اسلام> فرقه‏هاى اسلامى> كليات

علل پيدايش مذاهب در اسلام

منبع :سایت حوزه

فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج 1، ص 57

نويسنده: جعفر سبحانى

اگر مسلمانان در زمان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از وحدت خاصى برخوردار بودند، و عظمت مقام رسالت و مرجعيت مسلم او براى پيروانش، مانع از بروز دوگانگى بود، ولى پس از درگذشت او، شكاف عجيبى در ميان آنان پديد آمد، و آن وحدت و ايثار، جاى خود را به جدال و نزاع كلامى، و احيانا به نبردهاى خونين، آنهم بر سر عقائد، داد.

مهمترين مساله در اين مورد، بررسى علل پيدايش اختلافها و پى‏ريزى مذاهب است كه در كتابهاى مربوط به تاريخ عقائد، پيرامون آن كمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است. از آنجا كه تاريخ نگارى در ميان مسلمانان به صورت نقلى بود، كمتر به تحليل تاريخ مى‏پرداختند. بالطبع، چنين روشى در بحثهاى مربوط به ملل و نحل كه يك نوع تاريخ نگارى ـ تاريخ عقائد ـ است، نيز سايه افكند و جداى از نقل حوادث، كمتر به تحليل آن پرداختند. در نتيجه، فلسفه اين همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بين امت اسلامى روشن نشد.

پس از درگذشت پيامبر (ص)، براى گروهى از مسلمانان، مسائل كلامى، مطرح نبود و آنان، جز به جهاد و نشر اسلام در جهان، به چيزى نمى‏انديشيدند، و در مسائل مربوط به توحيد و شناخت صفات خدا و مانند آن، از آنچه از كتاب و سنت فرا گرفته بودند، پا فراتر نمى‏نهادند. زيرا آنان اسلام را با دو امتياز شناخته بودند:

1 ـ عقائدى واضح و روشن،

2 ـ تكاليفى سهل و وظايفى آسان.

اسلام، با اين دو امتياز، در شبه جزيره و سپس در سائر نقاط، اسلامى گسترش يافت. اگر مشكلى پيش مى‏آمد به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) مراجعه مى‏كردند. شيعيان نيز كه سخن عترت را قرين قرآن مى‏دانستند، مشكلات فكرى را با آنان در ميان مى‏گذاشتند. براى اين گروه وارسته و عاشق جهاد و ايثار، و پيرو عترت، آيات زير، در زمينه‏هاى گوناگون، الهام بخش و عقيده ساز بود.

الف: اثبات صانع

1 ـ (افى الله شك فاطر السماوات و الارض) (سوره ابراهيم / 10)

«آيا در وجود خدا شك و ترديدى هست، در حالى كه آفريننده آسمانها و زمين است؟» .

2 ـ (ام خلقوا من غير شى‏ء ام هم الخالقون) (سوره طور / 35) .

«آيا آنان از هيچ آفريده شده‏اند يا خود آفريننده خود هستند؟» . (مسأله توحيد و نفى و دوگانگى در خلقت) .

3 ـ (لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا) (سوره انبياء / 22) .

«اگر در ميان آسمانها و زمين خداى ديگرى بود، نظام گيتى بهم مى‏ريخت» .

ب: شناخت صفات خدا

4 ـ (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم* هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون* هو الله الخالق البارى المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم). (سوره حشر / 22 ـ 24) .

«او خدايى است كه جز او خدايى نيست. آگاه از درون و برون و رحمان و رحيم، اوست. حاكم، مالك، منزه از عيب، سلامت بخش، ايمن ساز، مراقب، قدرتمند، پيروز، شايسته بزرگى. و او منزه است از آنچه براى او شريك قرار مى‏دهند. او خداى آفريننده و صورتگر است، براى او است نامهاى نيك. آنچه در آسمانها و زمين است، بر او تسبيح مى‏گويد. او است عزيز و حكيم» .

ج: تنزيه خدا از تشبيه به خلق

5 ـ (ليس كمثله شى‏ء و هو السميع البصير) (سوره شورى / 11) .

«براى او مثل و مانندى نيست و او است شنوا و بينا» .

د: گسترش عظمت الهى

6 ـ (و ما قدروا الله حق قدره) (سوره انعام / 91) .

«خدا را آنچنانكه شايسته او است، نشناخته‏اند» .

همچنين، در ديگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد، آيات قرآن، مرجع و مصدر آنان بود. البته اين مطلب نه به آن معنى است كه همه افراد اين گروه از مسلمانان بر مفاهيم عالى اين آيات آگاه بودند، بلكه مقصود اين است كه متفكران اين گروه از طريق تدبير در اين آيات، حس كنجكاوى خود را قانع كرده، و بعدى از ابعاد اين آيات را درك مى‏نمودند.

در برابر، گروهى فرصت طلب به گردآورى مال و ثروت و كسب قدرت و سلطه، اشتغال جسته و از اين نوع مسائل غافل بودند و در برابر اين دو گروه (1 ـ ايثارگر و جهادگر 2 ـ دنيا طلبان و ثروت اندوزان)، دسته سومى بودند كه به مسائل عقيدتى مى‏انديشيدند و تفكر در آن، كار رسمى و شغل مهم آنان بود.

اين حالت عمومى مسلمانان بود، يا به فكر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقيدتى به آنچه از قرآن و احيانا سنت آموخته بودند، اكتفا مى‏ورزيدند، و يا در فكر مال و مقام و زر و زور بودند كه اين نوع از مسائل براى آنان مطرح نبود، تنها گروه سومى، فارغ از ديگر مسائل، به امور عقيدتى عنايت بيشترى مبذول داشتند.

سرانجام، اين گروه عقيدتى نيز در سايه يك رشته عوامل، پديد آورنده اختلاف و دو دستگى شدند. اين عوامل به طور مطلق عبارتست از:

1 ـ تعصبهاى كور قبيله‏اى و گرايش‏هاى حزبى،

2 ـ بدفهمى و كج انديشى در تفسير حقايق دينى،

3 ـ منع از تدوين حديث پيامبر (ص) و نشر آن،

4 ـ آزادى احبار و رهبان در نشر اساطير عهدين،

5 ـ برخورد مسلمانان با ملتهاى متمدن كه براى خود كلام مستقل و عقائد ديگرى داشتند.

6 ـ اجتهاد در برابر نص

اينك ما هر يك از اين عوامل را به صورت فشرده مطرح مى‏كنيم:

عامل نخست:

تعصبهاى كور قبيله‏اى و گرايش‏هاى حزبى

نخستين اختلاف در ميان مسلمانان، پس از درگذشت پيامبر گرامى (ص) در مساله خلافت و تعيين جانشين بود. كسانى كه مساله خلافت را يك مقام تنصيصى مى‏انديشيدند، با تكيه بر احاديث پيامبر (ص) (1) خلافت را از آن امام على (ع) مى‏دانستند. در منطق اين گروه، هرگز تعصبات قبيله‏اى مطرح نبود و اين عقيده، از سخنان رسول گرامى، برخاسته بود. ولى منطق مخالفان على عليه السلام در سقيفه، چه انصار و چه مهاجر، بر محورهاى ديگرى دور مى‏زد كه قدر مشترك آن را گرايشهاى قبيله‏اى و تعصبات حزبى و در باطن، خودخواهى تشكيل مى‏داد. ما، در اين جا، نخست منطق انصار، سپس مهاجر را، كه مدعى اولويت در مساله امامت و خلافت بودند، منعكس مى‏سازيم، تا روشن گردد كه هر دو گروه، معيار عصر جاهليت را مطرح مى‏كردند و مى‏خواستند از اين طريق، صاحب مقام و منصب گردند، در حالى كه شايسته هر دو گروه اين بود كه ـ بر فرض انتخابى بودن مقام امامت ـ فرد يا گروهى را انتخاب كنند كه با ديگر موازين اسلام منطبق باشد . زيرا مساله تقوى و پرهيزكارى، قدرت بر اراده، داشتن بينش صحيح، و اطلاع از اصول و فروع، چيزى نبود كه در گزينش خليفه، به دست فراموشى سپرده شود، ولى متاسفانه، هيچ يك از دو گروه بر اين معيارها تكيه نكردند، بلكه هر كدام، خدمات قبيله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.

منطق جبهه انصار

رئيس حزب انصار، سعد بن عباده كه خود تشكيل دهنده انجمن، در سقيفه بنى ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت، مى‏دانست، در اين مورد چنين استدلال مى‏كند:

«اى گروه انصار شما بيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد، از اين جهت براى شما فضيلتى است كه براى ديگران نيست. پيامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستى و مبارزه با شرك و بت پرستى دعوت كرد، جز جمعيت بسيار كمى از آنان كسى به او ايمان نياورد، و همان افراد كم، قادر به دفاع از پيامبر و گسترش آيين او نبودند، حتى اگر حادثه‏اى ناگوار متوجه خود آنان مى‏شد، توان دفاع از خود را نداشتند. هنگامى كه سعادت متوجه شما شد و به خدا و پيامبر او ايمان آورديد، دفاع از پيامبر و ياران او را به عهده گرفتيد، و براى گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان، جهاد كرديد و در تمام دوره‏ها، سنگينى كار بر دوش شما بود، روى زمين را شمشيرهاى شما رنگين كرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد. تا آنجا كه رسول خدا از دنيا رفت در حالى كه از همه شما راضى بود... بنابراين، هرچه زودتر زمام كار را به دست بگيريد كه جز شما كسى لياقت اين كار را ندارد» .

در پايان سخن، بدون اينكه نامى از خود ببرد، رو به آنان كرد و گفت:

«برخيزيد، زمان امور را خودتان به دست بگيريد، يعنى زمامدارى و رهبرى من مطرح نيست و زمامدار واقعى، خود شما هستيد و من مجرى نظرات شما هستم و اگر غير از من، ديگرى را براى اينكار لائق و شايسته ديديد، او را انتخاب نماييد» (1) .

اكنون بايد ديد كه با چنين سخنرانى جامع و پر تحرك، چگونه سعد، از صحنه سياست و انتخاب، طرد شد و ديگرى به جاى او انتخاب گرديد، شناسايى عوامل اين طرد و پيروزى فردى كه جز پنج نفر، در آن اجتماع طرفدار نداشت، در مقام ارزيابى، بسيار حائز اهميت است.

سخنرانى ابوبكر به طرفدارى از مهاجرين

وقتى سخنان «سعد» به پايان رسيد، پس از گفتگويى، ابوبكر، اينگونه به سخن گفتن پرداخت :

«خداوند، محمد را براى پيامبرى به سوى مردم اعزام كرد، تا او را بپرستند و شريك و انبازى براى او قرار ندهند، در حاليكه براى عرب ترك آيين شرك سنگين و گران بود.

گروهى از مهاجران، به تصديق و ايمان و يارى او در لحظات سخت، بر ديگران سبقت گرفتند، و از كمى جمعيت نهراسيدند؛ آنان نخستين كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و خدا را عبادت كردند، آنان خويشاوندان پيامبر هستند و به زمامدارى و خلافت، از ديگران شايسته‏تر مى‏باشند» .

سپس وى براى ايجاد اختلاف بين «خزرج» و «اوس» به تجديد خاطرات تلخ و ديرينه آنان پرداخت و چنين ادامه داد:

«فضيلت و موقعيت و سوابق شما (انصار) در اسلام، براى همه روشن است. كافى است كه پيامبر شما را براى دين خود كمك و يار اتخاذ كرد، و بيشتر ياران و همسران پيامبر از خاندان شما است. اگر از گروه سابقين در هجرت بگذريم، هيچ كس به مقام و موقعيت شما نمى‏رسد، بنابراين، چه بهتر، رياست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگيرند، و وزارت و مشاوره را به شما واگذار كنند و آنان هيچ كارى را بدون تصويب شما انجام ندهند» . (1)

هر گاه خلافت و زمامدارى را قبيله، خزرج به دست بگيرند، اوسيان از آن‏ها كمتر نيستند، و اگر اوسيان گردن به سوى او دراز كنند، خزرجيان از آن‏ها دست برندارند.

گذشته از اين، ميان اين دو قبيله خونهايى ريخته و افرادى كشته شده و زخمهايى غير قابل جبران پديد آمده است كه هرگز فراموش شدنى نيست، هر گاه يك نفر از شما، خود را براى خلافت آماده كند و انتخاب گردد، بسان اين است كه خود را در ميان «فك شير» افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار خرد مى‏شود» . (2)

وى در سخنان خود، گذشته از اينكه خواست هر دو گروه را از خود راضى سازد و قلوب همه را به دست آورد، كوشش كرد كه به طور غير مستقيم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت كلمه و نظر انصار را از بين ببرد و در برابر تز نامعقول آنان، كه مى‏گفتند اجتماع مسلمانان بايد به صورت دو رئيسى اداره شود، يك تز نسبتا معقول كه همان تقسيم «خلافت» و «وزارت» و «معاونت» ، ميان مهاجر و انصار باشد، در اختيار آنان گذارد.

سخنان حباب بن منذر

در اين ميان «حباب بن منذر» كه نسبت به ديگران مرد مصمم‏ترى بود، برخاست و انصار را براى قبضه كردن امر خلافت تحريك كرد. وى گفت: «مردم، برخيزيد زمام خلافت را به دست بگيريد، مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما زندگى مى‏كنند، و عزت و ثروت و كثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند كه با شما مخالفت كنند، راى راى شما است... و اگر مهاجر اصرار دارند كه امير از آنان باشد، چه بهتر، اميرى از مهاجر و اميرى از انصار برگزيده گردد» .

سخنرانى عمر

گوينده پيشين تا آنجا كه توانست حس برترى جويى را در خلافت انصار زنده كرد، جز اينكه در پايان، روى سادگى، تز نامعقول «دو رئيسى» را پيشنهاد داد. از اين جهت، عمر فرصت را مغتنم شمرده، برخاست و با شديدترين لحن بر او اعتراض كرد و گفت: «هرگز دو شتر را نمى‏توان با يك ريسمان بست، هرگز عرب زير بار شما نمى‏روند، و شما را براى خلافت نمى‏پذيرند، در صورتى كه پيامبر آنان از غير شماست؛ كسانى بايد زمام خلافت را به دست بگيرند كه نبوت در خاندان آنان بوده است» .

نقدى بر اين معيارها

علم به اصول و احكام و آشنايى به نيازهاى جامعه از نظر سياسى، اجتماعى و اقتصادى و نيز مديريت، شرط اساسى جانشينى از صاحب رسالت است. چيزى كه در سقيفه از آن سخن به ميان نيامد، همين شرائط بود.

آيا شايسته و لازم نبود كه اين افراد به جاى اينكه بر قوميت و ديگرى ملاكهاى واهى تكيه كنند، موضوع علم و دانش را ملاك قرار داده و در ميان ياران رسول خدا (ص) فردى را كه به اصول و فروع اسلام آشنايى كامل داشت و از آغاز زندگى تا آن روز لغزشى از او ديده نشده بود، براى زعامت انتخاب كنند و به جاى خودبينى، مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگيرند؟

اصولا بايد ميان علت و معلول و به عبارت بهتر، ميان دليل و مدلول، ارتباطى وجود داشته باشد، و تصديق يكى، موجب تصديق ديگرى گردد، در صورتى كه در دلائل مهاجر و انصار، چنين ارتباطى موجود نيست.

درست است كه مهاجرين، نخستين كسانى بودند كه به پيامبر ايمان آوردند، و يا با پيامبر پيوند خويشاوندى داشتند، ولى اين دو جهت سبب نمى‏شود كه مقام رهبرى از آن آنان باشد؛ زيرا رهبرى، شرطى جز اين دو لازم دارد، و آن آگاهى از كتاب و سنت و قدرت روحى بر اداره امور مملكت است و چه بسا اين دو شرط در افرادى پيدا شود كه بعدها به پيامبر ايمان آورده و يا با پيامبر خويشاوندى نداشته باشند.

آنان به جاى اينكه ببينند در چه شخصيتى شرائط رهبرى فراهم است، سراغ فضائلى رفتند كه ارتباطى به مقام رهبرى نداشت. همين انتقاد، به استدلال انصار نيز متوجه است؛ بر فرض اينكه اسلام با خون و ايثارگرى آنان انتشار يافت، ولى اين دليل نمى‏شود كه مقام رهبرى نيز از آن آنان باشد، زيرا چه بسا واجد شرائط مقام رهبرى نباشند.

دقت در استدلال دو طرف مى‏رساند كه آنان مى‏خواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پيامبر به ارث ببرند، و هر يك از طرفين براى وراثت خود، دليلى مى‏تراشيدند.

جز حكومت ظاهرى، چيز ديگرى مطرح نبود

شيوه استدلال هر دو گروه نشان مى‏دهد كه آنان از خلافت و جانشينى پيامبر، جز همان حكومت ظاهرى و فرمانروايى بر مردم؛ هدف ديگرى نداشتند و از ديگر مناصب پيامبر گرامى (ص) چشم پوشيده و به آن توجهى نمى‏كردند.

از همين روى، انصار در سخنرانى، بر افزونى افراد و قدرت قبيله‏اى خود باليده و خود را سزاوارتر از ديگران مى‏دانستند. (1)

درست است كه پيامبر گرامى فرمانرواى مسلمانان بود ولى علاوه بر اين مقام، داراى مقامات و فضائلى ديگر نيز بود كه در كانديداهاى مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت، زيرا پيامبر بازگو كننده شريعت و مبين اصول و فروع، و در برابر گناه و لغزش مصون و بيمه بود. چگونه اين افراد در مقام انتخاب جانشين، به اين رشته از امور كه جهات روحانى و معنوى پيامبر و علت برترى و فرمانروايى او بر جامعه انسانى بود، توجه نكردند و موضوع را تنها از دريچه حكومت ظاهرى و فرمانروايى آن هم بر اساس فزونى افراد و پيوندهاى قبيله‏اى، مى‏نگريستند .

علت اين تغافل، روشن است، زيرا اگر خلافت اسلامى را از اين ديدگاه بررسى مى‏كردند، جز سلب صلاحيت از خود، نتيجه ديگرى نمى‏گرفتند، چه، آشنايى آنان به اصول و فروع، بسيار ناچيز بود، تا آنجا كه كانديداى ابوبكر، «عمر» ، چند لحظه پيش از اجتماع سقيفه، منكر مرگ پيامبر بود و با شنيدن آيه‏اى از دوست خويش (2) ، سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اينكه من اين آيه را نشنيده بودم (3) .

گذشته از اين، اشتباهات و لغزشهاى فراوان آنان پيش از فرمانروايى، بر همه روشن بود. با اين وضع چگونه مى‏توانستند حكومتى را پى‏ريزى كنند كه بايد پايه آن را علم و دانش و تقوى و پرهيزكارى و كمالات روحى و معنوى و مصونيت الهى تشكيل دهد؟

عامل دوم:

جمود فكرى و كج انديشى در فهم معارف كتاب و سنت

اگر گرايشهاى حزبى و تعصبهاى قبيله‏اى، نخستين عامل پيدايش مذاهب و فرق بود، جمود فكرى و كج انديشى در فهم حقايق دينى، عامل دومى براى پيدايش طوائفى مانند «خوارج» و «مرجئه» و... به شمار مى‏رود. در واقع قسمت مهمى از مذاهب، زاييده جمود و كج فكرى، و تنگ نظرى سران آن‏ها است تا آنجا كه در تقديس ظواهر «كتاب خدا» و «سنت» پيامبر، آن قدر از خود جمود و خشكى نشان داده‏اند كه عقل و خرد و داورى فطرت و وجدان را، فداى ظاهر ابتدائى آيه و روايت ساخته، و در نتيجه مذاهبى را پى‏ريزى كرده‏اند.

شكى نيست كه كتاب خدا و گفتار پيامبر گرامى، بر همه مسلمانان، حجت است و بر همه لازم است كه از آن پيروى كنند و هرگز روا نيست كسى در برابر حكم خدا و دستور پيامبر، اظهار نظر كند، يا ـ نعوذ بالله ـ با آن‏ها مخالفت بورزد. ولى در بهره‏گيرى از قرآن بايد دقت بيشترى كرد و معانى تصورى را، از مقاصد تصديقى و ظهور نا پايدار را از ظهور پايدار، جدا ساخت. زيرا قرآن كلام فصيح و بليغ است و چنين سخنى از انواع مجاز و استعاره و تشبيه و كنايه مالامال مى‏باشد، جمود بر ظواهر تصورى، جز پايين آوردن مقام بلند قرآن، و به ابتذال كشيدن معانى عالى آن، نتيجه ديگرى ندارد.

طوائفى در اسلام به نام «مجسمه» و «مشبهه» و «خارجى» و «مرجئى» پديد آمدند، و همه اين گروهها كتاب و سنت را مدرك انديشه‏هاى خود شمرده و بر آن تكيه جسته‏اند و مخالفان خود را به مخالفت با كتاب و سخنان پيامبر متهم كرده‏اند. دو گروه نخست به آيات و رواياتى استناد جسته‏اند كه در آن‏ها الفاظ «يد» ، «عين» و «وجه» وارد شده، و در مقام تفسير، به ظاهر ابتدائى و به تعبير ديگر «تصورى» ، اكتفا نموده‏اند و از ظاهر استمرارى و تصديقى آن، كاملا غفلت نموده و به سادگى از كنار آن گذشته‏اند.

از باب نمونه به تفسير اين آيه از جانب اهل حديث توجه بفرماييد:

قرآن در مقام انتقاد از انديشه يهود كه خدا را به بخل و عجز متهم كرده‏اند، مى‏فرمايد :

(بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء) (سوره مائده / 64) .

«بلكه هر دو دست او باز است، هر گونه بخواهد انفاق مى‏نمايد» .

سطحى نگرها، فورا براى خدا دو دست ثابت كرده‏اند كه با آن انفاق مى‏كند. خيلى اگر بخواهند، اظهار قداست كنند، بسان «اشعرى» مى‏گويند: «خدا دو دست دارد، ولى كيفيت آن براى ما روشن نيست» (1) .

اين بهره‏گيرى از قرآن مانند بهره گيرى كودكانه كودكى است كه از سخن مادرش، بهانه بادام گرفت.

مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، گرفتار گروهى شدند كه در لباس تقيد به دين و التزام به ظواهر، چنين افكارى را وارد حوزه اسلام كردند، و هر نوع تعقل و جهش فكرى را كفر و زندقه خواندند.

گذشته از سطحى نگرى بر آيات معارف، ساده لوحانى بودند كه گرفتار هر ناقل حديثى را پذيرفتند، هر چند در گذشته «حبر» يهوديان (1) و «راهب» مسيحيان (2) به شمار مى‏رفت.

جمود فكرى و تمسك به ظواهر «تصورى» و گزينش معانى مفردات آيه و روايت، آفتى بود كه دامن گير جهان اسلام گرديد، و به جاى اينكه معانى مفردات و ظاهر تصورى را فداى مفاد جملى آيه و ظهور تصديقى آن سازند، بر خلاف آن رفتار كردند. بخواست خداوند، در فصل نقل عقائد اهل حديث كه نخستين فرقه اسلامى به شمار مى‏روند، به تشريح اين مطلب خواهيم پرداخت.

خوارج و مرجئه هر دو از اين نقطه منشعب مى‏شوند. زيرا پيدايش اين دو گروه، جز انحراف فكرى و كج انديشى در معارف كتاب و سنت علت ديگرى نداشته است.

در اينجا نخست به فلسفه پيدايش گروه خوارج، و سپس به بيان علت پيدايش مرجئه مى‏پردازيم .

عثمان بن عفان، پس از درگذشت عمر، زمام امور را به تصويب شورائى كه خليفه پيشين، اعضاء آن را تعيين كرده بود به دست گرفت. وى استانداران و فرمانداران را از اعضاء بيت اموى كه خود نيز شاخه‏اى از آن بود، برگزيد. بد رفتارى آنان با امت اسلامى از يك طرف، و اعتراض و انتقاد ياران پيامبر و ديگر شخصيتهاى اسلامى، از طرف ديگر، و سماجت و مقاومت خليفه، بر روش خود، از ناحيه سوم، سرانجام به قتل او منجر گرديد. سپس با اكثريت قريب به اتفاق مسلمين، امام على ـ عليه السلام ـ براى سرپرستى مسلمين بر گزيده شد.

تقوى و پارسايى امام و اصرار انقلابيون كه امام را روى كار آورده بودند، به وى اجازه نداد كه عمال خليفه پيشين را بر جاى خود باقى بگذارد. حتى بيم آن مى‏رفت كه در صورت ابقاء، همان گروهى كه بر خليفه سوم شوريدند، و مقدمات قتل او را فراهم كردند، بر امام نيز بشورند.

امام، چه از نظر كسب رضاى خدا و احياء سنت پيامبر، و پيروى از مقتضاى تقوا و پارسايى، و چه از نظر حفظ افكار عمومى كه خواهان ايجاد دگرگونى در نظام بودند، ناچار بود كه به شخصيتهائى مانند «زبير بن عوام» ، «طلحة بن عبيد الله» كه آن روز ثروت عظيم و سرسام آورى را به هم زده بودند، مقام و مسؤوليتى ندهد و يا امثال معاويه را كه بسان قيصر در قصور رؤيايى شام حكومت مى‏كردند از كار بر كنار كند، در غير اين صورت نه تنها تحت فشار وجدان خود قرار مى‏گرفت، بلكه با مخالفت انقلابيون عراق و مصر كه خليفه سوم را از عرش قدرت به زمين كشيدند، روبرو مى‏شد.

نتيجه پيروى از چنين روش، اين شد كه طلحه و زبير با پول سرشار امويها، جنگ جمل را به راه انداختند، و جان خود را در راه دنيا طلبى و مقام خواهى (استاندارى بصره و كوفه)، از دست دادند. در اين شرايط معاويه، از امام خواست كه استاندارى شام را به او واگذار كند، چنين درخواستى، با توجه به اصولى كه امام بر آن ايمان داشت و شرايطى كه بر او حكومت مى‏كرد، مورد موافقت قرار نگرفت او براى ابقاء خود پرچم مخالفت برافراشت و ياغى گرى را آغاز كرد. امام پس از اتمام حجت، با سپاهى گران به سوى شام حركت كرد تا با قدرت نظامى، ريشه مخالفت را براندازد سرانجام، سپاه امام با لشگر معاويه (كه با خدعه و حيله او را متهم به قتل عثمان كرده و خود را «ولى دم» معرفى كرده بود)، در سرزمين صفين روبرو شد، پس از نبرد سنگينى كه ماه‏ها به طول انجاميد شكست دشمن قطعى گرديد؛ حاكم شام پس از مشورت با پير سياست (عمرو عاص)، دستور داد كه «قاريان» شام، قرآن‏ها را بر سر نيزه كنند، و خواستار حكومت قرآن ميان دو گروه شوند؛ چنين حيله عوام فريبانه، طوفانى از اختلاف در ميان سپاه امام ـ عليه السلام ـ برانگيخت. مقدس نماها نبرد با گروه مسلح به قرآن، و داعيان به حكومت كتاب خدا را تحريم كردند و خواستار توقف نبرد و بازگشت به حكومت قرآن شدند، در حالى كه امام و ياران عاقل و خردمند و دور نگر او، اين كردار را فريبى بيش ندانستند و بر ادامه نبرد اصرار ورزيدند، سرانجام فريب خوردگان سپاه امام، بر افكار عمومى ارتش غلبه كرده و صلح موقت را بر امام تحميل كردند. قرار شد، طرفين به جايگاه اصلى خود بازگردند، و نمايندگانى از دو گروه به عنوان «حكم» در نقطه‏اى بى‏طرف، اختلاف را بر كتاب خدا و سنت پيامبر، عرضه بدارند و نتيجه را اعلام كنند، كه بر هر دو گروه لازم است از آن پيروى كنند. در اين زمينه قراردادى ميان امام و معاويه تنظيم گرديد و شخصيتهايى از هر دو طرف آن را امضاء كردند. هنوز مركب قرارداد خشك نشده بود كه گروهى از مصران بر ترك نبرد و ارجاع اختلاف به دو حكم، از نظر خود بازگشتند و آن را مخالف اصل «لا حكم الا لله» (1) پنداشتند و خواستار نقض عهد و پيمان شدند. ولى محال بود كه امام ـ عليه السلام ـ تحت فشار آنان قرار گيرد، و دست به پيمان شكنى بزند. از اين جهت، اين گروه، پس از بازگشت امام به كوفه، وارد مركز خلافت اسلامى نشدند و براى خود در منطقه‏اى بنام «حرورا» پايگاهى برگزيده و ايذاء و آزار امام و ياران او و سردادن شعار بر ضد او را آغاز كردند و به كشتن افراد معصوم و بى‏گناه، به جرم علاقه به حضرت پرداختند. امام پس از بردبارى‏هاى زياد، نصيحت‏هاى فراوان و ارسال پيام‏هاى متعدد، حجت را بر آنان تمام كرد. وقتى احساس كرد كه آنان بر باطل خويش سماجت دارند، ناچار شد، دست به قبضه شمشير ببرد و با قدرت، ريشه فساد را بركند، از اين روى در منطقه‏اى (اطراف كوفه) به نام نهروان، درگيرى سختى ميان سربازان امام و ياغى‏گران رخ داد؛ امام در آن شرايط، قبل از آغاز نبرد، مخالفان را چنين مورد خطاب قرار داد و گفت: «فانا نذير لكم...» .

«من شما را بيم مى‏دهم از اينكه در كنار اين نهر و در اين سرزمين گود و پست كشته شويد؛ در حالى كه نزد پروردگار خود دليلى بر مخالفت با من نداشته باشيد. دنيا شما را در گمراهى پرتاب كرده و تقدير (كه نتيجه شوم تدبير شما است) شما را براى مرگ آماده ساخته است، من شما را از اين حكميت نهى كردم ولى با سر سختى مخالفت نموديد و فرمان مرا پشت سر انداختيد، تا به دلخواه شما تن دادم، اى گروه كم عقل، و اى كم فكرها، من كار خلافى انجام نداده‏ام و نمى‏خواستم به شما زيانى برسانم» (1) .

تنها مستمسك آنان، اين بود كه مى‏گفتند، تو چرا بر خلاف تصريح قرآن كه مى‏فرمايد: (لا حكم الا لله)، به «حكميت» دو انسانى مانند عمرو عاص و ابو موساى اشعرى، تن دادى.

جمود و كم فكرى آنان به حدى بود كه نمى‏توانستند، اين حقيقت را درك كنند كه:

اولا، امام پس از اصرار آنان تن به «حكميت قرآن» داد و در متن صلح نامه نوشته شد كه هر دو نفر به كتاب خدا و سنت پيامبر مراجعه و بر طبق آن حكم كنند. ناگفته پيداست، كتاب خدا صامت و ساكت است، انسان عالمى بايد آن را به سخن گفتن وادارد، و نتيجه را اعلام كند. پس تن به چنين حكميتى عقلا و شرعا ممنوع نيست.

ثانيا، اگر پذيرش حكميت افراد به هنگام بروز نزاع در ميان يك اجتماع بزرگ مخالف قرآن است، چرا قرآن به هنگام بروز اختلاف در يك اجتماع كوچك مثل خانواده، دستور مى‏دهد كه دو حكم يكى از جانب خانواده مرد، ديگرى از جانب خانواده زن، برگزيده شوند و در اين ميان داورى كنند:

(و ان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان يريدا اصلاحا يوفق الله بينهما) (سوره نساء / 35) .

«اگر از اختلاف ميان آن دو بيم داشتيد، داورى از جانب مرد، و داور ديگرى از طرف زن اعزام كنيد، اگر خواهان اصلاح باشند، خدا آنان را به برقرارى صلح موفق مى‏فرمايد» .

چنين برداشتى از آيه (ان الحكم الا لله) كه هيچ كس نبايد در موارد اختلاف، رجوع به «حكميت» كند؛ جز به هم ريختن نظام زندگى و نفى حكومت اثر ديگرى ندارد و براى هر انسانى، اعم از پاك و ناپاك، نتيجه ديگرى ندارد، و منشأ آن، كوردلى، و كم فكرى است. بهترين معرف آنان همان سخن امام است كه فرمود: «اخفاء الهام و سفهاء الاحلام» .

مخالفت اين گروه با امام مانند مخالفت ديگران با آن حضرت نبود، بلكه ميان اين دو مخالفت تفاوت بارزى وجود داشت، آنان جاهل و نادان بودند، نه معاند و دشمن حقيقت. درست نقطه مقابل شاميان و معاويه خواهان، كه با آگاهى كامل، با حقيقت مبارزه مى‏كردند. از اين جهت، امام درباره خوارج دستور مى‏دهد كه پس از وى با آنان مدارا شود:

«لا تقتلوا الخوارج بعدى فليس من طلب الحق فأخطأ كمن طلب الباطل فاصاب» .

«پس از من، خوارج را نكشيد، زيرا كسى كه خواهان حق باشد، آنگاه خطا رود، بسان كسى نيست كه از لحظه نخست، خواهان باطل باشد، و به آن برسد» .

ما به خواست خدا، در بخش عقايد خوارج، به تحليل مفاد آيه، خواهيم پرداخت. و تاريخ زندگى خوارج را اجمالا خواهيم نگاشت.

فرقه مرجئه

گروه مرجئه، پس از خوارج در جامعه اسلامى پديد آمد. واژه «مرجئه» از «ارجاء» به معنى تاخير گرفته شده است. آنان چون مشاهده كردند كه مردم درباره عثمان و على بحث و گفتگوى زيادى مى‏كنند و گروهى به تنزيه هر دو پرداخته و گروهى تحت تأثير تبليغات خوارج قرار گرفته هر دو را تفسيق و تكفير مى‏كردند، بر آن شدند كه در مورد على ـ عليه السلام ـ و عثمان داورى نكنند، زيرا قدرت داورى نداشتند. بنابراين، تمجيد شيخين (ابوبكر و عمر) را پيش گرفتند و قضاوت در مورد على ـ عليه السلام ـ و عثمان را به تاخير انداختند.

تا مدتى محور گفتار مرجئه، اين دو مطلب بود؛ ولى چيزى نگذشت كه مساله عثمان و على به دست فراموشى سپرده شد و روى مناسبت خاصى، مساله مرتكب گناه كبيره مطرح گرديد، و اين مساله پس از مساله قدم و يا حدوث قرآن، بحث انگيزترين مساله در ميان مسلمين به شمار رفت و آنان را به گروه‏هاى مختلف، تقسيم كرد. برخى مرتكب گناه كبيره را مؤمن و برخى، مانند خوارج، آنان را كافر شمردند و گروه سومى، مانند معتزله، به حد وسط ميان مؤمن و كافر انديشيدند. تفصيل دلايل هر يك از اين انديشه‏ها در جاى خود خواهد آمد.

در چنين شرايطى، عقيده مرجئه به شكل ديگرى تكامل يافت. آنان اصرار ورزيدند كه اساس نجات، همان ايمان قلبى و شهادت لفظى است و عمل به وظايف، ارتباطى به ايمان انسان ندارد. و از اين روى كه ايمان را مقدم داشتند و عمل را به تأخير افكندند، «مرجئه» ناميده شدند .

اين گروه، در بى ارزش جلوه دادن عمل، به اندازه‏اى بيش رفتند كه، گفتند ايمان يك انسان گنهكار، با ايمان فرشتگان و پيامبران، برابرى مى‏كند. پى آمد اين پندار بى‏اساس، زنده شدن ميل به گناه در دل افراد، بويژه جوانان بود. اينان، به اصطلاح طرفدار «صلح كلى» شدند و مى‏گفتند، قلب بايد پاك باشد، عمل چندان مهم نيست و مغفرت حق در انتظار همه عاصيان و گنه كاران است.

اين نحو برداشت از ايمان، چيزى جز كج فهمى، و سطحى نگرى، نيست. چگونه مى‏توان همه ارزشها را از آن ايمان قلبى و شهادت لفظى دانست؟ و عمل را كه ميوه ايمان است، كم ارزش خواند .

چنين تفسيرى از ايمان، جز ايجاد جرأت در بدكاران و احياء روح عصيان در تبه كاران، خصوصا مستكبران و طاغوتيان ندارد، و گرنه همه جباران جهان، و زورمندان و قلدران، تحت پوشش مغفرت حق قرار مى‏گيرند، آنگاه كه در دل معرفت و بر زبان شهادت داشته باشند.

عامل سوم:

جلوگيرى از تدوين احاديث پيامبر (ص)

اگر گرايش‏هاى قومى و تعصبات خشك قبيله‏گرايى، و يا جمود ذهن و اعوجاج انديشه، دو عامل مؤثر براى پيدايش مذاهب و اختلاف بودند، تأثير عامل سومى به نام «منع تدوين حديث نبوى» و جلوگيرى از مذاكره و نشر آن نيز، در شكستن وحدت كلمه و ايجاد تشتت در اصول و فروع كمتر از آن دو، نبود. در سايه اين ممنوعيت كه تا عهد خليفه اموى، عمر بن عبد العزيز (10199)، به صورت جدى تعقيب مى‏شد و تا عصر خلافت منصور عباسى (139 ـ 158)، به صورت كم رنگ باقى ماند، اخبار و روايات صحيح رسول گرامى از اذهان و انديشه‏ها محو گرديد و دومين حجت پس از قرآن مجيد، دستخوش نسيان و فراموشى شد.

اى كاش اثر منفى جلوگيرى از تدوين احاديث پيامبر، منحصر به همين بود، ولى از آنجا كه اين نوع باز دارى، در آن زمان رنگ تقدس به خود گرفته بود، پى آمد بدترى به دنبال داشت، و آن اينكه پس از شكستن منع قانونى و دعوت به تدوين حديث از جانب خلفا، ناگهان موجى از احاديث، اقطار اسلامى را فرا گرفت و تعداد و آمار احاديث، آنچنان بالا رفت كه هرگز عقل و خرد، باور نمى‏كند كه فردى مانند پيامبر، هر چه هم سخنران و سخنگو باشد، با آن همه مشاغل و گرفتارى‏ها، بتواند در مدت ده سال (1) ، اين همه سخن بگويد.

حديث نبوى، در قرن دوم و سوم، چهره خود را به صورت مخروطى شكل، نشان داد، كه راس مخروط در عصر پيامبر، و قاعده آن در اعصار بعدى، قرار داشت، هر چه به عصر پيامبر كه منبع حديث است، باز گرديم تعداد احاديث را كمتر، و هر چه از عصر او دورتر شويم، شماره آنرا رو به افزايش مى‏بينيم، تا آنجا كه احمد بن حنبل (242 ه ـ )، تنها متجاوز از هفت صد هزار حديث صحيح (1) را شمارش كرده است؛ خدا مى‏داند كه تعداد مجموع احاديث منسوب به آن حضرت اعم از «حسن» ، «موثق» و «ضعيف» ، در چه پايه مى‏باشد. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

داغى بازار جعل حديث، معلول فقدان جوامع حديثى است كه شايسته بود به دست تواناى صحابه پيامبر كه از زبان او شنيده بودند، تاليف گردد و به عنوان سند رسمى در ميان مسلمانان باقى بماند. ولى وقتى يك گفتگوى زبانى به مدت يك قرن و نيم، نوشته نشود، و ترك نگارش حديث رنگ تقدس به خود بگيرد و تدوين آن موجب اتهام به باز دارى مردم از قرآن و تفسير شود، طبعا نوشتن احاديث، بهتر از اين نخواهد بود.

اگر احمد بن حنبل، به ديده خوش بينى به احاديث موجود در عصر خود مى‏نگرد و تعداد صحيح را متجاوز از هفت صد هزار، مى‏انديشد، محدث معاصر او، بخارى، احاديث صحيح خود را كه تعداد آن از چهار هزار تجاوز نمى‏كند، از شش صد هزار حديث بر مى‏گزيند، يعنى از هر صد و پنجاه حديث، فقط يك حديث، نزد او صحيح بوده و آن را در صحيح خود آورده است. (3)

ببين تفاوت ره از كجا است تا به كجا.

ابو داوود، صحيح خود را از ميان پانصد هزار حديث، برگزيد و فقط چهار هزار و هشت صد حديث را صحيح دانست و صحيح خود را بر آن اساس تنظيم كرد.

حتى احاديثى را كه بخارى و ابو داوود، صحيح انگاشته‏اند، بعدها مورد نقادى قرار گرفت و بسيارى از آن‏ها مشكوك و يا مردود تلقى شد. كافى است، بدانيم احاديث مربوط به تجسيم و تشبيه، و جبر و رؤيت خدا با ديدگان مادى در روز رستاخيز، در همين صحيح بخارى و امثال آن گرد آمده است.

قسمت اعظم اين پى آمد (جعل حديث)، معلول باز دارى صحابه از تدوين حديث پيامبر، و منع از مذاكره و آموزش آنست. در اين جا براى روشن شدن بحث، ناچاريم پيرامون موضوعات زير، به صورت فشرده سخن گوييم:

1 ـ عظمت و ارزش سخنان پيامبر (ص) .

2 ـ از چه زمانى و به وسيله چه اشخاصى كتابت حديث ممنوع گرديد؟

3 ـ هدف از اين منع چه بود و عللى كه براى آن تراشيده شده است چيست؟

4 ـ اسامى حديث پردازان و تعداد احاديث ساخته شده.

5 ـ تأثير احاديث موضوعه، در فرقه گرايى.

الف ـ ارزيابى احاديث پيامبر (ص)

در عظمت سخنان پيامبر، همين قدر كافى است كه قرآن مجيد آن را بيان‏گر مجمل قرآن، و مقيد و مخصص مطلقات و عمومات آن مى‏داند، آنجا كه مى‏فرمايد: (و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون) (سوره نحل / 44)

«قرآن را براى تو فرو فرستاديم تا آنچه را كه براى مردم نازل شده است، بيان كنى و شايد آنان بينديشند» . در اين آيه به جاى كلمه «تقرء» ، واژه «تبين» به كار رفته تا روشن شود كه مبهمات قرآن بايد به وسيله پيامبر بيان گردد.

در آيه ديگر، سخنان او را پيرامون دين، مربوط به خود او ندانسته است. چنانكه مى‏فرمايد : (و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى) (سوره نجم / 1 ـ 4) .

«سوگند به ستاره، آنگاه كه افتاد، يار شما گمراه نشد، و بى راهه نرفت، از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد، بلكه وحى است كه بر او فرو فرستاده مى‏شود» .

جمله (ما ينطق عن الهوى)، در ارزش بخشى بر سخنان او كافى است، خواه «ضمير» ، در جمله (ان هو)، به قرآن باز گردد، يا به اعم از قرآن و گفتار او، در هر حال، سخنان او، سرچشمه هوى و هوس ندارد، و چنين گفتارى، دور از خطا و لغزش خواهد بود.

هرگاه پيامبران در دعوت خود، دچار اشتباه و لغزش و يا ـ نعوذ بالله ـ آلوده به خلاف و گزاف شوند، به خاطر زوال اعتماد، هدف از بعثت كه گرايش و هدايت مردم است، از ميان مى‏رود.

از اين جهت، متكلمان اسلامى بر عصمت پيامبران، اتفاق نظر دارند و همگى مى‏گويند كه پيامبران، در رابطه با بيان اصول و احكام دين، مصون از گناه و خطا مى‏باشند.

به دليل ارزشمند بودن سخنان او است كه پيوسته حاملان احاديث ستوده شده و پيامبر درباره آنان مى‏گويد:

«نضر الله امرء سمع مقالتى فوعاه، و حفظها و بلغها» (1) .

«خدا چهره آن كس را زيبا سازد كه سخن مرا بشنود، آن را بفهمد، حفظ كند و به ديگران برساند» .

ارزش كتابت و ضبط از ديدگاه قرآن

قرآن مجيد، با اصرار كم نظيرى دستور مى‏دهد كه مشخصات ديون، وسيله نويسنده عادلى نوشته شود، و از نوشتن ريز و درشت خسته نشوند: (يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه و ليكتب بينكم كاتب بالعدل و لا يأب كاتب ان يكتب كما علمه الله فليكتب و ليملل الذى عليه الحق... و لا تسأموا ان تكتبوه صغيرا او كبيرا الى اجله) (سوره بقره / 282) .

«اى افراد با ايمان، هر گاه به يكديگر وامى به مدت معينى داديد، بنويسيد، و حتما كاتب عادلى ميان شما، آن را بنويسد، و نويسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان كه خدا تعليم كرده است. و آن كس كه بدهكار است، املاء كند، هرگز از نوشتن وام كوچك و بزرگ به مدت مشخص، خسته نشويد» .

جايى كه نوشتن درهم و دينار، تا اين حد از اهميت برخوردار باشد و اين همه تاكيد درباره آن به عمل آيد، آيا سخنان پيامبر گرامى، ـ نعوذ بالله ـ به اندازه درهم و دينار ارزش ندارد. شگفتا، كسانى كه پس از درگذشت پيامبر، از تدوين احاديث رسالت جلوگيرى كردند، براى گفتار پيامبر ارزشى به مقدار يك كالا قائل نبودند!

شكى نيست كه علم و دانش، فرار و گريزپا است و كتابت و تحرير، مايه ثبات و بقاء آنست . از زمان ديرينه گفته‏اند: «العلم صيد و الكتابة قيد، قيدوه بالكتابة» . اسلامى كه به دانش، آن همه اهميت داده است، چطور مى‏تواند تالى تلو قرآن را ناديده بگيرد و از تدوين آن بلكه از مذاكره و آموزش آن جلوگيرى كند.

رسول گرامى، اسناد فراوانى براى سران قبائل نوشته است كه صورت بخش اعظم آن‏ها، در كتابهاى تاريخ و حديث و سيره محفوظ است. اگر تدوين و كتابت حديث ممنوع بود، چرا در حال حيات خود، دست به نوشتن اين آثار زد و وسيله بقاء آثار خود را فراهم آورد. (1)

احاديثى از پيامبر در ضبط حديث

محدثانى مانند بخارى، ترمذى، ابو داوود، احمد و دارمى، احاديثى از پيامبر گرامى نقل كرده‏اند كه همگى حاكى از اجازه وى به ظبط احاديث است و ما بخشى از اين احاديث را در كتاب «بحوث فى الملل و النحل» از مدارك ياد شده نقل كرده‏ايم، و خطيب بغدادى، همه را در كتاب «تقييد العلم» آورده است.

نقل همه آن‏ها در اينجا مايه گستردگى سخن مى‏باشد، ما فقط به نقل آنچه بخارى كه اصح صحاح به شمار مى‏رود، در اين مورد آورده است، اكتفاء مى‏ورزيم:

1 ـ ابو هريره مى‏گويد: در سالى كه پيامبر اسلام، مكه را فتح كرد، قبيله خزاعه، به عنوان انتقام، مردى از بنى ليث را كشتند، خبر به پيامبر رسيد، بر مركب خود سوار شد و خطبه‏اى ايراد فرمود (خطبه را يادآور مى‏شود)، آنگاه مى‏افزايد: مردى از اهل يمن حضور رسول خدا رسيد و گفت اى پيامبر خدا، اين خطبه را براى من بنويس. پيامبر دستور داد كه براى او بنويسند. (2)

2 ـ ابو هريره مى‏گويد: هيچ كس از ياران خدا، بيش از من از پيامبر نقل حديث نمى‏كند، جز عبد الله بن عمر. زيرا او حديث را مى‏نوشت و من نمى‏نوشتم. (1)

3 ـ ابن عباس مى‏گويد: وقتى بيمارى پيامبر شدت يافت، فرمود: «كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد» . عمر گفت: بيمارى بر او غلبه كرده، كتاب خدا نزد ما است، براى ما كافى است. حاضران در مجلس، در آوردن و نياوردن كاغذ، اختلاف نظر پيدا كردند؛ وقتى پيامبر، اختلاف آنان را مشاهده كرد، فرمود: «برخيزيد برويد، نزد من نزاع نكنيد» . ابن عباس مى‏گفت: مصيبت بزرگ روزى بود كه ميان پيامبر و نگارش نامه، ممانعت كردند (2) .

اين متون سه گانه را كه از صحيح بخارى گرفته و نقل كرديم، به روشنى مى‏رساند كه ضبط حديث نبوى امر مكروهى نبود، وگرنه پيامبر، امر به ضبط خطبه نمى‏كرد، و دستور به نوشتن نامه تاريخى خود نمى‏داد، و عبد الله بن عمر، با نهى پيامبر، دست به نگارش حديث نمى‏زد .

افسانه نهى از تدوين حديث

در برابر چنين دلائل روشنى بر لزوم ضبط حديث نبوى، امام حنابله از رسول گرامى نقل مى‏كند كه پيامبر فرمود: «لا تكتبوا عنى و من كتب عنى غير القرآن فليمحه» (3) .

«از من چيزى ننويسيد، و هر كس هر چه جز قرآن، نگاشته است نابود كند» .

در مسأله بازدارى از تدوين حديث به اين مقدار اكتفاء نشده است، بلكه از شخصيتهايى مانند : ابو سعيد خدرى، ابو موسى اشعرى، عبد الله بن مسعود، ابو هريره و عبد الله بن عباس، عبد الله بن عروة، عمر بن عبد العزيز، و مغيرة بن ابراهيم، سخنانى نقل شده كه همگى حاكى از آنست كه آنان با جمع آورى احاديث مخالف بودند.

ولى انسان در حيرت است كه اگر تدوين حديث نبوى، ممنوع و يا مكروه بود و سيره سلف بر ترك آن بود، پس چرا در نيمه قرن دوم، نهضت عظيم و بيسابقه‏اى براى نقل و نشر و نگارش حديث نبوى پديد آمد، چرا نهى رسول خدا ناديده گرفته شد؟

اگر بر ما لازم است از سلف صالح پيروى كنيم، پس لازم است برخيزيم، تمام صحاح و مسانيد را آتش بزنيم، و اثرى از گفتار رسول گرامى باقى نگذاريم، همچنانكه خليفه دوم اين كار را ـ به نحوى كه مى‏آيد ـ انجام داد.

ب ـ تاريخ منع تدوين حديث

قهرمان نهى از كتابت، خليفه دوم است، سخنانى كه از او نقل خواهيم كرد، حاكى از آن است كه هرگز از پيامبر در اين مورد، نهى و منعى نرسيده بود و خليفه، روى يك رشته اجتهاد و مصلحت انديشى‏هاى شخصى، كتابت و نقل حديث را ممنوع كرد. اينك برخى از گفتار و رفتارهاى او:

1 ـ عروة بن زبير مى‏گويد: عمر بن خطاب، خواست سنن پيامبر بنويسد، در اين مورد با ياران پيامبر مشورت كرد، آنان كتابت آن را تصويب كردند. (1) ولى خليفه، پيوسته در حال ترديد و طلب خير از خدا بود كه ناگهان به خاطرش آمد، پيروان شرايع پيشين، از پيامبران خود، چيزهايى را نوشتند و بر آن‏ها روى آوردند، و در نتيجه كتاب خدا را ترك كردند. (پس گفت) : به خدا سوگند، من هرگز كتاب خدا را با چيزى نمى‏پوشانم . (1)

2 ـ طبرى، در تاريخ خود يادآور است كه هر موقع عمر بن خطاب كسى را براى اداره امور به نقطه‏اى اعزام مى‏كرد، سفارش مى‏كرد كه از محمد، كمتر سخن نقل كنيد، و من همكار شما هستم (2) .

3 ـ ابن سعد، در طبقات خود نقل مى‏كند، وقتى عمر، «قرظة بن كعب» را به نقطه‏اى اعزام مى‏كرد، تا چند ميلى مدينه به مشايعت او رفت و يادآور شد، علت مشايعت اين است كه ترا تذكر دهم تا از محمد كمتر روايت كنند. (3)

4 ـ ابوذر و عبد الله بن مسعود و ابو درداء، سرگرم نقل حديث از پيامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد، و گفت، اين چيست كه پيوسته از محمد حديث پخش مى‏كنيد. (4)

5 ـ به خليفه گزارش دادند كه در دست مردم يك رشته كتابها است (كه در آن‏ها سنن و احاديث رسول گرامى ضبط شده است) . او از مردم خواست كه همه را بياورند تا وى درباره آن‏ها نظر دهد. هر كس نوشته‏اى داشت آورد، به گمان اينكه او مى‏نگرد و مى‏خواند و اختلاف آن‏ها را رفع مى‏كند. وقتى نزد او آوردند، همه را با آتش سوزانيد. آنگاه گفت آرزويى است مانند آرزوى اهل كتاب. (5)

سخنان ياد شده، حاكى است كه بازدارى در تدوين و نشر حديث نبوى، نظريه‏اى بود كه پس از درگذشت رسول گرامى پديد آمد. هرگز پيامبر خدا، امت خود را از نوشتن حديث خود كه تالى تلو قرآن است، باز نداشته بود، و فكر «حسبنا كتاب الله» و چيزى مشابه آن، چنين سوك نامه‏اى را پديد آورده است.

ج ـ فلسفه منع تدوين حديث

خطيب بغدادى كه گسترده‏تر از همه، پيرامون اين موضوع سخن گفته است، به يك رشته فلسفه تراشى، دست زده كه ريشه آن‏ها در سخنان خليفه و ديگران نيز به چشم مى‏خورد. مانند:

1 ـ نهى به خاطر اين بود كه مردم از تلاوت قرآن باز نمانند.

2 ـ نهى به خاطر اين بود كه حديث، به وحى الهى، مخلوط نشود، زيرا در آن عصر، عالم و دانشمند كم بود كه وحى را از حديث جدا سازد، و بيم آن مى‏رفت كه حديث در قرآن‏ها راه يابد.

3 ـ نهى مربوط به نگارش احاديث پيشينيان بود، تا مشابهى براى قرآن نباشد.

چنين پوزشهاى نا استوارى در سخنان خطيب (1) و ديگران، همگى از قبيل علل پس از وقوع است و مرور زمان بى‏پايگى اين فلسفه تراشى‏ها را ثابت كرد.

چون، اولا اشتغال به حديث، مايه گرايش به قرآن است نه اعراض از آن. زيرا گفتار و رفتار پيامبر، رافع مبهمات قرآن، و بيانگر مجملات آن است، سخنان پيامبر، روح ايمان و تقوى را در انسان زنده مى‏سازد و براى مرد متقى، چيزى گواراتر از قرآن نيست. از اين روى، وقتى نهضت نگارش حديث آغاز گرديد، هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نكردند.

ثانيا اگر گرايش به حديث، مانع از اشتغال به قرآن باشد، بايد مسلمانان گرد هيچ دانشى مانند علم رياضى، طبيعى، انسانى و... نروند و هميشه در درياى جهل و نادانى غوطه‏ور باشند .

زيرا اشتغال به علوم، مانع از اشتغال به قرآن مى‏گردد، در حالى كه قرآن، همه را دعوت به مطالعه در كتاب آفرينش مى‏كند، و مى‏فرمايد: (قل انظروا ما ذا فى السماوات و لارض) (سوره يونس / 101) «بگو بنگريد، در آسمانها و زمين چه خبر است» .

اگر انديشه ياد شده، صحيح باشد، بايد سير در زمين و مطالعه حال گذشتگان كه مايه عبرت است، ممنوع باشد، در حالى كه قرآن بر آن تاكيد خاصى دارد. (1)

بدتر از آن، اينكه بگوييم، فلسفه باز دارى از كتابت حديث، بيم از اختلاط قرآن به حديث بود. اين پوزش، از قبيل «عذر بدتر از گناه» است و معنى و مفاد آن، انكار اعجاز قرآن و تمايز ذاتى آن از سخنان بشرى است، در حالى كه عرب جاهلى، تا چه رسد به مسلمانان تربيت يافته در مكتب پيامبر، تمايز جوهرى قرآن را از غير آن به روشنى درك مى‏كردند و از شنيدن آيات، آنچنان لذت مى‏بردند كه مدتها محو و مست جذبه و شيرينى آن بودند، اين حالت در شنيدن هيچ سخنى از سخنان بشر، حتى پيامبر گرامى، به آنان دست نمى‏داد.

منع كتابت، فلسفه سياسى داشت

بدعتى كه پس از رسول خدا (ص) به عنوان منع تدوين و نشر حديث پيامبر پى ريزى گرديد، پس از درگذشت دو خليفه نخست نيز، به صورت محدودى تعقيب شد. در عصر عثمان، تنها به رواياتى اجازه نشر داده شد كه در زمان دو خليفه اول شنيده شده بود (1) . معاويه نيز، به نشر احاديثى اجازه مى‏داد كه در عصر خليفه دوم شنيده شده بود. (2)

عبيد الله بن زياد، زيد بن ارقم (صحابه پيامبر) را از مذاكره حديث نبوى جلوگيرى مى‏كرد (3) . سرانجام، اين بدعت تا عصر عمر بن عبد العزيز، نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد . نويسندگان حديث، مجبور به ترك كتابت مى‏شدند. برخى جسارت را به پايه‏اى مى‏رساندند كه پيامبر را بشرى قلمداد مى‏كردند كه گاهى گفتارش دستخوش خشم مى‏گردد (و از حالت عادى بيرون مى‏رود و سخنانى مى‏گويد) (4) . قدرت منع به حدى بود كه ابوبكر، پانصد حديث، از پيامبر نوشته بود، همه را سوزاند (5) و عمر در خلافت خود بخشنامه كرد: «ان من كتب حديثا فليمحه» (6) .

اكنون سئوال مى‏شود:

اگر آنچه كه خطيب و ديگران گفته‏اند فلسفه تراشى است و فلسفه واقعى آن نبوده است، پس هدف از منع تدوين و مذاكره حديث چه بوده است؟

ما در پاسخ اين پرسش يك جواب اجمالى داريم كه تحليل آن را به عهده خواننده محترم واگذار مى‏كنيم و آن اينكه انگيزه منع تدوين حديث با انگيزه منع نگارش وصيت پيامبر (ص)، در آخرين لحظات زندگى پيامبر، يكى بود، اگر فلسفه اين منع، براى اهل تحقيق روشن است، فلسفه آن بخش نامه‏ها نيز روشن مى‏باشد.

حاضران مجلس پيامبر، احساس كردند كه هدف نگارش، چيزى است كه مربوط به خلافت و وصايت مى‏باشد و ممكن است در آن نامه، كسى براى خلافت تعيين شود و اين، با آن انگيزه شخصى شورائى بودن خلافت، سازگار نخواهد بود، از اين جهت مساله «حسبنا كتاب الله» را پيش كشيدند و از نگارش نامه، جلوگيرى كردند. همين نكته در نقل احاديث رسول خدا نيز وجود داشت، نقل احاديثى كه در آن فضائل اهل بيت، و وصايت بزرگ آن خاندان وارد شده بود، با خلافت شورائى كه شالوده خلافت خلفاء را تشكيل مى‏داد، سازگار نبود. از اين جهت با يك رشته ظاهر سازى و تقدس مآبى از تدوين و نشر بزرگترين گنجينه معنوى جلوگيرى شد و جهان اسلام را از آنچه كه درباره اصول و فروع از پيامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.

در اين جا هدف ديگرى نيز در كار بود، زيرا در ميان ياران رسول خدا، امام على ـ عليه السلام ـ ملتزم به ضبط احاديث پيامبر بود. مقام و موقعيت او نسبت به پيامبر در كلام خود او آمده است. آنجا كه مى‏گويد: «انى اذا كنت سألته انبأنى، و اذا سكت ابتدأنى (1) . هر گاه مى‏پرسيدم، مرا آگاه مى‏ساخت و هر موقع خاموش مى‏شدم، او آغاز به سخن مى‏كرد» . او نخستين كسى بود كه امالى پيامبر را ضبط كرد، و نامه‏هاى او را تدوين فرمود. و به دليل همين احاطه به سخنان پيامبر، او مرجع بزرگ در حل مشكلات پس از پيامبر بود.

منع از تدوين حديث پيامبر، يك نوع بى‏اعتنايى به نوشته‏هاى امام تلقى مى‏شد و در عصر اموى هدف از وضع حديث «لا تكتبوا عنى سوى القرآن و من كتب فليمحه غير از قرآن از من چيزى ننويسيد و هر كس هر چه نوشته است محو كند» ، محو آثار علوى بود كه در ميان فرزندانش دست به دست مى‏گشت و با محتويات آن بر بسيارى از احكام، استدلال مى‏شد.

هم اكنون قسمتى از احاديث امام كه پيامبر (ص) املاء فرموده و على ـ عليه السلام ـ نوشته، در كتب حديثى شيعه موجود است. (1)

نقض بخش نامه

مرور زمان ثابت كرد كه منع از تدوين آثار رسالت، به قيمت نابودى حديث و در حقيقت احكام دين تمام مى‏شد، از اين جهت عمر بن عبد العزيز، به «ابى بكر بن حزم» ، فقيه مدينه نوشت : به حديث پيامبر بنگر و آن را بنويس. زيرا من از فرسودگى دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛ جز احاديث پيامبر، حديث كسى را نپذير. در دانش (حديث) تحقيق كنيد و بنشينيد تا ناآگاهان را آگاه سازيد، علم نابود نمى‏شود مگر اينكه حالت خفاء و سرى به خود بگيرد.

با اين اصرار، باز نهضت چشم گيرى براى تدوين حديث، شكل نگرفت، جز اينكه برخى به نوشتن چند دفتر آن هم به صورت نا منظم دست زدند. وقتى دولت اموى سقوط كرد، و عباسى‏ها زمام امور را به دست گرفتند، در سال 143، دوران خلافت منصور، نهضتى عظيم براى تدوين و نشر حديث، پى‏ريزى گرديد و افرادى مانند «ابن جريج» ، در مكه و «مالك» ، در مدينه، و «اوزاعى» ، در شام و «ابن ابى عروه» ، و «حماد بن سلمه» ، در بصره و «معمر» در يمن و «سفيان ثورى» ، در كوفه، پديد آمدند، و در كنار آنان، «ابن اسحاق» ، به نگارش «مغازى» دست يازيد و «ابو حنيفه» ، به تأليف فقه، پرداخت. پيش از اين زمان، پيشوايان، از حفظ، سخن مى‏گفتند و يا از ذخائر نامنظم و نامرتب، نقل مى‏كردند. (1)

ما در عين ستايش اين عمل، به حكم اينكه «جلو ضرر را از هر كجا بگيرى نفع است» ، يادآور مى‏شويم، هرگز با اين اقدام، پيامدهاى نامطلوب بخش نامه، از بين نرفت، و حديث نبوى، سرنوشت بسيار دردآورى پيدا كرد كه اكنون پيرامون آن بحث مى‏كنيم.

نتائج ناگوار منع تدوين حديث

با تاريخ منع تدوين حديث نبوى، و همچنين با تاريخ شكسته شدن منع قانونى آن، و شكوفايى مجدد بازار حديث، آشنا شديم. آنچه مهم است، آشنايى با نتائج ناگوار اين بازدارى است كه منجر به پيدايش مذاهب فراوانى درباره اصول و عقائد، و تفسير و تاريخ و فضائل و مناقب، گرديد. تصوير نيم رخى روشن، از تراژدى، در گرو نگارش رساله مستقلى است كه با هدف ما چندان سازگار نيست؛ از اين جهت به صورت فشرده و گذرا، اين بحث را به پايان مى‏رسانيم . كسانى كه بخواهند در اين موضوع به صورت گسترده مطالعه كنند، لازم است به كتابهايى كه در زير نام مى‏بريم مراجعه كنند. (2)

الف ـ نابودى جوامع نخستين حديثى

نخستين خسارتى كه از رهگذر منع تدوين حديث، متوجه جامعه مسلمين گرديد، نابودى جوامع اوليه حديث بود كه به وسيله ياران رسول گرامى نوشته شده بود و همگى به وسيله خليفه دوم، طعمه آتش گرديد. تاريخ، هر چند اسامى همه نويسندگان آن‏ها را معين نكرده، و اگر هم معين كرده ما از آن اطلاع نداريم، ولى چون هنوز معنويت و تربيت پيامبر، سايه افكن بود، و علائق دنيوى، دامنگير صحابه رسول خدا نشده بود، قطعا نويسندگان احاديث، با اخلاص كاملى، دست به ضبط سخنان پيامبر زده بودند و همه را از خود پيامبر و يا به وسيله يك شخص، از آن حضرت شنيده بودند. اضاعه اين همه اسناد و دلائل هدايت را، جز خسارت، نمى‏توان چيز ديگرى ناميد.

ب ـ بازدارى ديگران از اقدام به ضبط

زمزمه منع تدوين حديث نبوى، پس از درگذشت پيامبر (ص) آغاز گرديد، و در عصر خليفه دوم به صورت بخش نامه درآمد. اين كار سبب شد، آن گروه از صحابه كه در پرتو حافظه‏هاى قوى، سخنان وحى گونه پيامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشى بسپارند و با مرگ خود، آن‏ها را به ديار فنا ببرند؛ زيرا ترويج و تشويق به آن، مايه تكامل، و منع و بازدارى، مايه افول و خاموشى چراغ علم و دانش است.

ج ـ ترك مذاكره احاديث

در اثر بخش نامه خليفه، حديث نبوى متجاوز از يك قرن و ربع، مورد مذاكره قرار نگرفت. زيرا خليفه دوم، اصرار بر كاستن نقل حديث از پيامبر داشت، و خليفه سوم و معاويه، بر احاديثى صحه مى‏نهادند كه در عصر دو خليفه نخست، مجاز و حالت قانونى پيدا كرده بود، اين گونه بى اعتنائى به حديث، در اين مدت، مايه فراموشى بسيارى از احاديث، و يا پيدايش كاستى و فزونى در آن‏ها گرديد كه خود كمتر از فراموشى نيست.

د ـ زمينه ساز وضع آشفته بازار حديث

روزى كه محدثان اسلامى، گويا به تشويق منصور، دست به نگارش حديث زدند، به تصريح سيوطى، جز يك رشته دفاتر نامنظم، چيزى در اختيار محدثان نبود، عشق و علاقه حكومت و مردم به شنيدن آثار رسالت، سبب شد كه رندان دنيا پرست از طريق جعل و وضع حديث، براى خود مقام و موقعيتى كسب كنند و بر كرسى مقدس استادى حديث تكيه زده و گروهى را دور خود گردآورند . اگر آن جوامع نخستين در دست بود، و احاديث رسول گرامى پيوسته دست به دست مى‏گشت، ديگر شيادان، از آب گل آلود، موفق به صيد ماهى نمى‏شدند، ولى متأسفانه آشفتگى بازار حديث، مايه عظمت و موجب موفقيت آنان گرديد.

كتب رجال، كذابان و وضاعانى را معرفى مى‏كند كه براى دست يابى به مقام و منصب، يا ثروت و مال، و يا اعمال تعصب و لجاجت بر ضد گروهى، دست به وضع حديث زدند. تنها علامه امينى (1) ، اسامى هفت صد نفر را به ترتيب حروف الفبا، در كتاب «الغدير» ، گرد آورده است، و اگر اين كار مجددا به صورت گروهى انجام گيرد، آمار وضاعان، از اين هم تجاوز مى‏كند.

انسان، در آغاز كار تصور مى‏كند كه واضعان حديث، به جعل يك و دو حديث اكتفا مى‏ورزيدند و دست از شيطنت بر مى‏داشتند، در حالى كه جريان بر خلاف اين انديشه ابتدائى است. آنان در ارتكاب اين گناه، بر يكديگر سبقت مى‏جستند، و هزاران دروغ، از لسان پيامبر گرامى (ص) نقل مى‏كردند. كافى است بدانيم:

1 ـ عثمان بن مقسم، سازنده بيست و پنج هزار حديث بود.

2 ـ صالح بن احمد قيراطى، به ده هزار حديث دست درازى كرد.

3 ـ تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان كه اسامى آنان در تاريخ آمده است به 684/408 هزار حديث مى‏رسد. (1) تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل. در اين صورت ديگر از گفتار يحيى بن معين، راوى شناس معروف، در شگفت نخواهى بود، آنجا كه مى‏گويد: «از كذابان، آن قدر حديث نوشتيم كه تنور را به وسيله همان نوشته‏ها روشن و داغ كرديم تا آنجا كه توانستيم نان بپزيم» (2) .

و يا بخارى مى‏گويد: «من دويست هزار حديث غير صحيح را حفظ هستم» (3) .

ه ـ صالحان و جعل حديث

شگفتى اين جا است كه برخى از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوى و پرهيزكارى، به عنوان يك عمل عبادى، دست به وضع احاديث مى‏زدند تا از اين طريق، مردم را به تلاوت قرآن و انجام يك رشته اعمال خير، راغب سازند. يك قسمت از اين روايات جعلى، مربوط به فضائل سور است كه تفاسير را پر كرده است.

«يحيى بن سعيد قطان» ، از رجال معروف اهل سنت، مى‏گويد: چيزى در ميان صالحان رايج‏تر از دروغ نديدم (4) .

قرطبى، در اين مورد سخن جالبى دارد، وى مى‏گويد: گروهى، وضع حديث را وظيفه دينى انديشيده تا از اين طريق مردم را به كارهاى نيك دعوت كنند، مانند ابو عصمت مروزى، و محمد عكاشه كرمانى، و احمد بن عبد الله جويبارى. مثلا به ابو عصمت گفتند: اين همه احاديث را پيرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عكرمه» از ابن عباس، نقل مى‏كنى؟ وى در پاسخ گفت: من ديدم مردم از قرآن روى بر گردانيده‏اند و به فقه ابى حنيفه و مغازى ابن اسحاق، روى آورده‏اند، از باب وظيفه، به وضع حديث، پيرامون اين سوره‏ها دست زدم (1) .

و ـ وضع حديث درباره خلفاء و پيشوايان

مشكل ديگر در اين باره، احاديث فضائل است كه كتابهاى حديث و سيره و تاريخ را پر كرده است. تو گويى، پيامبر براى تجليل شخصيتهايى آمده كه بعدها ديده به جهان خواهند گشود و پست‏هاى سياسى و مذهبى را اشغال خواهند كرد. هر فرقه‏اى براى پيشواى خود دست به جعل حديث زده، و كمتر شخصيت سياسى و مذهبى است كه براى او فضيلتى از پيامبر نقل نكرده باشند .

كتابهاى مناقب و تراجم، رواياتى درباره فضائل ائمه چهارگانه اهل سنت، ابو حنيفه و شافعى و مالك و احمد بن حنبل، نقل كرده‏اند و تنها مراجعه به تاريخ بغداد، در ترجمه ابو حنيفه، در اين مورد كافى است (2) . گروهى كه دستشان از وضع حديث كوتاه بود، و موقعيت آن چنانى نداشتند تا در شمار بازى گران حديث در آيند، به فكر نقل خواب ـ در حجمى گسترده ـ افتادند. و ناقلان رؤياهايى در مورد شخصيتها شدند.

ز ـ پى ريزى مذاهب در بازار آشفته حديث

بازار آشفته حديث كه متجاوز از يك قرن و ربع در گردونه منع تدوين و مذاكره بود، آنگاه كه به دست افراد فرصت طلب و دنيا خواه و گاهى، زاهدان و صالحان نادان افتاد، آنچنان آشفتگى در معارف و مسائل مربوط به اصول، عقائد، تفسير، تاريخ، و مناقب و فضائل پديد آورد كه همه اصحاب مذاهب، براى عقايد و اصول آراء خود، مداركى از حديث پيامبر به دست آوردند. زير بناى عقائد تمام فرق اسلامى را احاديثى تشكيل مى‏دهد كه محدثان، آن‏ها را در كتابهاى خود آورده‏اند.

آيا با اين وضع، مى‏توان شك كرد كه باز دارى از تدوين حديث پيامبر، زمينه ساز پيدايش مذاهب مختلف اسلامى، در قلمروهاى عقائد و تفسير و فقه، بوده است؟

عامل چهارم:

احبار يهود و راهبان مسيحيان يا قهرمانان ميدان اساطير

منع و جلوگيرى از نگارش و انتشار حديث نبوى، خسارات زيادى در جامعه اسلامى پديد آورد، و از خسارتهاى بارز آن، اين بود كه به علماء يهود و نصارى كه در سلك مسلمانان در آمده بودند، فرصت داد كه اساطير و افسانه‏ها را به عنوان سخنان پيامبران پيشين در ميان مسلمانان منتشر سازند، مضامين عهد عتيق و جديد را كه وسيله گروهى از علماء دين فروش، تحريف و نسخ شده بود، به صورت وحى الهى كه بر قلوب پيامبران پيشين نازل شده است، در اختيار پير و برناى جهان اسلام قرار دهند، و در نتيجه، يك رشته عقائد و اصول كه ارتباطى به اسلام نداشت، پى ريزى شد و كلام الهى و قصص قرآن و حالات پيامبران از طريق اين گروه تفسير گرديد.

حس كنجكاوى انسان، هرگز ساكت و آرام نمى‏نشيند و پيوسته انسان را به كشف مجهولات، تحريك مى‏كند. هر گاه حس ياد شده، از طريق صحيح اشباع گردد، نتايج درخشنده‏اى به بار مى‏آورد و در غير اين صورت به افسانه‏ها، روى مى‏آورد، و با چنين مايه‏هاى بى‏پايه، خود را راضى مى‏سازد.

آيات معارف قرآن، بى‏نياز از بيان و تفسير نيست. علاقه انسان به شناخت حالات پيامبران گذشته، از علاقه انسان به تاريخ جهان و بشر، سرچشمه مى‏گيرد. و تكامل جامعه در هر تاريخ، حكومت و ملت را با حوادث و مسائل جديدترى روبرو مى‏سازد. درست است كه وظيفه امت اسلامى اين بود كه پاسخ اين نيازها را در كتاب خدا و گفتار وارثان علوم او، جستجو كند، ليكن هرگاه، سنت كه نقش بزرگى در رفع اين مشكلات دارد، در بند «منع» قرار گيرد و وارثان علوم پيامبر (ص) از بيان گفتار آن حضرت ممنوع باشند، طبعا خفاشان جامعه، غيبت خورشيد را مغتنم مى‏شمرند، و يكه تاز ميدان حديث و تفسير و تاريخ مى‏شوند، و حس كنجكاوى انسانها را با يك رشته اوهام، اشباع مى‏سازند.

جالب توجه است، در شرايطى كه شخصيتهايى مانند ابوذر و عبد الله بن مسعود، و ابو درداء، توبيخ مى‏شوند، و به آنان گفته مى‏شود: چرا پيوسته از پيامبر، حديث منتشر مى‏كنيد، به «تميم اوسى دارى» ، كه عمرى را در مسيحيت گذرانده بود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، در عصر عمر (عصر منع حديث نگارى)، اجازه داده مى‏شود كه در مسجد پيامبر به داستان سرايى بپردازد. و او در اين مقام، تا پايان خلافت عمر و عثمان، باقى مى‏ماند و پس از قتل عثمان، راهى شام مى‏شود. (1)

ناگفته پيداست، در حالى كه مردم تشنه شنيدن اخبار گذشتگانند، دشمنان قسم خورده اسلام، در لباس دين، آنان را با چه معارف و علومى آشنا مى‏سازند؟

روى اين اصل، مى‏بينيم از عصر خليفه دوم به بعد، احبار يهود و راهبان مسيحيان، با كسب مجوز قانونى، بدون هيچ واهمه و پروايى به صورت بيانگر تاريخ و قصص پيامبران، و ناشران معارف برگرفته از «عهدين» ، در مى‏آيند، و آنقدر به خلفاء، نزديك مى‏شوند كه آنان مشكلات دينى خود را با چنين افرادى در ميان مى‏گذارند، و حكم الهى را از ايشان مى‏پرسند. در نتيجه، آنچنان چهره تاريخ و حديث را با افسانه‏هاى كهن، و پندارهاى بى‏اساس، مشوش مى‏سازند كه خامه از تشريح آن عاجز و ناتوان است. تلاش‏هاى احبار در پخش اوهام، به ضميمه فعاليتهاى مرموزانه زنديقهايى مانند «عبد الكريم بن ابى العوجاء» كه به هنگام اعدام، از وضع چهار هزار حديث و پخش آن در ميان احاديث اسلامى پرده برداشت (1) ، صفحاتى از تاريخ را به خود اختصاص داده است.

اين عامل، گذشته از اينكه چهره معارف و تاريخ و تفسير و حديث را پس پرده مجهولات و موضوعات زيادى مستور داشت، مايه پيدايش بسيارى از مذاهب و نحله‏ها، گرديد كه «قارچ» گونه در سرزمين‏هاى اسلامى روييدند، و در حقيقت، عامل چهارم (احبار و راهبان) براى پيدايش مذاهب از عامل سوم كه در گذشته پيرامون آن سخن گفتيم (منع تدوين حديث)، سرچشمه گرفت.

در ميان گذشتگان، دانشمند معروف تونسى، ابن خلدون، بهتر از همه اين حقيقت را درك كرده است.

داورى ابن خلدون درباره كتب تفسير

«در كتابهاى تفسير سخنان بى سر و ته زياد است. و علت آن اين است كه جامعه اسلامى در آن روز، دور از كتاب و علم بودند، و چادر نشينى و بى‏سوادى، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چيزى راجع به آغاز آفرينش، علل اشياء و راز هستى، علاقه پيدا مى‏كردند، از اهل كتاب مى‏پرسيدند و افرادى مانند «كعب احبار» و وهب منبه، و عبد الله بن سلام، مرجع اين پرسش‏ها بودند. از اين روى، مى‏بينيم، كتابهاى تفسير، از سخنان آنان پر است. نويسندگان تفسير، در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پيش گرفتند، در حالى كه ريشه اين گفتار، يا تورات و يا مجعولات آنان است» (1) .

در قرن چهاردهم اسلامى كه مسلمانان به فريبكارى‏هاى «مستشرقان» ، پى بردند، كمى جرأت يافتند تا در مراكز علمى، پرده‏ها را بالا بزنند، بگونه‏اى كه شيخ محمد عبده (م ـ 1322)، به روشنى از حماد بن زيد، نقل مى‏كند كه زنديقان چهار هزار حديث، جعل و در ميان مسلمانان پخش كردند. آنگاه «عبده» مى‏افزايد، اين ارقام، مربوط به مقدار اطلاع «حماد» است و گرنه تعداد احاديث مجعول، بيش از اينهاست؛ زيرا تنها «ابن ابى العوجاء، به هنگام اعدام گفت : در ميان احاديث شما، چهار هزار حديث جعل كردم كه به وسيله آن، حلال را حرام و حرام را حلال كردم (2) .

ابن ابى العوجاء (ربيب)، محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانه او بزرگ شد. وى در كتاب‏هاى «حماد» ، دخل و تصرف كرده است.

در اين مورد، كافى است بدانيم كه محدثان، از «حماد بن سلمه» نقل مى‏كنند كه وى از قتاده، او از «عكرمه» و او از ابن عباس، نقل مى‏كند كه پيامبر، خدا را به صورت انسان امرد، با موى «مجعد» كه لباس سبزى بر تن داشت، ديده است. و در حديث ديگرى آمده كه او را به صورت جوانى امرد، فاقد هر نوع پوششى مشاهده كرده است (3) .

وجود چنين احاديثى در كتابهاى «حماد» ، نتيجه دخل و تصرف ابن ابى العوجاء است كه در خانه او پرورش يافته بود.

محقق معاصر، ابوريه، مى‏نويسد: آنگاه كه دعوت اسلام قوى و نيرومند گرديد و بازوى آن توانا گشت، و قدرتهاى مخالف شكسته شد، مخالفان ديرينه اسلام كه پيوسته سد راه انتشار آن بودند، وقتى از نبرد رويارو با آن، مأيوس گشتند، از طريق حيله و مكر، به فكر خيانت افتادند و از آنجا كه قوم يهود از سر سخت‏ترين گروه‏هاى مخالف اسلام بودند، تصميم گرفتند كه به اسلام تظاهر كنند ولى دين خود را در دل نگاه دارند كه بتوانند حيله‏هاى مؤثرى را به كار ببرند. (1)

سالوس بازى احبار و راهبان، گروهى از محدثان اسلامى را شيفته خود ساخت؛ از اين جهت در تفسير آيات قرآن كه مربوط به آفرينش آسمان و زمين و انسان، سرگذشت امم پيشين و حالات پيامبران است، به آنان مراجعه كردند و افرادى به نام‏هاى «عكرمه» و «مجاهد» و «عطار» و «ضحاك» ، ريزه خوار علم و دانش آنان بودند. متأسفانه كتاب‏هاى تفسير، از اقوال اين گروه‏ها مالامال است و كافى است بدانيد، مجاهد آيه مربوط به شفاعت پيامبر را (عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا)، ـ كه مفاد آن اين است، «شايد پروردگارت مقام پسنديده‏اى براى تو برگزيند» ـ چنين تفسير كرده است: خدا پيامبر را در كنار خود در عرش مى‏نشاند. وقتى به «اعمش» ، گفته شد كه مجاهد اين تفسير را از چه كسى گرفته است؟ گفت: از اهل كتاب (2) .

كتاب‏هايى كه اخيرا به عنوان «سنت گرايى» ، به كمك مالى «آل سعود» ، چاپ و منتشر مى‏شود، همگى متأثر از احاديث تشبيه و تجسيم، و جبر و حاكميت قدر بر افعال انسان است و يادگار انديشه‏هاى احبار و رهبان مى‏باشد. به عنوان نمونه كتاب‏هاى زير را مطالعه فرماييد:

1 ـ «الاستقامة» ، نگارش حشيش اصرم،

2 ـ «التوحيد» ، نگارش ابن خزيمه،

3 ـ «النقض» ، نگارش عثمان بن سعيد دارمى،

4 ـ «السنة» ، نگارش عبد الله فرزند احمد بن حنبل.

در همه اين كتابها، اصول اسلام و عقائد اصيل آن، در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسمانى كه بالاى آسمان‏ها است، حاكميت تقدير الهى بر تمام جهان و انسان و حتى بر اراده خود خدا، و منزه نبودن پيامبران از خلاف و گناه، خلاصه مى‏شود. اكنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پيامبر گرامى، كتابهاى ياد شده، به عنوان بازگشت به اسلام واقعى كه همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار «سلفى گرى» ، چاپ و منتشر مى‏شود و «ابن تيميه» ، فريادگر اين بازگشت در تاريكى‏هاى قرن هشتم، و محمد بن عبد الوهاب، مجدد راه و رسم او است.

اكنون ما برخى از متظاهران به اسلام را كه متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثرى داشتند، معرفى مى‏كنيم و نمونه‏اى از احاديث آنان را نيز يادآور مى‏شويم:

1 ـ كعب الاحبار

نام او «كعب» ، فرزند «ماتع» و از قبيله «حمير» بود. به قولى، وى در خلافت ابى بكر، اسلام آورد، و به قولى در خلافت عمر. سرانجام از «يمن» ، به مدينه منتقل شد و گروهى از صحابه، مانند «ابو هريره» و غيره، از او اخذ حديث كردند. او در زمان خلافت عثمان درگذشت. وى توانست در مدت كمى، افكار مسلمانان «عاصمه» را به خود جلب كند. تا آنجا كه «ذهبى» درباره او مى‏گويد:

«او از منابع علم و دانش، و از بزرگان علماء اهل كتاب بود، گروهى از تابعان از او نقل حديث كرده‏اند، و در صحيح بخارى و غيره، از او رواياتى نقل شده است» (1) .

او در پوشش «آگاهى از كتب عهدين» خصوصا «تورات» ، توانست عقائد يهود را در ميان مسلمانان، پخش و به عنوان وحى اهلى در عهدين، جا زند، از اين جهت، در روايات او مساله «جسم بودن خدا» و «رؤيت او» كاملا مشاهده مى‏شود و اين دو مساله كه بعدا از وى در شمار عقائد الهى حديث درآمد، جزء اساسى‏ترين عقائد او به شمار رفت. هم اكنون انكار رؤيت خدا در آخرت از ديدگاه سلفى‏ها، مايه الحاد و انكار يك اصل ضرورى اسلام است.

كعب و مساله «تجسم خدا»

كعب مى‏گويد: «خدا به زمين نگريست و گفت من به برخى از نقاط تو گام خواهم نهاد. در اين موقع كوه‏ها اوج گرفتند (كبر ورزيدند)، ولى صخره (بيت المقدس)، اظهار تواضع كرد، خدا گام بر روى آن صخره نهاد، و گفت: اين مقام من، و نقطه‏اى است كه در آن محشر بر پا مى‏شود، و جاى بهشت و آتش من است و جايگاه ميزان من است و من پاداش دهنده اطاعت كنندگان هستم» (2) .

كعب، در اين گفتار، گذشته از اينكه «جسم بودن خدا» را مطرح مى‏كند، اصرار بر قداست «صخره» بيت المقدس دارد كه آنجا را مركز همه چيز معرفى كند و از اين طريق عقائد يهود را ميان مسلمانان، منتشر سازد.

اصرار بر رؤيت خدا

از سخنان او است كه خداوند، تكلم و رؤيت خود را ميان موسى و محمد تقسيم كرد، تكلم را به كليم و دومى را از آن پيامبر اسلام قرار داد. (1)

در پرتو اين گونه احاديث، مساله، «رؤيت خدا» در دنيا و آخرت و يا خصوص روز رستاخيز، از اساسى‏ترين عقائد اهل حديث به شمار آمده است، به گونه‏اى كه شيخ اشعرى با تعديلى كه در عقيده اهل حديث پديد آورد، نتوانست آن را از پيكر عقيده اين گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.

ابو هريره، بازگو كننده افكار «كعب»

در زندگى كعب، آمده است كه «گروهى از صحابه از او نقل روايت كرده‏اند» ، يكى از آن افراد، ابو هريره است كه افكار او را به نوعى در ميان مسلمين منتشر ساخته است. در اينجا بذكر نمونه‏اى از اين قسمت مى‏پردازيم تا دريابيم چگونه «حبرى» يهودى، عقل و خرد يك صحابى را ربوده است تا بازگو كننده افكار او باشد.

«عكرمة» مى‏گويد: «روزى ابن عباس نشسته بود. مردى وارد شد و به او گفت: سخن شگفت آورى را از كعب شنيدم. او درباره خورشيد و ماه سخن مى‏گفت» عكرمة مى‏گويد: «ابن عباس كه تكيه كرده بود راست نشست و گفت: آن سخن چيست؟ آن مرد از قول كعب گفت: روز قيامت، خورشيد و ماه را به صورت دو گاو نر ساق بريده مى‏آورند و در ميان آتش مى‏اندازند» .

عكرمة مى‏گويد: «ابن عباس با شنيدن اين سخن، در حالى كه لب‏هايش از خشم مى‏لرزيد، گفت : كعب دروغ گفته! كعب دروغ گفته! كعب دروغ گفته است! اين مرد يهودى است و مى‏خواهد انديشه‏هاى يهودى گرى را وارد اسلام كند. خدا برتر از آن است كه مخلوق مطيع و رام خود را عذاب كند . مگر سخن خدا را نشنيده‏ايد كه مى‏گويد: (و سخر الشمس و القمر دائبين) (ابراهيم / 33) .

«ماه و خورشيد را كه دو مخلوق فرمانبردار هستند، به كار گرفت» .

چگونه خدا، دو موجودى را كه خود، آن‏ها را به عنوان «فرمان‏بر» مى‏ستايد، عذاب مى‏كند؟ خدا اين «حبر» يهودى را بكشد. در دروغ گفتن چه بى‏باك است! چه دروغ بزرگى بر اين دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است! آنگاه، ابن عباس كلمه «استرجاع» را بر زبان جارى ساخت، و چوبى به دست گرفت و با آن، بر زمين مى‏زد، و به همين حالت بود تا اينكه سربلند كرد و آن چوب را انداخت. تو گويى سخنى به خاطرش آمد كه از رسول خدا شنيده است، گفت: مايليد من آنچه از رسول خدا درباره آفتاب و ماه و سرانجام آن‏ها شنيده‏ام، نقل كنم؟ همگى گفتند : بلى. گفت: از رسول خدا درباره خورشيد و ماه سئوال كردم. او چنين فرمود: ...» (1) .

اكنون ببينيم، چگونه ابو هريره نحن كعب را بازگو مى‏كند و آن را به پيامبر نسبت مى‏دهد .

ابو هريره مى‏گويد: «پيامبر فرمود: خورشيد و ماه، در روز رستاخيز به صورت دو گاو نر ساق بريده در جهنم هستند. يكى از حاضران به ابو هريره گفت: مگر اين دو موجود چه گناهى كرده‏اند، كه به چنين سرنوشتى دچار شوند؟ ! ابو هريره گفت: من از پيامبر براى تو حديث مى‏آورم، تو مى‏گويى اين دو موجود چه گناهى مرتكب شده‏اند؟» (1) .

در اين جا از تقارن اين دو حديث به دست مى‏آيد كه مضمون حديث، يك انديشه اسرائيلى بيش نبوده است، ولى چون كعب، پيامبر اكرم را درك نكرده بود، نمى‏توانست به پيامبر نسبت بدهد . ليكن شاگردان او كه عصر پيامبر را درك كرده بودند، به آسانى مى‏توانستند زبان خود را به دروغ بيالايند و اين انديشه را به رسول گرامى اسلام نسبت دهند.

تنها ابو هريره نيست كه اين حديث را نقل مى‏كند، بلكه انس ابن مالك نيز آن را نقل كرده است. (2)

مجامله با خليفه دوم

جاى تأسف است كه اين فرد يهودى با مكر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خليفه دوم را به خود جلب كند. ابن كثير شامى مى‏نويسد: «او در خلافت عمر اسلام آورد، و پيوسته از كتاب‏هاى گذشتگان براى وى سخن مى‏گفت، و عمر نيز مى‏پذيرفت، تا اينكه به مردم اجازه داد كه به سخنان او گوش دهند، سرانجام، آنچه نزد او از استوار و نا استوار بود، نقل كرد، در حالى كه امت اسلامى به يك سخن از سخنان او نياز نداشت» (3) .

كعب، به عناوين مختلف، توجه خليفه دوم و نيز عثمان را به خود جلب مى‏كرد.

1 ـ روزى كعب به خليفه گفت: كتاب‏هاى پيشينيان، تو را شهيد و پيشواى دادگر معرفى مى‏كند، و اينكه در اجراء حق و عدالت از ملامت كنندگان، هراسى ندارى.

خليفه، روى حسن ظنى كه به «كعب» داشت، گفت: سخن اخير درست است، ولى من كجا و شهادت كجا .

2 ـ روزى خليفه، مجرمى را مى‏زد، كعب الاحبار، جريان را ديد و به او گفت، خليفه دست نگهدار، به خدايى كه جانم در دست او است، در تورات نوشته است، واى بر حاكم زمين از دست حاكم آسمان. عمر فورا پاسخ داد: «الا من حاسب نفسه» ، (مگر حاكمى كه به حساب خود برسد) . كعب گفت: به خدايى كه جان من در دست او است، عين اين گفتار در كتاب نازل از جانب خدا، بدون كم و زياد وارد شده است. (1)

3 ـ روزى جلاد به امر خليفه، مجرمى را تازيانه مى‏زد، ناگهان مجرم، زير تازيانه گفت : «سبحان الله» . خليفه دستور داد كه جلاد او را رها سازد. در اين موقع «كعب» خنديد. وقتى خليفه علت آن را پرسيد، او فورا عمل خليفه را توجيه كرد و گفت: «سبحان الله» ، مايه تخفيف از عذاب است، يعنى عمل تو اى خليفه يك اصل الهى دارد (2) .

اين يهودى روباه صفت، با كردار و گفتار خويش، عواطف خليفه را بسوى خود جلب كرد، بگونه‏اى كه خليفه‏اى كه از نشر و تدوين حديث رسول گرامى، جلوگيرى مى‏كرد، به او اجازه نقل قصص و داستان و حديث و روايت داد و سرانجام آنچه نبايد انجام بگيرد، تحقق پذيرفت.

كعب در خلافت عثمان

پس از قتل عمر، او به انواع حيله و مكر توانست در قلب خليفه بعدى، براى خود جاى باز كند، به گونه‏اى كه خليفه، مشكلات فقهى را با او در ميان مى‏گذارد.

4 ـ مورخ معروف، مسعودى مى‏نويسد: «روزى عثمان از كعب سئوال كرد، اگر كسى زكات مال خود را بپردازد آيا در آن مال باز براى ديگران حقى هست؟ كعب گفت: خير. ابوذر در مجلس بود، از شنيدن گفتار كعب خشمگين شد، و با عصا بر سر و سينه كعب كوبيد و گفت دروغ مى‏گويى اى فرزند يهودى. آنگاه آيه 177 سوره بقره را خواند كه در آن علاوه بر پرداخت زكات، كمك به بستگان و يتيمان و بينوايان و ديگران نيز سفارش شده است» . (1)

5 ـ مسعودى مى‏نويسد: «خليفه از كعب سئوال كرد، آيا صحيح است ما مقدارى از بيت المال را در رفع مشكلات خود برداريم و به تو نيز بدهيم؟ كعب پاسخ مثبت داد. اين بار نيز «ابوذر» عصاى خود را بر سينه كعب كوبيد و گفت اى فرزند يهودى، چقدر در مسائل دينى جرى هستى. خليفه از كار ابوذر ناراحت شد، و گفت ترا ديگر نبينم» (2) .

6 ـ وى مى‏نويسد: «عبد الرحمان بن عوف، دوست ديرينه خليفه (سوم)، در زمان حيات او در گذشت. ثروت نقدينه او را در برابر عثمان چيدند، ديگر خليفه نتوانست طرف مقابل خود را ببيند. عثمان گفت: اميدوارم كه خدا عبد الرحمن را پاداش نيك دهد، زيرا زكات مى‏پرداخت، و مهمان نواز بود، و يك چنين ثروتى را نيز پس از خود به جاى گذارد. كعب خليفه را تصديق كرد. در اين موقع عصاى ابوذر به جاى سينه كعب، سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت: اى فرزند يهود، مردى مى‏ميرد و چنين ثروت كلانى از خود مى‏گذارد، باز مى‏گويى : خدا به او خير دنيا و آخرت بدهد. من از پيامبر خدا شنيدم كه فرمود خوش ندارم بميرم و به اندازه يك «قيراط» از خود بگذارم. عثمان از گفتار ابوذر ناراحت شد و گفت: روى خود را دور كن» (1) .

پيش گويى از سلطنت معاويه

كعب الاحبار در سال 34 هجرى، يك سال پيش از قتل خليفه سوم، درگذشت، ولى از تبديل خلافت به سلطنت، و اينكه براى امت مايه رحمت است، گزارش مى‏داد. وى مى‏گفت: «زادگاه پيامبر مكه و هجرت او به «طيبه» ، و سلطنت او در شام خواهد بود» (2) .

و نيز از گفتار او است: «آغاز اين امت نبوت و رحمت است، و سپس خلافت و رحمت است، آنگاه سلطنت و رحمت است، بعد از آن پادشاهى و جباريت خواهد بود، در اين حالت دل زمين بهتر از روى آن است» (3) .

مقصود از مقطع سوم، حكومت معاويه است كه آن را سلطنت و رحمت مى‏خواند. گفتار كعب به صورت كمرنگ در صحاح و مسانيد وارد شده است. ترمذى مى‏گويد: «پيامبر فرمود: سى سال خلافت است، سپس پادشاهى» (4) . و ابو داوود نقل مى‏كند كه فرمود: «سى سال جانشينى از نبوت است، آنگاه خدا به هر كس بخواهد قدرت و ملك مى‏بخشد» (1) .

از ميان صحابه، گروهى مانند ابو هريره از كعب اخذ حديث كرده‏اند. همين گفتار كعب در روايات ابو هريره نيز وارد شده كه: «الخلافة بالمدينة و الملك بالشام» (2) .

اين احاديث و گزارشها، شالوده خلافت معاويه را ريخت و دلها را متوجه او كرد.

رمز نفوذ فرهنگ بيگانه

نفوذ فرهنگ بيگانه در ميان يك ملت در گروه دو مطلب است:

1 ـ ناشران فرهنگ بيگانه خود را عالم و دانشمند، معرفى مى‏كنند و به قدرى سخن مى‏گويند كه ساده لوحان، آنان را «اوعية العلم» و منابع دانش مى‏پندارند.

2 ـ آنان پيوسته با مراكز قدرت ارتباط برقرار مى‏كنند و از قدرت آنان در تعقيب اهداف خود بهره مى‏گيرند.

اتفاقا هر دو شرط درباره كعب، كاملا فراهم شد. او به عنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدين، وارد مدينه شد، و به قدرى سخن گفت كه اذهان صحابه پيامبر را به خود جلب، و براى اخذ حديث آماده كرد. سپس با مركز قدرت، آنچنان مربوط شد كه عثمان، مشكلات خود را با او در ميان مى‏گذاشت. و مثل ابوذر غفارى را به علت مخالفت با او توبيخ مى‏كرد.

اين بررسى اجمالى از زندگى يك فرد يهودى است كه با مكر و حيله، در ميان مسلمين براى خود جا باز كرد و به تشويش احاديث پرداخت. كسانى كه بخواهند از سخنان و انديشه‏هاى او آگاه شوند، به كتابهاى ياد شده در پاورقى، مراجعه فرمايند (1) .

وهب منبه يمنى، مروج حكومت تقدير بر افعال انسان

كعب احبار در سال 34 هجرى درگذشت و رواياتى بى‏اساس را كه همگى اسرائيليات است، در ميان مسلمانان پخش كرد. پس از مرگ او مسلمانان به يك اسرائيلى ديگر، گرفتار شدند كه بسان سلف خويش در پخش روايات اسرائيلى سعى بليغ داشت و آن «وهب بن منبه» است.

ذهبى مى‏نويسد: «او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود، مطالب زيادى از كتب يهود نقل كرد، و در سال 114 درگذشت» و نيز مى‏نويسد: «او دانشمندى بود از اهل يمن، كه در سال 34 متولد شد، اطلاع وسيعى از عهدين داشت و در اين مورد زحمت زياد كشيده بود» . بخارى و مسلم در صحيح‏هاى خود، از او به وسيله برادرش «همام» نقل حديث كرده‏اند (2) . «كتاب زندگى پيامبران به نام «قصص الابرار و قصص الاخيار» از او به جا مانده است» (3) .

اى كاش او در مرز داستان سرايى توقف مى‏كرد و با عقائد مسلمين بازى نمى‏كرد. او در كشمكش مساله جبر و اختيار، از طرفداران حكومت تقدير بر همه چيز است. حماد بن سلمه از ابو سنان نقل مى‏كند، از «وهب بن منبه» شنيدم كه مى‏گفت: من مدتها، معتقد به تأثير قدرت و مشيت انسان بودم تا اينكه هفتاد و اندى كتاب از كتابهاى پيامبران خواندم كه همگى با هماهنگى خاصى مى‏گويند: هر كس براى خود اختيار قائل باشد، كافر شده است، از اين جهت اين نظريه را ترك گفتم.

طرفدارى از جبر و نفى مشيت و اختيار، و انكار هر نوع «قدرت» (مقصود قدرت و مشيت انسان است)، آتشى بود كه در اواخر قرن اول هجرت، در ميان مسلمين بر افروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد. آتش بيار اين معركه وهب بن منبه بود، و گرنه چگونه مى‏توان به صحت بعثت پيامبران و صحت تكليف معتقد بود، ولى براى انسان اختيار و آزادى قائل نشد (البته اختيار غير از تفويض امور به خود انسان است) .

تميم بن اوس دارى، افسانه سراى عصر خلافت

اگر كعب احبار و وهب منبه، در پوشش دانشمندان يهودى وارد حوزه اسلام شدند، «تميم اوسى» به عنوان شخصى آگاه از عهد جديد، در ميان مسلمانان به فعاليت پرداخت. وى در خانواده‏اى مسيحى چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت، اسلام آورد، او نخستين كسى است كه به اجازه عمر، در مسجد پيامبر به صورت ايستاده داستان گفت.

فرصت طلبى اين گروه و ساده‏انديشى مسلمانان، سبب شد كه قسمت اعظم مطالب عهدين، به صورت قصص انبياء و تفسير آيات مربوط به خلقت انسان و جهان، وارد حوزه‏هاى حديثى و تفسيرى گردد، در حالى كه پيامبر گرامى، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل كتاب باز داشته بود.

خود ابو هريره «شاگرد كعب» ، مى‏گويد: «اهل كتاب، تورات را به زبان عبرى مى‏خواندند و به عربى ترجمه مى‏كردند. پيامبر دستور داد كه مسلمانان، آنان را نه تصديق كنند و نه تكذيب و به آنان بگويند ما به خدا و به آنچه بر شما نازل كرده است ايمان داريم» (1) .

ابن عباس بر ريزه خواران دانش علماء اهل كتاب نهيب مى‏زند، و مى‏گويد: «چگونه از اهل كتاب سئوال مى‏كنيد، كتاب شما كه بر پيامبر خدا فرستاده شده، تازه‏ترين كتاب، و هنوز جوان است و پير نشده است و به شما خبر داده است كه علماء اهل كتاب، كتاب خدا را دگرگون كرده‏اند و كتابى را شخصا نوشته و گفته‏اند كه اين كتاب خدا است، تا آن را به بهاى كمى بفروشند. آيا پيامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهى نكرده است؟ به خدا سوگند، از آنان كسى را نديدم، از آنچه كه بر شما نازل شده است، بپرسد» .

اين روايات حاكى است كه پيامبر، مسلمانان را از اين نوع آميزش‏هاى علمى باز داشته است و علت آن نيز روشن است.

بنابراين، حديثى كه ابو هريره از پيامبر نقل مى‏كند ـ كه از بنى اسرائيل سخن نقل كنيد (2) ، يا دروغ است يا مربوط به مواردى است كه از خارج بر صحت آن آگاه باشيم.

انگشت شيطان با پهلوى پيامبران بازى مى‏كند

خوش بينى مسلمانان، به قهرمانان اساطير از احبار و رهبان، سبب شد كه بافته‏هاى آنان هر چند به قيمت اهانت به پيامبران تمام شود، در كتب حديث به عنوان روايات منتخب از شش صد هزار حديث، وارد شود. اگر باور نمى‏كنيد، به حديث زير توجه فرماييد كه بخارى آن را در صحيح خود، و احمد در مسند، از ابوهريره، تلميذ كعب، نقل كرده‏اند.

«كل نبى يطعن الشيطان فى جنبه باصبعه حين يولد، غير عيسى بن مريم ذهب يطعن فطعن فى الحجاب» (1) .

«هنگام تولد هر پيامبرى، شيطان با انگشت خود به پهلوى او مى‏زند، جز عيسى بن مريم ـ آنگاه كه متولد شد ـ شيطان به سراغ او رفت كه همين كار را انجام دهد، ـ حجابى ميان او و مسيح پديد آمد ـ انگشت شيطان ـ به جاى پهلوى عيسى ـ به حجاب اصابت كرد» .

مس شيطان با بدن پيامبران ـ به فرض محال ـ اگر انجام بگيرد، يك مس ساده‏اى نخواهد بود، بلكه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمينه گناه را در آنان فراهم سازد.

در حالى كه قرآن، اين نوع سلطه را نسبت به پيامبران محكوم مى‏كند و خطاب به شيطان، مى‏فرمايد :

(ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين) (سوره حجر / 42)

«بر بندگان من سلطه و راهى ندارى مگر بر گروه گمراه» .

اتفاقا خود شيطان بر نوميدى خود از بندگان مخلص خدا تصريح مى‏كند و قرآن سخن او را چنين نقل مى‏فرمايد:

(فبعزتك لأغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين) (سوره ص / 83)

«به عزتت سوگند، همگان را اغوا مى‏كنم، جز بندگان مخلصت را» .

در اين روايت كه مسلما زاييده انديشه احبار و رهبان است، حضرت مسيح از قلمرو تصرف شيطان استثناء شده و در نتيجه، محدثان اسلامى ناخودآگاه، بر برترى حضرت مسيح نسبت به خاتم پيامبران صحه گذارده‏اند.

تميم دارى، و داستان جساسه

مسلم در صحيح خود، راجع به تميم دارى، داستانى نقل مى‏كند كه در لسان محدثان، به داستان جساسه معروف است. ناقل داستان فاطمه دختر قيس، و خواهر ضحاك بن قيس است. بر اساس اين داستان، پيامبر مردم را در مسجد خود گرد مى‏آورد كه به سخنان اين راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند، تا ببينند آنچه كه پيامبر، درباره دجال مسيح گفته است، اين تازه مسلمان، آن را به رأى العين ديده و لمس كرده است.

فاطمه مى‏گويد: «به فرمان پيامبر، دستور «الصلاة جامعة» سر داده شد، و مردم براى اقامه نماز به مسجد ريختند، پس از اقامه نماز، پيامبر، روى منبر قرار گرفت و رو به مردم كرد و گفت: مى‏دانيد چرا شما را به مسجد دعوت كردم؟ گفتند: خدا و رسول او آگاه است. پيامبر فرمود: نويد و بيمى در كار نيست، دعوت كردم كه بدانيد «تميم دارى» ، نصرانى بود و الان اسلام آورده است. او داستانى را نقل مى‏كند كه با آنچه من درباره مسيح دجال گفته‏ام، كاملا مطابق است. آنگاه پيامبر به تميم، اجازه سخن گفتن مى‏دهد و او سخنان خود را چنين آغاز مى‏كند:

من با گروهى كه تعداد آن‏ها به سى نفر مى‏رسيد و همگى از قبيله‏هاى «لخم» و «جذام» بودند، سوار كشتى شديم:

امواج دريا با كشتى ما، يك ماه تمام بازى كرد و سرانجام در كنار جزيره‏اى پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شديم، ناگهان جنبنده‏اى پر مو با ما روبرو شد، به حدى كه جلو و عقب او تميز داده نمى‏شد. از او پرسيديم، تو كيستى؟ گفت، من جساسه‏ام، گفتيم، «جساسه» چيست؟ او از شناسايى خويش خوددارى كرد، ولى گفت، وارد اين دير شويد، كسى در آنجا است كه به ملاقات شما علاقمند است: ـ او نام مردى را برد، كه گمان كرديم كه وى از شياطين است ـ از اين جهت وارد دير شديم. در آنجا انسان بزرگى را ديديم كه تا كنون انسان به آن بزرگى نديده بوديم، دست‏هاى او به گردن، سپس به زانوها، آنگاه به پاها، با زنجير، بسته شده بود. پس از نقل يك رشته گفتگو ميان واردين و آن شخص، وى خود را چنين معرفى كرد:

من مسيح (دجالم) . نزديك است به من اذن دهند تا بيرون بيايم و در روى زمين به سير و سياحت بپردازم. به من اجازه داده خواهد شد كه به همه جا بروم جز مكه و مدينه، هر موقع بخواهم به يكى از اين دو شهر وارد شوم، فرشتگان دست به شمشير، مرا از ورود به آن دو شهر باز مى‏دارند، و هر گوشه‏اى از آن دو شهر را فرشتگان حراست مى‏كنند:

در اين موقع، پيامبر، با عصاى چوبى كه در دست داشت، به مدينه اشاره كرد و گفت: مردم اين جا «طيبه» است. آيا من به شما از اين مسيح سخن نگفته بودم؟ مردم گفتند: آرى:

سپس پيامبر فرمود: گفتار «تميم دارى» مرا به شگفت واداشت، زيرا با آنچه كه گفته بودم موافق بود» (1) .

اين گفتار، گزيده‏اى از داستان نسبتا مفصلى است، كه براى رعايت اختصار به اين صورت نقل شد.

ما درباره اين حديث سخن نمى‏گوييم؛ ولى شايسته است نيروى دريايى كشورهاى بزرگ جهان با تلاش پى‏گير از وجود چنين جزيره كه «مسيح دجال» در آن جا گرفته و در بند است تحقيق كنند . خواه چنين جزيره‏اى وجود داشته باشد يا نه، ولى مى‏دانيم پيامبر عظيم الشأن اسلام كه خدا درباره او مى‏فرمايد:

(و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما) (سوره نساء / 113) .

«آنچه را كه تو نمى‏دانستى به تو بياموخت، همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است» ، هرگز براى جلب نظر مردم، به گفتار يك مسيحى تازه مسلمان، استشهاد نمى‏كند و او را به داورى نمى‏طلبد. ولى چه مى‏توان كرد...

بنابراين، تعجب نخواهيد كرد وقتى بدانيد داستان خلقت آدم و حوا، در تفسير طبرى، كپيه تورات محرف است. و قهرمان اين نوع تفسيرها، وهب بن منبه مى‏باشد.

همچنين است وضع و حال داستان‏هاى ديگرى كه ريشه‏هاى اسرائيلى و مسيحى دارند.

پى‏نوشت‏ها:

.1 مانند حديث غدير، و حديث منزلت كه در كتابهاى كلامى به طور گسترده پيرامون سند و دلالت آن‏ها بحث شده است.

.2 تاريخ طبرى، ج 3، ص .218

3 و .4 تاريخ طبرى، ج 3، ص .220

.5 يا معشر الانصار، املكوا عليكم امركم، فان الناس فى فيئكم و فى ظلكم، انتم اهل العز و الثروة و اولو العدد و المنعة... تاريخ طبرى، ج 3، ص .220

.6 سوره آل عمران، آيه .144

.7 طبقات ابن سعد، ج 3، ص .468

.8 اشعرى در ابانه، ص 18، مى‏گويد: «و ان له يدين بلا كيف، كما قال بل يداه مبسوطتان» . اين سخن را در «وجه» و «عين» نيز تكرار مى‏كند.

.9 مانند كعب الاحبار.

.10 مانند وهب بن منبه.

.11 اين جمله، شعار خوارج در طول مبارزه‏هاى خود با امام بود، و به گونه‏اى متخذ از آيات قرآن كه مى‏فرمايد: (ان الحكم الا لله) انعام، 57 و يوسف، 40 و 67، مى‏باشد.

.12 نهج البلاغه، خطبه .35

.13 نوع احاديث پيامبر، مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مكه مانع از تبليغ بود .

.14 درايه شهيد ثانى، ص .17 مى‏گويد: «صح من الاحاديث سبعمائة الف و كسر» .

.15 حياة محمد صلى الله عليه و آله و سلم، ص .49

.16 سنن ترمذى، ج 5، ص 34، حديث .2657

.17 نامه‏ها و اسناد تاريخى و مواثيق آنحضرت اخيرا در دو كتاب گردآورى شده است:

1 ـ الوثائق السياسية، 2 ـ مكاتيب الرسول.

.18 صحيح بخارى، ج 1، باب كتابة الحديث، ص .30

19 و .20 صحيح بخارى، ج 1، باب كتابة العلم، ص .30

.21 مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص .12

.22 خطيب، در كتاب «تقييد العلم» ، در صفحات 48 ـ 29، گفتار آنان را نقل كرده است.

.23 تقييد العلم، ص .49

.24 تاريخ طبرى، ط اعلمى، ج 3، ص .273

.25 طبقات ابن سعد، ج 9، ص 7، ط بيروت، كنز العمال، ج 10، ص 393، شماره .29482

.26 كنزل العمال، ج 1، ص 292، شماره .29479

.27 تقييد العلم، ص .52

.28 تقييد العلم، ص .57

.29 سوره حج، آيه .46 و آيات ديگر.

.30 كنز العمال، ج 10، ص 295، شماره .29490

.31 كنز العمال، ج 10، ص 291، شماره .29473

.32 فرقة السلفية، ص 14، به نقل از مسند احمد.

.33 تلخيص المستدرك، حاكم، در حاشيه مستدرك، ج 1، ص .104

.34 مستدرك حاكم، ج 1، ص 102 و .104

.35 مسند احمد، ج 3، ص 12 ـ .13 سنن درمى، ج 1، ص .119

.36 تاريخ الخلفاء، ص .115

.37 احاديث امام كه به املاء پيامبر بود، در كتب حديثى پخش است و در كتاب «مكاتيب الرسول» ، ج 1، گرد آمده است.

.38 تاريخ الخلفاء سيوطى .261

.39 ابو هريره، (تأليف شرف الدين عاملى) . شيخ المضيره، (تأليف ابوريه مصرى) . اضواء على السنة المحمدية، (تأليف ابوريه) . الغدير، جلد ششم، ص 208 ـ .378

.40 الغدير، ج 6، ص 209 ـ .275

.41 الغدير، ج 6، ص 289 ـ .290

.42 تاريخ خطيب، ج 14، ص .184 متن عبارت او چنين است: «كتبنا عن الكذابين و سجرنا به التنور و اخرجنا به خبزا نضيجا» .

.43 ارشاد السارى، ج 1، ص .33

.44 تاريخ بغداد، ج 2، ص .98

.45 الغدير، ج 6، ص 275، به نقل از «التذكار قرطبى» ص .155

.46 تاريخ بغداد، ج 2، ص .289 و نيز كتاب‏هايى كه به عنوان مناقب براى ائمه چهارگانه اهل سنت، نوشته شده است.

.47 كنز العمال، ج 10، ص 281، به شماره .29448 اصابه، ج 1، ص .1801

.48 الموضوعات، ص 37، ط مدينه. تهذيب التهذيب، ج 3، ص .19 امالى مرتضى، ج 1، ص .128

.49 مقدمه ابن خلدون، ص .439

.50 المنار، ص .545

.51 ميزان الاعتدال، ج 1، ص 594، .593

.52 اضواء على السنة المحمدية .137

.53 آلاء الرحمان، علامه بلاغى، ص .46

.54 تذكرة الحفاظ، ج 1، ص .52 «هو من أوعية العلم و من كبار علماء اهل الكتاب و روى عنه جماعة من التابعين و له شى‏ء فى صحيح البخارى و غيره» .

.55 حلية الاولياء، ج 6، ص .20 «ان الله نظر الى الارض فقال انى واطى‏ء على بعضك فاستعلت اليه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشكر لها ذلك فوضع عليها قدمه فقال هذا مقامى و محشر خلقى و هذه جنتى و هذه نارى و هذا موضع ميزانى و انا ديان الدين» .

.56 «ان الله قسم كلامه و رؤيته بين موسى و محمد (ص)» . شرح نهج البلاغة حديدى، ج 3 ص .237

.57 تاريخ طبرى، ج 1، ص 44، ط اعلمى. دنباله حديث را در آنجا مطالعه فرماييد.

.58 تفسير ابن كثير، ج 4، ص 475، طبع دار احياء الكتب العربية.

.59 همان مدرك. و منتخب كنز العمال، ج 6، ص .101

.60 تفسير ابن كثير، ج 4، ص .17 (تفسير اينكه ذبيح كيست آيا اسماعيل است يا اسحاق؟) .

.61 حلية الاولياء، ج 5، ص .389

.62 همان مدرك.

.63 مروج الذهب، ج 2، .339

.64 همان مدرك.

.65 مروج الذهب، ج 3، ص .340

.66 سنن دارمى، ج 1، ص .5

.67 حلية الاولياء، ج 6، ص .25

.68 سنن ترمذى، ج 4، كتاب فتن، ص 503، به شماره .2226

.69 سنن ابو داود، ج 4، ص .211

.70 كنز العمال، ج 6، ص .88

.71 حلية الاولياء، ج 5، ص .364 و ج 6، ص .48 تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 52، الاصابة، ج 1، ص 186، الكامل، ج 3، ص 177، النجوم الزاهرة، ج 1، ص .9 و شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 54، و ج 4، ص 177، 147، 77، و ج 8، ص 156، و ج 10، ص 22، و ج 12، ص 193، 191، 181، و ج 18، ص .36

.72 تذكرة الحفاظ ج 1، ص 100 ـ .101

.73 كشف الظنون، ج 2، ص 223، ماده قصص.

.74 صحيح بخارى، باب اعتصام به كتاب و سنت، ج 9، ص .111

.75 مسند احمد، ج 3، ص .46

.76 صحيح بخارى، ج 4، «بدء الخلق، باب قول الله» ، «و اذكر فى الكتاب مريم» ص .164 مسند احمد، ج 2، ص .523

.77 صحيح مسلم، ج 8، باب «دجال» ، ص 205 ـ .203 در كتاب‏هاى حديثى اين نوع احاديث فراوان است.

.78 كامل ابن اثير، ج 5، ص 294، و رخدادهاى سال .240

.79 فهرست ابن النديم، ص .303

.80 عصر المأمون، احمد فريد رفاعى، ص 370 با تلخيص.

.81 اصول المنطق و الكلام جلال الدين سيوطى، ص 7 و .8

.82 مروج الذهب، ج 3، ص .325

.83 نهضت ترجمه، به نقل از البخلاء جاحظ، قاهره، دار المعارف، ص .109

.84 به تاريخ طبرى، ج 7، ص 198، ط اعلمى، مراجعه شود.

.85 در علم اصول فقه، اوايل مباحث عقليه، بحثى است به نام «التزام قلبى به احكام خدا» و اين كه آيا چنين التزامى لازم است، يا تنها عمل به احكام كافى است، هر چند در قلب به آن ملتزم نباشيم. آيه ياد شده، مى‏تواند دليل روشنى بر لزوم آن باشد.

.86 سيره ابن هشام، ج 2، ص 316 ـ .317

.87 سوره آل عمران، آيه .159

.88 صحيح بخارى، كتاب علم، باب كتابة العلم، ج 1، ص .30

.89 مصدر پيش ج.

.90 النص و الاجتهاد، ص 20 ـ .21

.91 سوره انفال، آيه .41