بسم الله الرحمن الرحیم

دی روز در جمعی دوستانه ،از هر طرف صحبتی رفت ،تا قضیه چند زنی به میان امد و
مسائل مربوط به ان .دوستی قصه ای گفت که شنیدنش خالی از لطف نیست .
مردی چهار زن داشت .واو بیماری سختی گرفت .وبرای مداو امی بایست او را از زمین بردارند ،
وبه مکان دیگری حمل کنند . دو خانم پای ایشانرا گرفتن ودو تای دیگر دستهای او را .
وبه همان صورت مرد را حمل می کردن .در میانه راه مرد بیمار دید که کسی نیست سرش را
نگه دارد وسر او بی حامی ،به پائین اویزان بود .مرد با حالت جدی گفت :
ان شاءالله اگر از این بیماری صحت پیدا کنم  ،زنی دیگر می گیرم که سرم را در این مواقع نگه بدارد.
زنها از شنیدن این حرف عصبانی شده وهمت کردن ،وبا هماهنگی ان بیچاره را به داخل حیاط
پرت کردن ،تا ارزوی زن پنجم را به گور ببرد .