آن مصلحت بزرگتر ..........!!!!!!!!!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
آن مصلحت بزرگتر (يادداشت روز)
موسي(ع) كه از ميقات بازگشت و بني اسرائيل را مشغول پرستش گوساله سامري يافت، بر برادر و جانشين خويش هارون خشم گرفت كه چرا اينان را چنين واگذاشته اي. هارون در حالي كه موي پيشاني اش به دست برادر بود لب به شكوه و شكايت گشود كه «ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني... برادر! مردم مرا به ضعف كشاندند و نزديك بود كه مرا از پاي درآورند» (اعراف- آيه 150). حال و روز علي بن ابيطالب پس از رحلت پيامبر(ص) بي شباهت به حال هارون نبود. و مگر نه اينكه رسول مكرم اسلام(ص) فرمود «جايگاه علي نسبت به من، مانندجايگاه هارون است به موسي جز اينكه پيامبري پس از من نيست»؟ اكنون، اين فاتح دلاور بدر و خيبر و خندق است كه به ضعف افتاده و چندان صبوري و عزلت پيشه كرده كه طاقت دختر پيامبر هم طاق شده؛ يا علي! چرا در كنج عزلت، چون جنين به خود پيچيده اي!
علي اما شرمنده روي امانت نازنين پيامبر است؛ شرمنده تن و جان مجروح ريحانه النبي. زهرا رسالتي بر دوش دارد و علي رسالتي. ريحانه پيامبر، ام ابيها، همو كه براي پيامبر بوي بهشت مي داده و در رنج ها و درماندگي ها، خستگي از جان پيامبر مي زدوده، و همو كه هستي هستي از اوست، اينك در خيانت يا سكوت نامردمان، به تنهايي بار سنگين هشدار و انذار را بر دوش مي كشد. يك، دو ماهي از غم سنگين رحلت پيامبر نگذشته، او كه فاطمه در سوگ فراقش در زمزمه است «صبّت علي مصائب لو انها- صبّت علي الايام صرن لياليا. بر من مصيبت هايي رسيد كه اگر بر روزگار مي رسيد، تيره و تار چون ظلمت شب مي شد». بايد بر داغ بي تسلي او مرهمي يافت اما امت پيامبر، به جاي تسلا، نمك پاش زخم سينه مجروح او شده اند و او ناچار بايد، بار دفاع از ولايت را تنها بر دوش كشد. پس همان سينه داغدار را سپر مي كند و جراحت پشت جراحت بر سينه اش مي نشيند و... شگفتا از صبر و سكوت خدايي علي و آن مصلحت بزرگ تر، كه او را وادار مي كند به تحمل اين استضعاف بي سابقه تاريخ. نه، كلمه عاجز است در بيان چگونگي صبر او. ما چه مي دانيم نظاره آب رفتن تدريجي دردانه اي چنين و فرسودن او از داغ و درفش و غم يعني چه؟ و مگر كلام «صبر كردم در حالي كه خار بر چشم و استخوان در گلويم بود» تواند تلخي و گزندگي غصه سوزان انباشته در جان مولا را رساند و چشاند؟ چگونه مي توان سنگيني مظلوميت علي را فهميد آن گاه كه در پاسخ فاطمه فرمود اگر مي خواهي صداي اذان و دين رسول خدا برقرار بماند، صبوري كن، بيش از اين صبوري كن!
فاطمه در غيبت و خيانت نامردماني كه علي را تنها گذاشته اند، ناچار زبان به اعتراض گشوده است، اگر چه در بستر بيماري خطاب به زنان مهاجر و انصار؛ «صبح كرده ام در حالي كه به خدا سوگند از دنياي شما بيزارم و نسبت به مردان شما غضبناكم. با امتحان اول، آنان را دور افكندم. پس زشت باد كند شدن شمشير و بي استقامتي نيزه و راي مزورانه و بازيچه گرفتن كارها پس از جديت... چه چيزي را از علي نپسنديدند و انتقام جويانه با او رفتار كردند؟ به خدا سوگند از علي به خاطر شمشير با صلابت باطل افكن او انتقام گرفتند و از شجاعت و نترسيدنش از مرگ، از شدت حمله هايش در جنگ و استواري گام هايش در كوبيدن باطل، از تبحر او در كتاب الهي و مجازات جنايتكاران».
و اين فاطمه است- پاره تن پيامبر، همو كه هركس او را به خشم آورد، پيامبر و خدا را به خشم آورده است- ايستاده روبه روي جماعت در مسجد. به خاطرشان مي آورد كه چگونه بر لبه پرتگاهي از آتش بودند پيش از بعثت:
«مورد طمع مهاجمان بوديد. چون آتش زنه اي بوديد كه بلافاصله خاموش مي شود. لگدكوب روندگان بوديد. از آبي مي نوشيديد كه شترها آن را آلوده كرده بودند. خوار و مطرود بوديد. مي ترسيديد كه مردمان اطراف شما بربايندتان. تا خداوند شما را به دست پيامبر(ص) نجات داد... آنگاه كه خداوند براي پيامبرش خانه انبيا و آرامگاه اصفيا را برگزيد، علايم نفاق در شما ظاهر شد و جامه دين كهنه. سكوت گمراهان شكست و فرومايگان قدر و منزلت يافتند و شتر اهل باطل به در خانه هايتان آمد و شيطان سر از مخفي گاه خود بيرون آورد و شما را خواند، ديد كه چه زود دعوت او را پاسخ گفتيد و سبك، در پي او دويديد... اين در حالي بود كه زماني نگذشته و موضع شكاف زخم هنوز وسيع بود و جراحت التيام نيافته و پيامبر به خاك سپرده نشده بود. بهانه آورديد كه از فتنه مي ترسيد، آگاه باشيد كه در آن فرو افتاده ايد...»
اين فاطمه است؛ با هر سوز سينه كه فرو مي نشاند يا برون مي افشاند، رنجورتر مي شود، به سان شمعي كه هر لحظه بيشتر بسوزد و آب شود. آن 75 روز يا 95 روز پس از رحلت پيامبر، چنين سخت و طاقت فرسا گذشت بر روح بي قرار همسر علي تا آن روز تلخ كه ناله «اسماء» بلند شد و كودكان خردسال خانه علي را از مصيبت شهادت مادر باخبر كرد. اينك حسن و حسين-عليهماالسلام- بودند كه نوميدانه با مادر مي گفتند «يا امّاه كلّميني قبل ان يفارق روحي بدني... كلّميني قبل ان ينصدع قلبي فأموت. با من سخن بگو قبل از آن كه روح از تنم جدا شود. با من سخن بگو پيش از آن كه قلبم از حركت بازبماند.» و علي خبر را كه شنيد، از هوش رفت. چون به هوش آمد فاصله مسجد تا خانه را مي دويد در حالي كه جامه در پايش مي پيچد و مي افتاد. مي افتاد و دوباره برمي خاست. چه مي توانست با همسر همراز و مدافع بي دفاع خويش بگويد جز اينكه «اي دختر پيامبر خدا به چه كسي بايد در اين مصيبت تسليت گفت. من غم و مصيبت هاي خويش را به تو تسلي مي دادم، بعد از تو به چه كسي خود را تسليت دهم...»
علي در كنار پيكر بي جان پاره تن پيامبر خاتم، از پا افتاده است در حالي كه امت با در افتادن در ورطه تحريف و انحراف و ارتجاع، به تفاخر قومي و قبيله اي بازگشته و فضايل را فراموش كرده اند. اينك علي است و آخرين وصيت فاطمه(س)؛ غسل و كفن و دفن شبانه بانويي كه خود معناي ليله القدر است. آن عصمت كبري و آن قدر بزرگ الهي در پس رنجي بزرگ چنين وصيت كرده كه شبانه دفن شود و كسي از پيمان شكنان از تشييع و مرقدش باخبر نشود.
حالا علي است كه طاقتش طاق مي شود. دو مصيبت بزرگ و جانكاه در كمتر از 3 ماه؟ علي، بي فاطمه چون سركند؟ پيكر نازنين زهرا را به خاك مي سپارد در حالي كه با رسول خدا در گفت و گوست:
«سلام بر تو اي فرستاده خدا، از من و از دخترت كه در جوار تو آرميد و به سرعت به تو پيوست. اي رسول خدا! در فراق دختر برگزيده ات عنان صبر از كفم رفت و توان خويشتنداري و شكيبايي نماند، جز آن كه مرا در فراق عظيم تو و سنگيني مصيبتت جاي تعزيت است زيرا من بودم كه با دست خود تو را در آغوش خاك جاي دادم و سرت بر سينه من بود كه روح پاكت از قفس تن پركشيد. انالله و انا اليه راجعون. پس امانت بازگردانده شد و گروگان به صاحبش بازگشت. اما غم و غصه ام، هميشگي است و شبم به بيداري تا آن كه خداوند براي من جايگاهي را كه تو در آن اقامت داري برگزيند. و بزودي دخترت تو را با خبر سازد كه چگونه امتت فراهم شدند و بر او ستم ورزيدند، از او به اصرار بپرس و خبر بگير از آنچه پيش آمد، كه ديري نگذشته و ياد تو فراموش نگشته. درود بر شما، درودكسي كه وداع كند نه كه رنجيده باشد يا راه دوري جويد. پس اگر باز گردم نه از خسته جاني است و اگر بمانم نه از بدگماني است بلكه اميدوارم به آنچه خداوند صابران را وعده داده است» (خطبه 193 نهج البلاغه).
علي پاي رفتن ندارد اما بايد بازگردد و 25 سال جديد در زندگي خويش را بي پيامبر و فاطمه- عليهماالسلام- آغاز كند. او برمي خيزد در حالي كه به زمزمه است:
« نفسي علي زفراتها محبوسه
ياليتها خرجت مع الزفرات
لاخير بعدك في الحيوه و انما
ابكي مخافه ان تطول حياتي
در هجران فاطمه نفس در سينه ام محبوس است، اي كاش جانم با نفس بيرون مي آمد. فاطمه جان! بعد از تو خيري در زندگاني نيست، مي گريم از ترس اينكه زندگي و عمر من پس از تو طولاني شود»
اين نجواها را زمزمه مي كند و برمي خيزد. بايد بازگردد. هنوز هم معركه ولا و بلاست و او به اين سخن فاطمه ايمان دارد كه «من اصعد الي الله خالص عبادته، اهبط الله عزوجل له افضل مصلحته. هركس بندگي خالص خويش را نزد پروردگار فرا فرستد، خداوند بهترين مصلحت ها را بر او فرو مي فرستد.» پس بي دليل نيست كه ائمه معصومين (ع) مولاي متقيان را «اصبرالصابرين» خوانده اند. او بايد خالصانه صبوري كند و صبورانه مجاهدت ورزد. روزگاري به خانه نشيني و روزگاري در جايگاه خلافت و امارت... روزي به جنگ و روزي به صلح. روزي در مصاف با ناكثين پيمان شكن، و روزگاري ديگر با قاسطين و مارقين... تا آن سحرگاه شب قدر كه محاسن سپيدش با خون پيشاني خضاب شود. آنگاه، شب وصال دوباره علي و فاطمه است... پس حق بايد داد به او كه در پس آن 25 سال صبوري، فرياد برآورد كه فزت و رب الكعبه. سوگند به خداي كعبه رستم و رستگار شدم.
... هنوز اما امام مظلوم عدالت را راه بسيار است تا مقصود. او بايد بازگردد، صبر پيشه كند و مصلحت را مقدم شمارد. باشد كه آن 5نفر - كه تنها ياران آن روز او پس از رحلت پيامبر بودند- چنددهه بعد ده هاهزار و چند قرن بعد ميليون ها نفر شوند؛ چون او صبور و استوار و مجاهد، آماده پاكبازي و جانبازي.
... بيخود نبود كه نام آن مظلوم نستوه، اسطوره مجاهدت و عدالت خواهي و ظفرمندي شد براي امروز و فرداي تاريخ. سكه پيروزي تاريخ را به نام علي و فاطمه زده اند، آن دو مستضعف مظلوم، آن دو صبور صالح، آن سلسله جنبان حزب الله صبور و پيروز.
منبع روزنامه کیهان
حمید
بسم الله الرحمن الرحیم ،وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ 69عنکبوت