قدر گفته ام كه فكر مي كنم همه مي دانند. بله، در واقع آن افراد نزديكترين افراد به بزرگان بهائيت بودند كه با آنها دم خور بودند و مي توانستند راحت در اتاق هاي خصوصي شان بروند. در ديد ما بها را آنقدر بزرگ جلوه داده بودند كه اجازه نمي دادند حتي عكس بها را ببينيم. مي گفتند دليلي ندارد بها را ببينيد. مي گفتيم زمان رسول خدا با اينكه هيچ وسيله عكس و چيزي نبوده باز تصويري از ايشان هست، ما نمي توانيم يك نقاشي از رئيس بزرگ فرقه بهائيت داشته باشيم؟ او كه مال امروز است؟ تازه با اين همه روتوش و پيشرفتي كه در عكاسي هست، لااقل مي توانستند زيباترش كنند و نشان دهند ولي اجازه نمي دادند، چون مي خواستند ما را از او دور كنند و به او شخصيتي فرا زميني بدهند، خب ما از خدا تصويري داريم، فكر مي كنيم نوري است دست نيافتني، نمي توانيم به شكلي او را مجسم كنيم. بها را براي ما اين طور كرده بودند و ما اصلاً نمي توانستيم تصور كنيم او آدمي بوده كه مثلاً شكم بزرگي داشته، كريه المنظر هم بوده، (مي گويند خيلي زشت بوده)، ولي به هر حال آدم بوده. ما چطور مي توانيم يك آدم را اينقدر بزرگ جلوه دهيم كه به عنوان خدا او را بپرستيم. مقابلش سجده كنيم، در هنگام مشكلات به جاي توكل به خدا به «بها» توكل كنيم. اسم او را به بزرگي ياد كنيم كه خودش هم گفته اگر اسم مرا به بزرگي ياد كنيد، من كمكتان مي كنم!! اصلاً اسمي از خدا نياورده، گاه گداري اشاره اي به خدا كرده تا روشنفكراني كه مي گويند تو كه نمي تواني خالق ما باشي، خودت خالقي داشته اي (اطرافيانش كه ما نمي ديديمشان) او بتواند بگويد: بله، آن خالق مرا قرار داده، چون شما كه نمي توانيد آن خالق را ببينيد، مرا مي بينيد انگار او را ديده ايد. هيچ فرقي نمي كند، البته اين ادعا حتي با ادعاي پيامبران هم خيلي فرق مي كند، آنها مي گويند ما رسالت داريم، اين مي گويد من الوهيت دارم، آنها مي فرمودند ما رسول خدا هستيم و اين مردك نعوذبالله مي گويد من خود خدا هستم. فرعون ها هم همين را مي گفتند.
بالأخره اين سؤالات براي من هم پيش مي آمد كه اين افراد چرا برگشتند؟ كساني كه نزديكترين افراد به «بها» و «عبدالبها» بودند، مثلاً كاتبان وحي بودند!! (آنها مي گفتند وحي به آنها نازل مي شود). يكي «عبدالحسين آيتي» بود كه به «آواره» مشهور است و چون زياد به تبليغ مي رفته و خود را خيلي به زحمت مي انداخته و هميشه در اين راه آواره بوده خود عبدالبها اين لقب را به او داده كه «تو آواره اي و من آواره، هر دو آواره ايم. » خوشبختانه اين «من آواره» را هم به آن اضافه كرده و كسي نمي تواند بگويد، يعني اگر امكان داشت الآن اعضاي تشكيلات مي گفتند اين آواره از قبل مدنظر عبدالبها بوده، يعني عبدالبها مي دانسته اين شخص يك روزي برمي گردد براي همين اين لقب را به او داده و در واقع آواره شده، لوح صادر شده، گفته «تو آواره اي و من آواره» و خيلي مدح و ثنا در حق آيتي كرده است. ولي اين شخصي كه اين همه مدنظر «عبدالبها» بوده الآن منفور تشكيلات است، چون از بهائيت برگشته و تمام فسادهاي عبدالبها و شوقي افندي (نوه دختري عبدالبها ) را ديده و برخي را نوشته و اتفاقاتي كه باعث شده برگردد را به ديگران هم منتقل كرده است.
و «فضل الله صبحي» كه او هم مثلاً كاتب وحي بوده و در زمان شاه در راديو كار مي كرد، براي بچه ها قصه مي گفت و كتاب هايي كه براي بچه ها نوشته، هنوز هم هست، يعني از چاپ خاطرات او زمان درازي نگذشته و معاصر است، خاطرات و سرگذشت او هم براي من خيلي جالب بود. كسي كه اين قدر به «عبدالبها» نزديك بوده، بهائيان عبدالبها را - نستجيربالله - خيلي بزرگتر از پيامبران گذشته مي دانند، خيلي بزرگتر، اين طوري به ما معرفي شده بود. چون از كودكي شستشوي مغزي شده بوديم. مي گفتند هر كسي از كنار عبدالبها رد شده، از روي خاك پاي او رد شده، لطفي در حقش شده از طرف خدا و اين شخص كه هميشه با او دم خور بوده چطور ممكن است از عبدالبهاء برگشته باشد؟ اينها براي من خيلي جالب بود و مي خواستم ببينم حرف خودشان چيست؟ از زبان خودشان بشنوم و مرحوم صبحي صريحاً حتي به فسادهاي جنسي سركرده اين فرقه در خاطراتش اشاره دارد.
¤ در سنين 18-17 سالگي دنبال اين مطالب بوديد؟
- نه، از 15-14 سالگي.
¤ يعني قبل از اينكه مربي مهدكودك شويد؟
- بله، قبل از آن من شنيده بودم چنين افرادي هستند ولي هيچ اثري از آنها نبود. آثاري از آنها را به ما معرفي نمي كردند. فقط مي گفتند چنين افرادي هستند و نفرين شده اند.
¤ و نصيحت مي كردند مواظب باشيد شما مثل آنها نشويد!
- دقيقاً، آنها را آنقدر نفرت انگيز جلوه مي دادند و مي گفتند پس از جدايي از فرقه بلاهاي زيادي سرشان آمده، حال غريبي پيدا كرده اند. بدترين مصيبت ها گريبانگيرشان شده و هر كسي بخواهد از بهائيت خارج شود اين اتفاقات و بدتر از اينها برايش پيش مي آيد! اينها را در مغز ما فرو كرده بودند. ما با تمام سلول هايمان احساس مي كرديم اگر كوچكترين بي توجهي به بهائيت بكنيم حتماً خدا ما را مورد غضب قرار مي دهد!
¤ و شما خيلي زيبا در كتاب خاطراتتان و همچنين «مسلخ عشق» اين معنا را منتقل كرده ايد، با جمله هاي خيلي كوتاه. چيزهايي را كه در عمق وجود يك نوجوان بهايي هست. . .
- حال من مي توانم نظر شما را درباره كتابم - مسلخ عشق- بدانم؟
¤ نثر بسيار رواني دارد. البته به خصوص اوايل كتاب با روحيه من جور در نمي آيد، اما در مقايسه با كتاب هاي خود بهايي ها مطلب شما هم عفت قلم را حفظ كرده و هم كثيف بودن روابطشان را نشان مي دهد و استفاده اي كه از كارهاي غيراخلاقي براي پيشبرد اهدافشان دارند را تا حدي نشان مي دهد. مخصوصاً قسمت اولش، اما از آن به بعد آموزه هاي بهايي را با بياني روان بيان مي كند و كتاب هاي بهائيان نثري ثقيل دارد، ذهن انسان خش برمي دارد وقتي آنها را مي خواند. خود بهايي ها چطوري با آموزه هاي خود ارتباط برقرار مي كنند؟ البته اين نثر ثقيل پوششي است براي پنهان كردن بي سوادي نويسندگان آنها، به ياد داشته باشيم كه در مباحثات با روحانيون تهران و تبريز ثابت شده كه آنها حتي صرف و نحو ساده را هم بلد نيستند!
- خب مورد تعليم قرار مي گيرند. از بچگي با اين كلمات، با اين ادبيات بزرگ مي شوند و برايشان راحت مي شود.
¤ خودشان هم اين طوري حرف مي زنند؟ اين قدر ثقيل؟
- نه، اما كتاب هايشان را زياد مي خوانند، اين مطالعات را مرتب دارند. در اثر تكرار ارتباط با اين ادبيات ديگر به آن سختي نيست. هر 19 روز يك بار جلسه دارند كه اجباري است، ضيافت كه مي روند مي نشينند فقط كتاب مي خوانند. افراد يكي يكي چند صفحه اي از كتاب را مي خوانند. اخباري كه مال روز است و از اسرائيل (از بيت العدل) مي رسد را مي خوانند. دستورات خاص داده مي شود.
¤ يعني تمام دستوراتي كه مي آيد از اسرائيل است؟
- بله. همه از بيت العدل در اسرائيل است.
بهائيت و پروژه شست و شوي مغزي
¤ سؤال ديگر در مورد طرح روحي است كه بهايي ها دارند. در مورد اين طرح اگر مطلبي داريد بفرماييد.
- مي دانيد، از نظر سياسي اگر براي ما تازه مسلمان ها ارگان هاي مختلف مثلاً تبليغات اسلامي كلاس هاي آموزش ديني برگزار كنند، آنها سروصدا مي كنند كه چرا شستشوي مغزي مي دهيد، ولي خودشان از بچگي تا زمان پيري براي بهايي ها كلاس مي گذارند.
¤ يعني در طرح روحي اين طور آمده؟
- ببينيد، قبل از به وجود آمدن طرح روحي، كلاس هاي آموزشي و اردوهايي براي همه بهايي ها داشتند تا اينكه طرح روحي به وجود آمد براي بهايي كردن مسلمان ها يعني هدف اصلي طرح فقط تبليغ است و آموزش تبليغ و اتفاقاً به اين مسئله اشاره كرده اند كه روي بچه ها چطور كار كنيد. سياستشان در طرح روحي اين است. البته واقعاً ناموفق بوده اند، من خيلي روشن مي بينم كه ناموفق هستند و حتي نتوانسته اند اعلام وجود كنند چه رسد به اينكه كسي را بهايي كنند.
¤ چرا؟
- نمي دانم شايد دستي غيبي در كار بود، هميشه ناموفق بوده اند، اين هم يكي ديگر از ناكامي هايشان.
¤ در دوره شما كه هنوز بهايي بوديد اين طرح اجرا مي شد؟
- در دوره ي ما طرح روحي نبود امّا طرح هاي زيادي مي آمد، طرح پنج ساله، دوازده ساله، مثلاً قرار بود از فلان تاريخ تا پنج سال ديگر يا دوازده سال ديگر فلان اتفاقات بيفتد و عناصر تشكيلات همه هدفمند و آماده براي انجام عملياتي بودند كه در طرح به آنها گفته شده بود. اين طرح ها از مركز «بيت العدل» واقع در فلسطين اشغالي مي آمد و بيت العدل هم كه از نظر بهايي ها مصون از خطاست، حرفش نعوذبالله حرف خداست، با يك درجه تخفيف جانشين خداست و حرفش اشتباه نمي شود. ولي الحمدلله هميشه اشتباه كرده اند. طرح پنج ساله شان ناتمام ماند. طرح دوازده ساله شان به جايي نرسيد. با اينكه همه شان براي عملي كردن اين طرح ها بسيج مي شوند آخرش به بن بست مي رسند. اخيراً هم طرح روحي آمده كه خيلي خنده دار است. من جزوه اش را ديده ام. در آن گفته شده بود كه چه جوري و از چه طريقي با مسلمان ها ارتباط برقرار كنيد براي جذبشان. عملاً آموزش داده شده ولي من مي بينم خيلي از بهايي ها فرار مي كنند به خارج از كشور و حتي با يك بچه مسلمان نمي توانند مواجه شوند چه رسد به اينكه بخواهند ابراز عقيده كنند يا روي مسلمان ها كار كنند. واقعيت اين است كه خودشان هم خسته شده اند، چون اينقدر طرح هاي مختلف پشت سر هم داده اند و هيچ كدام هم عملي نشده است و روزبه روز هم ناكام تر از گذشته هستند و خودشان هم به جايي نمي رسند. بچه هايشان را هم فقط با فعاليت هاي بيهوده و تشكيلاتي سرگرم مي كنند كه به هيچ جا نمي رسند. خسته شده اند و گروه گروه به خارج از كشور مي روند و فكر مي كنند طرح روحي را هم اجرا مي كنند!
¤ آيا شما با بهائياني كه به خارج از كشور رفته اند در آن سال ها رابطه داشته ايد؟ مي خواهم بدانم بعد از آنكه خارج مي روند باز بهايي مي مانند؟
- بله، آن زماني كه بهايي بودم چند نفر از اينها را مي شناختم. فردي بود كه شش سال در نروژ زندگي كرده بود. مي گفت آنجا اصلاً بهايي وجود ندارد. اين همه تشكيلاتي كه اينجا هست و كلاس و غيره، اين خبرها در آنجا نيست، فقط جزوه اي در خانه مي اندازند.
¤ از وضع آنجا راضي بود، يا از وضع ايران كه كار تشكيلاتي مي كردند؟
- اين را نمي دانم، از او نپرسيدم فقط مي دانم آن خانم اصلاً حاضر نبود به ايران برگردد و فقط به اجبار همسرش و به خاطر خانواده شان به ايران برگشته بود. برادر خودم هم در آلمان زندگي مي كند. من با او نيز در آن سال ها مرتب مكاتبه داشتم. مي گفت «اينجا مثل ايران نيست. وفاداري بهايي ها در ايران خيلي بيشتر است!» در واقع فشار روي آنها بيشتر است نه وفاداري شان به تشكيلات و فرقه.
¤ مي شود گفت بهايي ها مي خواهند از اين همه فشارهاي تشكيلات بهائيان راحت شوند كه به خارج مي روند؟
- بله، واقعيت همين است. از سوي تشكيلات فرقه خيلي رويشان فشار هست. مرتب دروغ مي شنوند كه جمال مبارك اين كار را مي كند، جمال مبارك آن كار را مي كند، در اسرع وقت رژيم سرنگون مي شود و غيره. . . و الحمدلله چندين سال است كه اين اسرع وقت نيامد كه نيامد. لذا خسته شده اند و فرار مي كنند تا از شرّ تشكيلات خلاص شوند. مي توان گفت جرج بوش را به اينها ترجيح داده اند.
¤ احساس يك بچه بهايي ايراني نسبت به اسرائيل چيست؟ آرزو دارد برود اسرائيل؟
- آرزو كه نه، نمي شود گفت، ببينيد يك پشتوانه معنوي كه مسلمان دارد؛ مثلاً هر بچه مسلمان آرزو دارد كه يك روزي به مكه مشرف شود. اين عشق و علاقه را به خانه خدا دارد. يا به قبور ائمه اطهار (عليهم السلام) خيلي علاقه مند است. ولي اين پشتوانه معنوي را بچه هاي بهايي ندارند. هميشه كمبودي حس مي كنند. ساير اديان اين كمبود را ندارند. آنها بالأخره يك پشتوانه معنوي دارند، جايگاه بخصوصي دارند كه راز و نياز كنند. بهايي ها اينطور نيستند. ولي به هر حال اسرائيل خيلي برايشان مقدس است.
¤ يعني به قبر «بها» و «عبدالبها» تعلق خاطر ندارند؟
- متأسفانه بهائيت خواسته تا آنجا كه مي تواند هر آنچه مربوط به آخرت و قيامت است را كم كم، سمت و سويي دنيايي به آن بدهد و به عبارتي ديگر عالم بعد از مرگ و حساب كتاب آخرت را كمرنگ جلوه مي دهند تا خيلي راحت باشند.
¤ براي همين به مرده هيچ تعلق خاطري ندارند؟
- بله، مي گويند مرده ديگر، ولي احكام و تعاليمش زنده است. با احكام و تعاليمش بيشتر دم خورند. اگر هم به زعم خودشان بهره ي معنوي بخواهند ببرند بيشتر از احكام و تعاليم مي برند، ولي اينكه بروند در مقبره و راز و نيازي با او ]مرده[ داشته باشند خيلي كمرنگ است.
¤ آيا به عنوان زادگاه «علي محمد شيرازي» اين حس را دارند كه مثلاً شيراز شهر مقدسي است؟ يا حساسيت نسبت به شيراز سياسي است؟
- اگر اين حس را داشته باشند كه معمولاً ايراني ها بيشتر دارند، برگرفته از احساسي است كه مسلمان ها نسبت به مقبره ائمه اطهار دارند، چون اطرافشان پر از مسلمان است و آنها را ديده اند و دلشان مي خواهد اين حس را داشته باشند، لذا دوست دارند خانه باب را در شيراز مثلاً به قول خودشان زيارت كنند، ولي در واقع خود مكتب تا توانسته اين قضيه را محدود كرده، نگذاشته زياد گسترش پيدا كند كه بين بهائيان رايج شود و نسبت به آن دنيا احساس ديگري ايجاد كند و از آنجايي كه به هر چيزي كه اثر و نشاني از بهائيت دارد تعصب زيادي دارند، با كوچكترين بهانه اي هر چيزي را به خود ربط مي دهند تا با تملك افراد و مكان هاي مختلف، فرقه ي محدود و جمعيت اقليت خود را فراگير و گسترده وانمود كنند.
¤ در مورد رابطه بهائيان با اسرائيل، محبت يا تنفري كه دارند، واكنش ها و جهت گيري هايشان در كشتارهاي اسرائيل چه مي دانيد؟
- در مورد دولت اسرائيل بايد بگويم بهائيان هر دولتي را كه اسلام ستيزي در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمايت مي كنند و به آنها خدمت مي كنند. تا جايي كه مي توانند خوش خدمتي مي كنند. الآن عملاً جاسوس هاي بزرگ اسرائيل بهايي ها هستند. در مورد دولت اسرائيل بايد بگويم بهائيان هر دولتي را كه اسلام ستيزي در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمايت مي كنند و به آنها خدمت مي كنند. تا جايي كه مي توانند خوش خدمتي مي كنند. الآن عملاً جاسوس هاي بزرگ اسرائيل بهايي ها هستند.
دست در دست صهيونيسم
¤ آيا هر فرد بهايي خود را موظف مي داند كه اطلاعات مورد نياز را در اختيار اسرائيل بگذارد؟
- بله، خود را موظف مي داند و براي پيشبرد اهدافشان لازم است. ببينيد هر قدر اسلام و جمهوري اسلامي منكوب شود به نفع اينهاست. تلاش خود را هم در اين جهت مي كنند و الآن نيز مي بينيم قضيه دستيابي ايران به انرژي هسته اي چقدر براي اينها ناراحت كننده است.
¤ براي خود بهايي ها؟!
- بله، بهايي ها با اينكه در ايران زندگي مي كنند و منافع اين قضيه به خودشان هم مي رسد، ولي چون دولت هاي استعماري ناراحتند آنها هم ناراحتند.
¤ يعني تعلقي به ايران ندارند؟!
- نخير، اصلاً، تعلقي به هيچ كشوري ندارند، چون تعلق خاطر به وطن در اينها كشته شده، چون يكي از اهداف و كارهاي استعمار همين است كه براي جاسوس پروري در هر كشوري بايد حس وطن دوستي را از اينها بگيرد تا آمادگي پيدا كنند براي در اختيار استعمار قرار گرفتن و آنها وقتي افراد را بي احساس كردند نسبت به سرزمينشان، مي توانند نتيجه مطلوب خود را بگيرند.
¤ در كدام يك از لجنه ها بيشتر به اين امر مي پردازند و ذهن جوان يا بچه را آماده مي كنند؟
- در مجموعه ي تمام فعاليت هايشان. وارد هر كدام از فعاليت هاي به ظاهر مذهبي شان بشويد، متوجه مي شويد تا مي توانند سعي مي كنند اسلام را از چشم افرادشان بيندازند.
¤ ببينيد يك فرد جاسوس به دنيا نمي آيد، منظورم اين است كه بايد آنها را تربيت كرد، آيا افراد را براي دادن اطلاعات به لجنه آماده مي كنند؟
- منظور از جاسوسي اين است كه اينها با هم در ارتباطند. تمام اطلاعاتي را كه كسب مي كنند با هم در ميان مي گذارند. فرض كنيد در شهري چند بهايي هستند، اينها يكديگر را كه مي بينند هر اطلاعاتي را كه لازم است به هم مي دهند. هر چه ديده و شنيده اند را به هم مي گويند و نهايتاً اطلاعات به رؤسايشان رسانده مي شود. در هر شهري رئيس تشكيلات وجود دارد و رؤسا چشم و گوش هستند و ركن قوي اين قضيه هستند، آنها اطلاعات را جمع مي كنند و مي فرستند براي بيت العدل در قلب فلسطين اشغالي.
¤ يعني هر فردي خود را موظف مي داند اطلاعاتي را كه دارد در اختيار بگذارد؟
- بله.
¤ در موضوع دستگيري جاسوسان بهايي در سال 74و77 جمهوري اسلامي دو بار با اين مشكل روبرو شد كه جاسوسان تا پاي اعدام هم رفتند ولي فشارهاي جهاني و گاليندوپل همه وارد ماجرا شدند.
- بله، ثابت شد كه جاسوسند، خودشان هم اعتراف كردند. خودشان اقرار مي كنند كه بله ما اطلاعات را خارج مي كنيم. دينمان اين را مي گويد.
¤ يعني اين قضيه در جامعه بهايي هيچ قبحي ندارد؟
- نه، مي گويند هر كسي تعليمات خاص خود را دارد. تعليم دين ما هم اين است كه اطلاعات را خارج كنيم. ما هر جا هستيم موظفيم همه چيز را به بيت العدل اطلاع دهيم و بيت العدل هم در ارتباط مستقيم با اسرائيل و آمريكا است.
¤ در يكي از كتاب هاي بهائيان كه اشاره شده بود به الواحي كه عبدالبها در حمايت از اسرائيل صادر كرده و الواح زيادي هم هست و در آنها امر هم مي كند بايد خدمت كنيم به اسرائيل!
- بله. اين يكي از مسائل خيلي واضح است كه همه بهايي ها هم مي دانند، چون كاملاً تشكيلاتي اند. عاطفه در بين اينها معني ندارد. فقط به تشكيلات فكر مي كنند و بس. هدفشان همين است. الآن من كه فكر مي كردم خانواده صميمي و خون گرمي داشتم، به محض اينكه از بهائيت خارج و مسلمان شدم، خانواده ام به طور كلي از من دور شد، چنانكه انگار هيچ وابستگي و هيچ خويشاوندي با آنها نداشته ام، تا اين حد عاطفه شان ضعيف است. فقط به اهداف تشكيلاتي فكر مي كنند. وطن پرستي شان كلاً منكوب شده است، حتي مهر و عاطفه خواهري و برادري ندارند.
¤ در لوح هاي عبدالبها هست كه عن قريب دولت اسرائيل تشكيل مي شود و از او سؤال مي كنند: توسط بهايي ها؟ مي گويد نه توسط همين يهوديان صهيونيست. خيلي هم از اين دسته يهوديان تعريف مي كند. يهوديان و بهائيان ارتباط تنگاتنگي با هم داشته و دارند. در خود همدان يهودي ها بيشتر بهايي مي شدند. اين از نكته هايي است كه در كتاب «مسلخ عشق» شما خيلي كم به آن اشاره شده، فقط در مورد پيرمردي يهودي مطالبي گفته ايد. به نظر مي آيد با توجه به مستندات تاريخي به اين مسئله بيشتر بايد پرداخته شود.
- بله، اين واقعيتي است كه ارسال الواح در مدح و ستايش حاكمان جائر و ستمگر خيلي بوده، بها و عبدالبها براي پادشاهان انگليس، روس و ديگر كشورها الواحي را در مدح و ستايششان نوشته اند كه قابل رد كردن نيست. الآن خيلي راحت مي توانيم ببينيم كه در فلان لوح به اينها اين قدر بها داده شده، به ستمگران و آدم كش ها. آيا اينها جاي سؤال ندارد؟! در حالي كه همه پيامبران ما در جهت منكوب كردن ظلم قدم برمي داشتند و سعي مي كردند دشمنان دين را معرفي مي كنند كه اينها كارهايشان با احكام دين مطابقت ندارد و آنها را كلاً نفي مي كردند. ولي «بهاء» اولين كسي است كه خود را به عنوان پيامبر معرفي مي كند و با پادشاهان ستمگر همسو مي شود و از آنها مدح و ستايش مي كند. اين الواح الآن هم موجود است.
ادامه دارد........
والحمدوالله رب العالمین
حمید
بسم الله الرحمن الرحیم ،وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ 69عنکبوت